سلام
چقدر مغز ما ناتوان است و چه زود به محض آن که امری درک نشدنی ما را تکان می دهد، به اشتباه می افتد و گمراه می شود.
( گی دوموپاسان - هورلا)
آدرس جديد
من که ديگه خسته شدم از اين جا و اونجا نوشتن اميدوارم اين ادرس جديد ديگه هک نشه و بزارن ما يه نفسی بکشيم ويک جا ثابت بنويسيم.
اينهم آدرس جديد من که به جای دات کام شد دات نت . به همين سادگی:
«حرفی به من بزن،
من در پناه پنجره ام،
با آفتاب رابطه دارم.»
يه چند روزی سرگرم انجام چند تا کار هستم برای همين به مغزم مطلب جديد نمی رسه که اينجا بنويسم. اون يکی سايت هم که به رحمت خدا رفت و قراره دوباره يه ادرس جديد براش بسازيم. خلاصه اگه نيستم دوستهايی که نگران می شدن نگران نشن و اونهايی هم که نمی شدند که هيچی.
نخواهم زمانه جز آن کو نوشت چنان زيست بايد که يزدان سرشت
امروز:
۱۴ دی ماه، ۲۱ذی القعده و ۳ ژانويه،
سالروز ولادت شاعر حماسه سرای آريايی نژاد « فردوسی » پاکزاد است.(۹۴۰ م)
يادش گرامی و روحش غرق در رحمت و شادی باد.
سرانجام بستر جز از خاک نيست ازو بهره زهرست و ترياک نيست

تکان زمين در آغاز سال ۲۰۰۵ ميلادی
کمتر کسی است که در اين روزها از فاجعه اخير زمين خبر نداشته باشد، اشکی نريخته باشد و مطلبی هم ننوشته باشد. بهرحال هر کداممان به نوعی بايد اين فاجعه را برای خودمان حلاجی کنيم. تنها يک روز بعد از سالگرد فاجعه زلزله بم.
نمی توانم چون خيلی های ديگر نوشته اند من ننويسم يا بگويم نوشتن من چه فايده دارد! منهم مثل بقيه بهت زده از اين کانال به آن کانال می زنم، اشک توی چشمهايم جمع می شود و در خودم می پيچم.
می بينيد چقدر ناتوانيم؟ خيلی بيشتر از آنچه که تصورش را می کنيم.
مطلبی را که تهيه کرده بودم برای پست از مثنوی مولانا بود راجع به دعا و نيايش، بد نمی دانم حالا آن مطلب را هم بگذارم، در آستانه سال نوی ميلادی، و با ديدن مصائب زمين، چه در جنوب غرب آسيا، چه در عراق، ايران، عربستان، آفريقا و چه در هر جای ديگری که ما نمی بينيم و نمی شنويم ، هزاران هزار نفر بی گناه کشته می شوند و هزاران هزار نفر بی خانمان، فريب خورده، حبس شده، له شده، تحقير شده.
اگر داستان «عقيل عقيل» دولت آبادی را خوانده باشيد می فهميد که بعضی از جملاتش چقدر با حال و روزگار الان ما جور در می آيد:« ... در پاره ای خانه ها هنوز رف و طاقچه بود، اما شکاف برداشته، خاک نشسته. همه درختها- هرچند تا که بودند- بر جا ايستاده بودند، اما نه چنان که پيش از اين.يک ناخن غبار روی برگهايشان نشسته بود...از خرابی خاف بوی گند، بوی تعفن بر می خاست. لاشه های مردم و حشم زير خروارها خاک بو گرفته بود.از سوراخ ها و منفذها بوی تاز ه ای، بويی که کمتر کسی آن را تا حال حس کرده بود، بر می خاست، تن به نسيم گه گاه نيمروز می سپردو به اين سوی و آن سوی می لغزيد. بو را نمی شد ديد، اما می شد خيال کرد که چون دودی غليظ، يا همچون بخاری از شکمبه حرام گوشتی بر می خيزد و قاطی هوا می شود...»
مثل تعفنی که انسان امروزی گرفتارش هست.
تن از ناراحتيها دور می کنم و با تمام جان دست دعا بر می دارم به سوی پروردگار که هرچه هست از اوست:
آب دریا، جمله در فرمان توست
آب و آتش، ای خداوند،آنِ توست
گر تو خواهی آتش، آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
انسان و خداوند رابطه ای دو جانبه دارند. خداوند از طریق وحی و الهام و اشراق و افاضات دیگر با انسان رابطه برقرار می کند، و انسان نیز در این رابطه، منفعل محض نیست، بل از طریق نیایش و دعا به خداوند تقرب می جوید. دعا نتیجه وجه رحمانیت خداوند است و تنها از این وجه است که بنده امکان می یابد که بدو تقرب جوید، والا میان خالق و مخلوق هیچگونه سنخیتی نیست که بنده بدو نزدیک شود.و جه فاطریت،خالقیت،قهاریت، و دیگر وجوه جلالیه خداوندی، امکان نزدیکی به ساحت اقدس او را نمی دهد مگر وجه رحمانیت خداوند. فقط از این وجه است که خداوند عروه الوثقای نیایش را به دست بشر داده تا بدو متصل شود.
یاد ده ما را سخن های دقیق
که تو را رحم آوردآن، ای رفیق
گر خطا گفتیم ، اصلاحش تو کن
مصلحی تو!ای تو سلطان سخن!
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بُوَد، نیلش کنی
این چنین میناگری ها کارِ توست
این چنین اکسیرها اسرار توست
آب را و خاک را برهم زدی
زآب و گل، نقشِ تنِ آدم زدی
نسبتش دادیُ و جُفت و خال و عَم
با هزاراندیشه و شادیّ و غم
باز، بعضی را رهایی داده یی
زین غم و شادی، جدایی داده یی
بُرده یی از خویش و پیوند و سرشت
کرده یی در چشم او هرخوب، زشت
ای بداده رایگان سد چشم و گوش! بی ز رَشوَت،بخش کرده عقل و هوش
بیش از استحقاق،بخشیده عطا دیده از ما جمله ی کفران و خطا
ای عظیم! از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در رحیم...
سال نوی ميلادی بر جهان مبارک.
ای بابا گرفتی مارو!
از قديم و نديم گفتن مشکلی نيست که آسان نشود، گاو نر می خواهد و مرد کهن. ولی دنيای مجازی احتمالا ضرب المثل هايی می خواهد که مربوط به فضای خودش باشد، و احتمالا نه مرد کهنی بدردش خواهد خورد و نه گاوی ازنوع نر!
اين سايت من هم دوباره قوزبالای قوز شده به خدا، عجب گيری کرديمها! بهر حال، من مثل زبل خان اينجا و اونجا هستم تا ببينم چی ميشه. نوشتنه نوشتنه ديگه.
ديروز ساعت شش يا هفت بود که ديدم ديگه مغزم بلکل از کار افتاد - اگر نويسنده اين سطور را مغز دار حساب کنيد- اصلا نمی تونستم ديگه هيچ کاری انجام بدم و دچار نوعی تپش قلب هم شايد شدم، از ۵ شنبه شب که اومدم خونه تا يکشنبه از در خونه بيرون نرفته بودم، البته تا يکشنبه ظهر. ولی بعدش ديدم بايد برم پيش مامان و بابام که ديگه اصلا طاقت اين قرتی بازيها را ندارم. ننه مادر! دردسرتون ندم.شال و کلاه کرده عازم کانون گرم خانوادگی شديم و از گرمايش بسی لذت برديم و دوباره امروز پررو تر از ديروز برگشتيم به غار تنهايی.
جاتون خالی که ديروز با دوروز تاخير زنگ زديم بلاد کفر و روز کريسمس را به زن برادر فرنگی امان تبريک گفتيم و جاتون خالی تر که سرود کريسمس را هم همگی باصدای بلند برايش خوانديم و از همه خنده دار تر اينکه بابای بنده مثل بلبل با زن برادر فرنگی امان فارسی صحبت کرد. خب ديگر اگر اين چيزها جز کانون گرم خانوادگی نبود و صدای خنده هايمان تا دقايقی در هوا پخش نميشد چه دليلی داشت اينهمه دلتنگی کنم ؟ اينهمه ماحصل ديوانه بازيها من.
دستهای پنهان
از اونجايی که توهم توطئه گريبان اکثر ما ايرانيها را گرفته منهم باز و بسته شدن سايتم را نسبت می دهم به دستهای پنهان، يا همچين چيزهايی!!
حالا خدا را شکر اون دستهای پنهان فعلا دستشون جای ديگه بنده و يقه اين سايت حقير را ول کرده اند به امان خدا. دوباره راه افتاد خانه اصلی ولی من اينجا هم خواهم نوشت :
منتظر نظرات هستم . حالا اگر نظر هم نداشتين حداقل دوستان قديمی يه پيغامی بگذارن که فکر نکنم گمشون کردم. منتظرم .هم اينجا هم اونجا ، زبل خان همه جا!
هم خونه !
اين عکسه هم خونه آينده من هست، اروپايی ها و آمريکايی ها خيلی زودتر از ما فهميدن که حيوانات قابل اعتمادتر از انسانها هستند، يکهزار - هيچ به نفع آنها.
![]()
برای ليدا:
فکر نکنيد که خواب آشفته ديده ام که نصفه شبی دو پا داشتم دو پای ديگر قرض گرفتم و روی لبه بام دويدم، نه . اينطور فکر نکنيد. اين که می بينيد، از همان بالا، گرماگرم سرما، تايپ می شود برای تنها دلی که دل خواندنش را دارد از راه دور، می بوسم چشمهايش را، و سلامم را گرم گرم به ستاره های آسمان سرد تهران حواله می دهم تا شب يلدايش را کنار تنها پنجره خوابگاه دانشجوييش تا صبح حافظ بخواند و به من سرما زده يک لنگه پا فوت کند.
لبه های بام های تهران همگی خيس اند از حس نگفته آسمان برای نزديک شدن به بلندترين شب سال.
کرسی مادر بزرگم کجاست؟ زير خروارها خاک باران خورده و برف خورده و آفتاب ديده؟ کرسی مادربزرگ، چه واژه گرمی..گرم گرم گرم، مثل نگاه آبی مادرم يا نگاه دلتنگ مادرت، گرم گرم گرم مثل صدای خواهرت يا خنده برادرم... گرم گرم گرم مثل غضب پدرانمان.
تازگی ها فلسفه می خوانم، بد قلقی هايم را به پای همين بگذار، چقدر شيرين است فلسفه، نمی دانستم. اما الان می دانم. می دانم که هيچ نمی دانم و هرچقدر بيشتر بخوانم بيشتر می فهمم که دانستگی دور است، دوررررررررررررررررررر.
شب های سرد امسال، در خانه تنهايی، دلم برای فلامک تنگ شده است با پنجره هايش، درختهايش ، و تو باشی و من، قهوه بخوريم و برای عابری دور که مارا نمی بيند دست تکان دهيم. خانه خيابان فلامک، با شيب خيابانش، با سقفهای شيروانی. تو باشی و من در تراس خانه.
صدای ساز می آيد ليدا، چه دور و چه شيرين، ساز می زندکسی، چه حس زيبايی است، صدای ساز می آيد و من روزها را می شمارم تا مهر ، که باز برسی و تولدت را نگيری و من را هی عصبانی کنی.
هذيان می گويم
به يک دوست آن لاين احتياج داشتم. انگشتهای يخ زده پاهايم را با احتياط به شعله شومينه نزديک می کنم. دوست آن لاين ندارم و ساعت ۱۱ شب است. برف می بارد و پرده را کنار زده ام و چراغها را خاموش کرده ام و يه لنگ به شومينه و يه چشم به آسمان دارم برای خودم حالی می کنم. زن همسايه روبه رو از باريدن برف شاداست. شايد هم ناراحت است. بايد فردا بچه اش را ببرد دکتر و ماشين ندارد. من اينطور فکر می کنم. دوست آن لاين چه تازه و چه مجازی نمی تواند دردی دوا کند. برف می بارد، بهارک با نامزدش رفتند مسافرت، ليدا دو هفته ديگر می رود لندن برای شب سال نو، کامليا درس می خواند و معلوم نيست در آن کانادای خراب شده سرد چه می کند، ليلا بستری است، ويدا به فکر عکس عروسيش است که تازه خرابش کرده و هيچ کاريش هم نمی تواند بکند. احتمالا فقط بهاره بيدار است، می دانم تکيه داده به شوفاژ و تلوزيون می بيند، يک پتو هم روی خودش کشيده. منهم يک انگشت داخل شومينه و يک چشم به آسمان، زن همسايه را می پايم که من را نبيند. فردا مهمان دارم، ساعت ۴ می آيد . می خواهم کيک درست کنم، کيک با نسکافه به مهمانم بدهم و از هيچی سخن بگويم. هوا سرد است، چندين کارتن خواب در سرما مرده اند، چندين خانه خواب هم در خواب می ميرند، اصلا هر روز چندين و چند نفر می ميرند. به فيلمی که ديشب ديده ام فکر می کنم، فيلم مزخرفی بود، چرا همچين فيلمی ديدم خودم هم نمی دانم، ديگر بهش فکر نمی کنم. جنون نوشتن گرفته ام، از هرچه هم که دلم بخواهد می نويسم،اصلا دوست دارم که بنويسم. هر چيزی که به مغزم برسد را می نويسم.
هوا سرد است و برف می بارد و دوست آن لاينی هم نيست که بشود باهاش کمی گپ زد، هوا سرد است و انگشتهای پايم يخ زده. بگذاريد بروم . نه ! خوابم نمی ايد، به هذيان گويی مشغولم. می روم و دراز می کشم روی تخت.آه! اين گربه لعنتی و اين صدای شوفاژ خانه.
می خواهم چيزی به شما بگويم. خيلی چيزها! اما نمی توانم. می ترسم يا خجالت می کشم.می خواهم از خيلی چيزها بنويسم اما نمی نويسم. می ترسم و خجالت می کشم.
امشب هوا سرد است... هذيان می گويم
يک شعر نيمه رها....
باد میوزد و درختهای شهر را تکان میدهد،
گاه لق لق حصیری پشت در.
یا پرده ای جا مانده از درز پنجره ای.
موهای اشفته دخترکی خندان.
باد میوزد و درختان صف کشیده در آغوش هم
روی بلندی می ایستم،
و دستهایم را میگشایم،
صورتم رو به آسمان است،
که ابرهایش،
لحظه ای آرام ندارند.
آسمان آبی است،
و موجا موج پرندگان در آن پیدا،
گنجشکی لطیف وآرام میخواند.
روسری رنگینی در هراس گم کردن بند رخت،
میانه زمین و هوا معلق است.
باد میوزد،
روسری در دستهایم مینشیند،
و عطری گنگ، در فضا پخش میشود...
شغر جديد
رنگ سبز قالب قبلی بد جوری توی ذوقم می زد. ياد اتاق عمل جراحی بيمارستان می افتادم نمی دونم چرا! بگذريم.
***********
نوشته هايم از پشت شيشه،
جاری می شوند ميان هياهوی برگ و بارش باران.
ديوارهايی که فرو ميريزند،
دل در گروی روزنه هايش سپرده ام.
خشک اند و اندک،
اما..!
نوری از ميانشان جاريست،
که از من تا ابديت،
در تکاپوست.
*****
می دانم می دانم،
هيچ سلامی بی پاسخ،
و هيچ نگاه گرمی، بی نگاه، نخواهد ماند، آخر!
پس کی اين تنهايی فرساينده را به باد بسپارم؟
و دستهايم را برايش تکان بدهم؟
می دانم می دانم.
از شاملو:
سلاخی زار می گريست.
به قناری کوچکيُ
دل باخته بود...
دوستان عزيز سلام
وبسايت من گويا هک شده و ممکنه من ديگه نتونم توی اون آدرس چيزی بنويسم. البته تا راه افتادن سايت جديد من همينجا خواهم نوشت. اينجا مثل خونه مادر بزرگ می مونه برام . قديمی و صميمي، فقط از دوستانی که لينک منو با آدرس قبلی در سايتهاشون گذاشته بودن خواهش می کنم فعلا اون آدرس را عوض کنن و به همينی که فعلا هست تغيير بدن.
تو را به خدا ببينيد عجب وضعی است اين دنيای مجازی، البته آقای انزان پور که طراح سايت من بودن و کار ثبت دومين را هم انجام دادن دارن نهايت سعی خودشون را می کنن تا ببينيم چی پيش مياد.
می دونيد به چه نتيجه ای رسيدم؟ اينکه موضوع نوشتنه ديگه حالا کجاش فرق چندانی نداره.
امروز بعد از مدتها، صبح که بلند شدم رفتم سر وقت مامانم و گفتم : امروز بريم با هم گردش و تفريح. خلاصه يه روز خوب با مامان داشتم . رفتيم پاساژ گردی وبعدش پياده روی و بعدش هم رستوران و سينما. بعضی اوقات بايد پدر و مادرها را مجبور به يه کاريهايی کرد انگاری از دنيا دور افتادن از بس که گرفتار روز مره گی شدن، منهم گاهی مامانم و دوستهاشو جمع می کنم و می برمشون سينما چون می دونم همت اين کار را ندارن اسمش را هم گذاشتم « تور ميانسالان» من هم که ليدر تور هستم ديگه! شما هم اگه به قول معروف گفتنی « پا » داد از اين کارها بکنيد. وقت تنگه و عمر کوتاه.
نوشتن از همين روزهای عادی...بهانه های کوچک خوشبختی
من تشنه مثل خورشید،
بی سرزمین تر از باد،
کولی تر از ترانه ،
بی پرده مثل فریاد،
تنها تر از سکوتم،
روشن تر از ستاره،
عاشق تر از همیشه،
با من بخون دوباره...
هوا بس ناجوانمردانه سرد شده است . دیدن بارش باران و برف از پشت پنجره ونشستن کنار شومینه و مرور خاطرات و کتاب خوندن و نوشتن این جملات، لذتی برایم دارد ناگفتنی، شاید برای همین است که به زندگی عشق می ورزم و دوستش دارم. دلتنگی ها و مشکلات وجود دارند ولی آنقدر قدرتمند نیستند که بتوانند لذت این لحظات را از نظرم دور کنند.
من برای تو می خونم بهترین ترانه هارو...
اگر الان لیدا بود بهش زنگ می زدم و با هم حافظ می خواندیم، شاید هم دعوتش می کردم به یک قهوه در کافی شاپی یا کنار همین پنجره کوچک خانه ام. اگر الان لیدا بود من باز از طرحهای عجیب و غریبم براش می گفتم و از احساسهای متناقضم در این روزگار، و او خالصانه باز گوش می داد و تعجب می کرد و می خندید.
مگه می شه یه پرنده بمونه بی آب و دونه؟
گاف در شرق
همه شما روزنامه شرق را می شناسید و احتمالا خیلی ها هم می خوانیدش. قصد منهم ایراد گرفتن از روزنامه و مو را از ماست بیرون کشیدن نیست، اما روزنامه ای با این دک و پز و با این برو بیا چطور در یک خبر کوتاه چند خطی که در صفحه هنر شنبه چهاردهم آذرماه چاپ کرده می تونه اینهمه اشتباه خبری داشته باشه؟ اگر بخواهیم همین غلط را به کل روزنامه تعمیم بدیم اونوقته که باید به درستی همه چیز در این روزنامه شک کرد. این روزنامه در تاریخ ذکر شده خبرکنسرت گیتار فلامنکو را در خانه هنرمندان با چهار اشتباه خبری و یک اشتباه دستوری چاپ کرده. می دونید چرا این را می گویم؟ از بس که به این روزنامه و حرفهایش و حرفه ای بودنش اطمینان داشتم که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. عزیزان صفحه موسیقی و تجسمی اگربا دقت نگاهی به پوستر تبلیغاتی این کنسرت می انداختند هیچ کدام از این اشتباهات رخ نمی داد.
البته اصلا ناراحت نباشید چون من خبر درستش را همینجا به شما می گویم:
کنسرت گیتار فلامنکو در تاریخ 26 و 27 آذر ماه ( که به اشتباه 27 و 28 چاپ شده بود) در ساعت 19:30 در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود، در این اجرا قطعاتی از« پاکودلوسیا» و « مورایتو» ( که به اشتباه موراتیو چاپ شده بود) و همچنین قطعاتی ساخته خود گروه شامل « برکه»، « آغاز یک رویا» ( که به اشتباه آواز یک رویا چاپ شده بود) و « نوری در شب» نواخته می شود. در این اجرا نوازندگانی چون « امیر مفاخر»،« امیر بروشکی»، « سعید علیرضایی» ( که به اشتباه سید علیرضا رضایی چاپ شده بود) و « عرفان ژعاله» حضور دارند که « بردیا اسماعیل لو» سرپرست گروه را همراهی می کنند.
حالا چرا اشتباهات این خبر برای من مهم شده؟ قبلا هم که گفتم، چون روزنامه ای با این حجم و ادعا باید به خبرهای کوچک همان قدر اعتبار بدهد که به خبرهای بزرگ و البته از کجا معلوم که خبرهای بزرگترش دارای همین اشتباهات نباشند؟
اندر حکايت وبلاگ نويسی
اين وبلاگ نويسی هم شده برای ما دردسری ها! همچين يه چند وقتی بود که به حال و هوای نوشته های پشت شيشه عادت کرده بودم يا بوديم که نمی دونم چرا همچين شد، اونهم دقيقا از موقعی که من يه خبر راجع به جعل نام خليج هميشه فارس به خليج عربی نوشته بودم توش تازه نه از خودم بلکه از منبع بی بی سی... ای بابا حکايت من و اين ايراندخت قديمی هم شده حکايت کفشهای بابا نوروز.
بهر حال تا موقعی که دوباره اونجا درست بشه من درهمين خانه قديمی می نويسم . کلی چيز ميز می خواستم بنويسم که پاک يادم رفت از بس که عصبی شدم سر اين موضوع وب سايت و اين قرتی بازيها! بگو بابا جان همينجايی که بودی خوب بودديگه. خلاصه اش کنم، اينجا هستم تا اون خونه دوباره جون بگيره.
سلام عزيزان
من از پرشين بلاگ رفتم
اينهم آدرس جديد
با تشکر از آقای انزان پور که قبول زحمت کردن برا ی طراحی سايت
خب
حالا ديگه بياين برای مهمونی...
کادو فراموش نشه
خداحافظ پرشين بلاگ
دوستان عزيزم
من مشغول اسباب کشی از پرشين بلاگ هستم.
فقط نمی دونم چرا همه چيز به هم خورده.
تمام لينکهام پريده .
اشکالی نداره خونه نو که رفتم يه مهمونی خوب می گيرم.
به زودی آدرس جديدم را براتون می نويسم.
تا بعد.
داستان کوتاه * جمعه سياه*
سوز سردي ميآمد، شاخهي پهن نخلها تکان ميخورد، پرندهها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد...
ادامه داستانم را در اين شماره کاپوچينو بخوانيد.
من فعلا
مست می عشقم،
هوشيار نخواهم شد.
گاهی اوقات فکر می کنم چه اشکالی داره اگه روی تخت دراز بکشم و به روياهای دست نيافتنی فکر کنم، گاهی فکر می کنم چه اشکالی داره افکار خنده دار يا احمقانه يا الکی يا خرکی.
همينهاست که فرصتی بوجود ميآره برای شروع دوباره.
هر از گاهی با ايستيم، درخلوت خودمون، فارغ از دغدغه ها و اهدافِ بلند پروازانه و ژستهای اجتماعی بی خود و بی جهت فکر های بکر دست نيافتنی بکنيم و الکی به ترکهای ديوار- که حالا همه دارن- بخنديم.
مثل من که حالا می خوام همه افکار جدی ام را بگذارم يه جاييی و بروم دراز بکشم روی تخت، به اون عنکبوت روی سقف نگاه کنم و تا دلم می خواد مثل چهارده سالگی هام رويا ببافم و شعر بگم و بخندم.
گفت:بهونه تراشی کردی.
گفتم: من خسته شدم.
گفت: بايد حرفت را مرد و مردونه ميزدی.
يادم رفت بگم من مرد نيستم.
گفت: تو حق داری واسه زندگی خودت تصميم بگيری.
هيچی نگفتم.
گفت:اخلاقت عوض شده.
گفتم:به خودت نگاه کن، غير قابل تحمل شدی.
گفت: انتظار داشتم توی اين شرايط درکم ميکردی.
لج کردم و گفتم: آره من درک نکردم.
نگفتم چقدر درک کردم ، نگفتم زير بار همين درک کردن روزمره گيها و بی منطق بودنت حالا خسته ام، نگفتم نگفتم نگفتم.
گفت:پارسال من می خواستم راه زندگيم را انتخاب کنم تو نذاشتی.
...
گفت: حالا امسال حرفهای پارسال را تحويل خودم ميدی؟
نگفتم چيزی از اين دوستی ديگه نمونده و من ميخوام تتمه همين خوبی هايش را در دلم نگه دارم که اينقدر هرزه نره ،نگفتم بودن با تو يعنی گذشتن از خيلی چيزها،صبوری کردن، تحمل کردن.
گفت: سرت جای ديگه ای گرمه لابد!
گفتم : خودت ميدونی...
پوزخند زد.
گفتم: حتما نبايد يکی را جايگزين ديگری کرد.
گفت: يادت باشه منو تو چه شرايطی تنها گذاشتی.
هيچی نگفتم. هيچی.
کاش بيشتر از اينکه در بقيه به دنبال عيب و ايرادی بگرديم، در درون خودمون به جستجو بنشينيم و در يابيم که چه هستيم و که هستيم.
* فرشته ای در کنار توست
رها کردن،
هم معنيِ نااُميدی نيست!
رها کردن،
در قبول آن چه هست رُخ می دهد!
شناختن اين که حقيقت
دگرگون ميشود يا نه،
دومين قدم است
در جاده ی رها کردن..
* کتاب فرشته ای در کنار توست ترجمه ندازنديه از انتشارات دارينوش
عبور سياره زهره از مقابل خورشيد بعد ۱۲۲ سال
ميگمها! چقدر ما پديده های تاريخی عجيب غريب ميبينيم توی اين چند سال.

امروز ۱۹ خرداد ۱۳۸۳ خورشيدی است و سياره زهره بعد از ۱۲۲ سال بين زمين و خورشيد قرار ميگيرد و سايه اش روی خورشيد ميافتد.
*زهره، سياره ای است در منظومه شمسی. مدار آن بين عطارد و زمين است. و فاصله متوسط آن از خورشيد ۱۰۸/۲۷ کيلومتر و سال نجومی آن ۲۲۵ روز است... اين اختر در زبان فارسی نام های از قبيل ناهيد و بيدخت دارد. زهره مانند ديگر سيارات و حتی برخی از ثوابت مورد پرستش صابئين نيز بوده است. منجمان احکامی، اين ستاره را کوکب زنان و امردان و مخنثان و اهل زينت و تجمل ولهو و شادی و طرب و عشق وظرافت و سوگند و دروغ نام داده اند.
طالعش گر زهره باشد در طرب ميل کلی دارد و عشق و طلب
* کتاب ميناگر عشق- کريم زمانی- ص ۸۹۸
خوب پس مجوز لهو و لعب امروز صادر شد:) يه روزه بابا حلاله!
هيچ کجا عزيزتر از وطن نبود...
![]()
امروز من يه جورايی همينطوری دلم خواسته وبلاگ بنويسم، بنابراين حرف زيادی ندارم و دلم خواست که چند تا سايت و فيلم و کتاب خوبی که در اين مدت ديدم و خوندم به شماها معرفی کنم. جمعه است ديگه.
![]()
ببينيد چند مرده حلاجيد؟
بازی اين خانم هم که در اين فيلم حرف نداره، ميدونم که ديدين.
و البته اين فيلم که به دوبار ديدنش می ارزه.
يک خبر ناب و خوب.
يه کتاب خوب خوندم که البته يه فيلم - داستان هست از آقای امير حسن چهل تن- نشر نگاه.

يه مجموعه داستان به نام خانه جای ماندن نيست از آرش آذر پناه- نشر نگاه.
يه مجموعه جمع و جور به نام اردکهای جسور که کار گروهی بچه های کلاس آقای محمد علی هست.( کلاسهای کارگاه داستان نويسی).
وغ وغ ساهاب صادق هدايت را خوندين؟ اگه نه که حتما بخرين و بخونين و لذت ببرين.
چند تا عکس از زلزله اخير
وبلاگ اون پسر شيطونه هم به روز شده با يه شعر
يه جمله از گوته و ختم کلام:
اگر خواستار تاييد ديگران نباشيم، سعادتمند خواهيم بود.
هرچه انديشی، پذيرای فناست
آنکه در انديشه نايد، آن خداست
زلزله آمده است . من زنده هستم. مادر و پدرم، برادر و زن برادر و بچه اشان.
ما زنده هستيم.
زلزله آمده است،
نگاهم به لوستر سقف مانده،
شب را ميان چهار چوب در ميخوابم،
چراغ قوه و روپوش و شمع و کبريت کنار دستم ميگذارم،
زلزله آمده،
من ديشب ياد بچگی هايم افتادم،
بچگی هايی که در جنگ گذشت،
ياد راديو و چراغ قوه و رختخوابهای تلنبار شده، ياد شب بيداريهای بدون رويا و بدون لالايی.
زلزله امده است ،
من زنده ام،
ولی ،
کسی آنطرف تر،
در سبزترين نقطه ای که ميشناسم،
دستهايش به آسمان مانده بی روح.
او مرده است.
فکر من، وجود من، تاريخ من، فرهنگ من
اينطور با فرهنگ مرگ درآميخته ،
اينطور با مرگ،
با حادثه ای ،
که مرگ است،
و طبيعی ميناميمش.
منم کوروش شهريار روشنايی ها*
اهورامزدا شادمانی را آفريد
اهورامزدا شادمانی را
برای مردمان آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که شادمانی را
از مردم بگيرد
شکست خواهد خورد
برانداخته خواهدشد.
اهورامزدا
امنيت و آزادی را آفريد
اهورامزدا
امنيت و آزادی را برای مردم آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که به اندوه مردمانش بيفزايد
شکست خواهد خورد
برانداخته خواهشد شد.
اهورامزدا
عشق و عدالت را آفريد
اهورامزدا
عشق و عدالت را برای مردم آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که اين حقيقت را
از مردمان بگيرد
پندارش بی اعتماد
گفتارش بی اعتماد
و کردارش بی اعتماد خواهد شد.
من
کورش هخامنش چنين گفته ام.
* منم کوروش شهريار روشنايی ها- سيد علی صالحی- ص ۶۳ و ۶۴
نماز خون به خونين شهر بردند- مهاجم را ز خرمشهر راندند
امروز روز آزاد سازی خرمشهر است، روزی که ميتونه تا حد يه جشن ملی عزيز و گرامی باشه، فراموش نکنيم آن عزيزانی که برای ميهنشان جنگيدند، و ما خرمشهر را از آنان و از خودمان بخاطر رنجهايی که کشيديم داريم.
من هيچ وقت اين صدا را فراموش نخواهم کرد:
شنوندگان عزيز توجه فرماييد
خرمشهر آزادشد...
عليه پدر
شنیدید که میگن مستمع صاحب سخن را بر سر شوق – ذوق- آورد؟
بابا بی انصافها به قول کیوان یه پیغامی چیزی جون مادرتون بزارین ببینیم این چهار تا کلمه را کسی میخونه یا نه؟
شکواییه
به خودت اجازه میدی هر وقت خواستی داد بزنی هر وقت نخواستی نزنی،
این اجازه را هم به کسی نمیدی که اگه احیانا کسی عصبانی شد بتونه داد بزنه.
اون اجازه را داری که هر وقت گشنه ات شد و شام آماده نبود زمین و زمان را به گه بکشی اما اگه تو گشنه ات نبود و بقیه گشنه اشون بود اونوقت چی میشه؟
اجازه داری هر وقت خواستی بخوابی( البته این اجازه را همه دارن) –همه باید اون موقع بخوابن- و هر وقت نخواستی بخوابی – هیچ کسی هم نخوابه دیگه- چه معنی داره اصلا.
هر وقت حوصله کسی را نداری هیچ کسی هم نباید حوصله اون شخص را داشته باشه و اگه مهمون نخواستی هم هیچ کسی توی خونه نباید مهمون دعوت کنه – نه؟ عید سال 73 یادته؟
هر وقت امر کنی ما بچه هات باید گوش به فرمان بایستیم و اگر خدایی نکرده حوصله نداشتیم یا کار مهمی داشتیم یا گرفتار بودیم به این موضوع متهم میشیم که هیچ کاری واسه تو انجام ندادیم یا اینکه به درد هیچ کاری نمیخوریم.
می تونی هر وقت خواستی نظرت را راجع به ساعت به خونه اومدن من تغییر بدی، یه شب میتونم 12 بیام یه شب اگه بشه 10:30 وای به روزگارم نه؟
راجع به آرایش کردن چی؟ من 28 سالمه به نظرت حق دارم یک کمی رژلبم را پر رنگتر کنم؟
حق چیه نه؟ ارباب خونه تویی، نه؟ این حق را به خودت میدی که هر چی دلت بخواهی بگی و هر کاری دلت بخواهد انجام بدی.
اگه حوصله داشتی ظرفهای خودت را جمع میکنی و میشوری در اون موقع قانون خونه ات میشه این که همه باید ظرفهایی را که کثیف میکنن بشورن، ولی اگه دوست نداشتی قانون تغییر میکنه ، نه ؟
اگه خودت از دست بچه های کوچیک توی خونه عصبانی بشی حق داری داد بزنی و فحش بدی ولی اگه ما عصبانی شدیم و اون موقع تو عصبانی نبودی، هیچ کسی حقی نداره، نه؟
از نظرت تمام زنهای فامیل چشم و هم چشمی میکنن و حسودن و اگه شوهرها هم کاری میکنن حتما تقصیر زنهاست دیگه ؟ نه؟ چقدر راجع به این موضوع باهم جر و بحث کردیم.
بابا جان من آدمم به خدا
من عصبانی میشم و مثل نود درصد آدمهای دیگه داد میزنم،
من عاشق میشم و مثل خیلی های دیگه هوای عاشقی دارم،
میدونی اصلا گاهی اوقات توی دلم بهت فحش میدم، وقتی داری حکم صادر میکنی.
من خجالت میکشم که توی یه جمع ، یا مهمونی یا سینما یا هر چی مجبورم از ساعت 10به بعد هی ساعتم را نگاه کنم که مبادا دیر برسم و تو قلبت بگیره و یه هفته اخم و تخم کنی .
من ناراحتم از اینکه اینطور داری با من مثل بچه ها رفتار میکنی می فهمی اینو؟
من دوستت دارم،
وقتی به موهای سفیدت نگاه میکنم و نگاه مهربانت،
وقتی به راه رفتنت نگاه میکنم که هر روز کندتر و کندتر میشه،
وقتی در آغوشت میکشم تا بهت خسته نباشید بگم،
وقتی فقط و فقط میخوام نگات کنم که عکست توی خاطرم بمونه،
من دوستت دارم به خدا،
و نمیخوام یه مو از سرت کم بشه،
نمیخوام کوچکترین بی احترامی به تو بشه،
سعی کردم همیشه موافق میلت باشم – ازترس و اجبار-
ولی من آدمم به خدا،
عقیده خودم را دارم،
دوستهای خودم را معاشرت خودم را ،
من بیست و هشت سالمه میفهمی؟
من آدمم میخوام واسه خودم گاهی اوقات تنها باشم.
تصمیم بگیرم بدون اینکه ازت سئوال کنم.
می خوام یه روز بدون اجازه گرفتن از کسی زندگی کنم.
شعرهای ترافیکی- 1
از اونجایی که مجبورم هفته ای 6 بار( سه بار رفتن سه بار برگشتن) از اتوبانهای همت و مدرس و چمران رد بشم، آن هم در ساعتهای پر ترافیک روز، هی فکر کردم چه کنم در این ساعتهای گران قدری که هدر میرود در میان آهنهای رنگین؟ از اونجایی که آبجیتون یه نمه ( اینهم از ادبیات صدا و سیمایی است دیگه- من که اصلا تلوزیون نگاه نمیکنم اه اه ) علاقه مند به مطالعه و شعر و از این جور حرفها است، تصمیم گرفتم یه دفترچه کوچولو با قلم بزارم کنار دستم و هر وقت ذوق شاعریم گل کرد،( خدایی نکرده تراوشات مغزی من هدر نره و ادبیات ایران زمین یه نابغه را از دست نده) برای دل خودم شعر بگم و از موقعی که من به پیشه شریف وبلاگ نویسی روی آوردم دل من و دل شما نداره، هر چیزی را که برای دل خودم مینویسم برای شما هم مینویسم ، این شعرها همه تقدیم میشود به 1- به تمام اتوبانهای تهران که از آنها متنفرم 2- تمام پلیسهای عزیز 3- تمام راننده تاکسی ها :
سرم درد میکند و چشمهایم میسوزد،
به روبه رو نگاه میکنم،
به صف طویل ماشینها،
کمی بالاتر یا پایینتر،
کسی نمیداند،
حتما تصادفی شده است،
که بار اینهمه معطلی بر دوش ماشینها افتاده،
سرم درد میکند و چشمهایم میسوزد،
اتاق خوابم را در نظر میاورم،
با یک شربت خنک،
و شلوار راحتی،
دستهایی که شسته ام،
و صورتی که خنک است.
چراغها را میشمارم.
چراغهای قرمز و سبز را ،
یک بار دوبار،
چند بار تا رفتن من مانده؟
پسرک گل فروش گلی روی ماشین میگذارد.
باد میآید،
خاکی نرم روی شیشه ها نشسته است ،
مرد راننده،
با بی حوصلگی،
دستمالی چرکین از جیب درمیآورد،
و عرقهایش را خشک میکند،
چشمهایم می سوزد،
راه باز میشود.
يه سايت برای اينکه تاريخ مرگتون را بدونين. من در سال ۲۰۶۶ ميميرم. يعنی سن ننه خر پيره!!!
ملاک قضاوتهایمان بر چه اساسی استوار است؟
از مسئول باجه صدور کارت پرواز خواهش کردیم که به خاطر ناراحتی زانوی پدرم و ناراحتی قلبی اون در ردیفی به ما جا بده که پدرم بتونه راحتتر باشه، که البته مطمئنآ همچین جایی فقط در کابینهای جلویی بود، وقتی مسئول کارتهای پرواز را به دستمون داد شماره هایش دیدنی بود: 36 ب- خوب دیگه لابد نمیشدو جا نبود و از این حرفها که پسر عموم همون موقع اومد و کارتها رو گرفت و گفت :ببینم میتونم درستش کنم. که دیدیم با چهره خندون برگشت و کارتهامون از ردیف سی وشش پریده بود به ردیف سه، اگه گفتین چرا؟
چون پسر عموم برای مسئول باجه صدور کارت حدودآ پنج سال پیش یه نقشه خونه کشیده بوده و یارو پسر عموم را شناخته و چاکرم و مخلصم رسیدبه ردیف سه!
از قبل میدونستم که یکسری جانباز در هواپیما هستن، بدم نمیومد که باهاشون حرف بزنم (اگه برادرهای جانباز یک کمی اخمهاشون را باز میکردن)، یا لااقل فکر میکردم ازشون تشکر کنم بخاطر اینکه از جان خودشون مایه گذاشتن برای دفاع از وطنشون، به نظر من که خیلی اهمیت داره این موضوع، ولی خب اصلا نمیتونستم فکر کنم که برم جلوی یکشون با اون شلوار برمودام و اون شال آبی و رژ لب برقی برقی و مثل این فیلمهای خارجی بگم: ممنون ازتون من بهتون افتخار میکنم.
اصلا جا نداشت جان شما! یا لااقل من اینطور فکر میکردم.
خلاصه از لحظه ای که سوار شدم و تا موقعی که صندلیم را پیدا کردم هی دائم در ذهنم باخودم کلنجار میرفتم که بگم یا نگم چه کنم آخر سر؟ هی هم به خودم لعن ونفرین میکردم که کاش اینقدر خجالتی نبودم و میرفتم جلو و باهاشون حرف میزدم، نمیکشتن منو که! فوقش یه جوابی میدادن دیگه! شاید هم خوشحال میشدن، نمیدونم.
صندلی من درست اون جلوی جلو بود و درست بغل دست یه مرد حدودا چهل ساله با ریش نتراشیده و یه بطری آب در دستش و یه انگشتر عقیق توی انگشتش، توی دلم گفتم ببین شانسو حالا بغل دست یکیشون نشستم، و نشستم سر جام و وقتی هم که پدرم اومد که جاشو با من عوض کنه گفتم : من راحتم.
درست از زمانی که نشستم پیش اون آقا و تا زمانی که هوا پیما روی خلیج فارس در حال پرواز بود هی باخودم کلنجار رفتم که بگم یا نگم یا حداقل ازش سئوال کنم شما جانبازین؟
تا اینکه مرد بغل دستی گفت : حداقل یه روزنامه یا یه مجله نذاشتن اینجا آدم سر گرم بشه. منهم از خدا خواسته گفتم: قبلا بود یه مجله هایی که البته بیشترش تبلیغ بود، بعد همه جراتم را جمع کردم و ازش پرسیدم: شما جانباز هستین؟
آقاهه که اصلا توی چشم من هم موقع حرف زدن نگاه نمیکرد گفت: خیر، چطور مگه؟
منو میگی، آه از نهادم بر اومد که حالا من چی کار کنم ؟ منهم توضیح دادم که بیشتر کسایی که توی کابین جلو نشستن جانبازن و من از اون انگشتر عقیق شما فکر کردم شماهم جانبازین.( واقعا که!!!)
مرد خندید و گفت:نه این انگشتر را من از کنیا خردیدم و صحبت کشیده شد به مسافرتهایی که رفته بود و اینکه یه روزه اومده بوده به کیش برای اینکه تعریفش را زیاد شنیده بود و ...
منهم بنا بر ترس تاریخی خودم یا بنا بر عادتهای بد بچگی یا بنا بر اون سنتهای مزخرف و غیر قابل قبولی که در ذهنم کرده بودند دائم در ذهنم فکر های پوچ و مسخره و احمقانه میکردم.
«من در ذهنم:نکنه منظوری داره؟ نکنه حالا یه حرکت ناجور بکنه؟ حالا من چی جوابشو بدم؟ نکنه ناراحتی جنسی داشته باشه؟ نکنه یه حرف بدی بزنه اونوقت من چه خاکی بریزم توی سرم ؟ »
دردسرتون ندم تا موقعی که اون مرد نازنین بیچاره داشت حرف میزد من اسیر توهمات وقضاوتهای ارزشی احمقانه خودم بود ، ولی باهاش صحبت میکردم و منهم از مسافرتهایم گفتم و اون از بچه هاش و خانمش . و هرجفتمون از اینکه تهران چه هوای نامطلوبی داره و دیگه کم کم جای زندگی نیست به توافق رسیدیم.
میگفت: من همیشه دوست دارم یکی باشه کنار دستم توی هواپیما که باهاش حرف بزنم تا نفهمم که زمان چطوری میگذره، گفت که دخترش مهماندار هست و خلاصه آخر سر هم دو تا لطیفه برام تعریف کرد که من کلی خندیدم.
آخر سر هم که هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست به من گفت که :این دوستی یکساعته ما هم به پایان رسید و گفت که امیدواره من در زندگیم موفق باشم و از این جور حرفها..
در تمام این مدت گفت وگوی یک ساعته بنده خدا اصلا توی چشمهای من نگاه هم نکرد..
از موقعی که پیاده شدم تا همین الان که دارم اینهارو براتون تایپ میکنم دائم دارم باخودم فکر میکنم که ما چرا اینطوری شدیم؟ ملاک قضاوتمون برای شناخت یک انسان چیه؟
چرا من دائم راجع به این هموطن فکرهای بد و نامربوط میکردم؟ این فکر ها از کجا سرچشمه میگیره؟ چرا من اینطور با این افکار ناراحت کننده باید درگیر میشدم؟ چرا نمیتونستم بدون هیچ گونه قضاوتی یا ترسی بنشینم و یک ساعت با یک غریبه حرف بزنم بدون هیچ چشم داشتی .ما فقط میخواستیم که چند کلمه ای باهم صحبت کرده باشیم؟همین.
خیلی ناراحتم از اینکه دایره روابطم اینطور بسته و درگیر یک سری افکار پوچ و ناراحت کننده است. از بس که در ذهنم خوانده اند که فکر کن همه انسانهای دنیا بد هستند مگر برخلافش ثابت شود. چرا ؟ چرا باید اینطور خودم را بخاطر یه گفت و گوی یکساعته اینهمه درگیر افکار ناجور و پوچ میکردم؟
این افکار از کجا سرچشمه میگیرند؟
عنوان داستان اینهفته من « یک مصاحبه » است که در شماره اینهفته کاپوچینو چاپ شده من را از نظرات و نقدهایتان آگاه کنید.
ممنون
تعطيله آقا!
فعلا اون قسمت از مغزم که کلمات را درکنار هم قرار ميدادو يه جمله ميساخت و يه چيزهايی، گاهی از توش در ميامد، تعطيله اقا، تعطيل!
يعنی کرکره هارو بکشم و در دکون را ببندم ديگه!؟هان؟؟
اينطور به نظر مياد.
عجب عالمی دارد اين کار نکردن مغز
البته کسی چيزی از دست نميده. خلاص.
شهر فرضی من
یه عینک با شیشه های رنگی میزارم روی چشمهام تا برگ درختها پر رنگتر بشه، دوس دارم آسمونم آبی آبی باشه.
روی صفحه مونیتورم از این عکسهای کوه و جنگل و بارون و گل های رنگارنگ میزارم تا حس کنم محیط زندگیم چقدر قشنگه.
یه نوار میخرم که صدای آواز پرنده ها توشه با صدای ملایم رودخونه و صدای دریا، میزارم توی ضبط و میشینم روبروی پنجره. سعی میکنم صدای باقالی فروش را نشنوم وهی فحشش ندم که الهی همه باقالیهاش کپک بزنه و خودش هم بره قاطی اون باقالیها.
روی صفحه موبایلم مینویسم : سلام پونه . تا یکی باشه که صبحها، با لبخند بهم سلام بکنه.
گاهی هم صدای موسیقی مثل یه پیچک نرم و لطیف دور ذهنم میپیچه و تمام وجودم را سرشار از حسی نگفتنی میکنه،صدای دریا میاد صدای پرنده ها وصدای تازه ای که فقط توی ذهنم میتونم مرورش کنم.
کفشهامو درمیارم و روی تازگی نورسته چمنهای خیس راه میرم و تمام انرژی آسمون و زمین را به بدنم منتقل میکنم.
لبخند میزنم بدون اینکه مواظب باشم که کسی بهم نگه: نخند.
پنجره را روی سرسبزی باغی فرضی باز میکنم و اصلا نگران نیستم که همسایه فضول روبه رو برام حرف دربیاره که: دختره را !
پیش خودم فکر میکنم زیادی هم پرتوقع نیستم به خدا، دلم هوای تازه میخواد و آسمون آبی . شهر فرضی من خیلی چیزهای دیگه ام داره ، هیچ پدری فرزندش را نمیکشه،هیچ هنرمندی اسمش توی لیست ترور نمیاد،هیچ کسی بخاطر یه نوشته یا یه عکس سالها توی زندون نمیمونه.
چشمهامو میبندم و باز میکنم، صدای دریا دور میشه و صدای بوق ماشینهاست که میریزه توی اتاق ، کنار پنجره نشستم و مواظبم که جایی از بدنم پیدا نباشه تا چشم هیز مرد مغازه دار روبه رویی برام حرف در نیاره، چشمهام باز بازه، حالا دخترهای سیاه پوش دارن میرن امتحان بدن، آسمون فصل بهارم فقط یک روز بعد از بارون آبیه و حالا چند هفته ای هست که بارون نیومده.روزنامه را باز میکنم:
لیست کاندیداهای ریاست جمهوری را میخونم و لیستهای دیگه، هنرمندهایی که قراره کشته شوند،دوباره یاوه گوییها ،اخبار افتضاح این روزها،حضور رئیس جمهور محبوب(!) در کنار جوانان، انتشار اخبار محرمانه (شاید)، شهر فرضی دور میشه، احساس میکنم کم کم دارم کشته میشم، برای قتل روح من هیچ قصاصی وجود نداره، هیچ دادگاهی حرفهای منو محکمه پسند نمیدونه، هیچ کس نمیبینه که من زیر فشار این بازی سیاه دارم کم کم کشته میشم،ریه هام پر از اکسیژن مرگه، دفتر تاریخم پر از سر های بریده و جنگهای طولانی و چشمهای درآمده است، موسیقی زندگی ام همه اش داد و فغان و دوری و زاری است، رویای کودکیم همه اش صدای سوت موشکها و صدای ناله مادرهاست، نوجوانیم در زیر نگاه نکبت بار لباس سبزها تحقیر شده، من را میکشند و هیچ قصاصی برای روح مرده من در قانون نیست.
ميزان نبودن باد تاير
افزايش مصرف سوخت
موسيقی متن: کفتر کاکل به سر های های...
با هم
باهم میشه مثل ماه درخشید،
میشه به زمین ستاره بخشید،
با هم میشه تو روزهای ابری،
از گم شدن خورشید نترسید،
با هم میشه آفتابو صدا کرد،
پاک ومعتبر مثل طلا کرد،
باهم میشه سنگ بی صدارو،
با ناز ترانه آشنا کرد.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم،
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم.
بتازه ،
غصه تا میخواد بتازه.
نسازه،
روزگار با ما نسازه.
شب و روز طعنه دشمن دوباره،
بباره،
از درو دیوار بباره.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم
باهم میشه مثل ماه درخشید،
میشه به زمین ستاره بخشید،
با هم میشه تو روزهای ابری،
از گم شدن خورشید نترسید،
با هم میشه آفتابو صدا کرد،
پاک ومعتبر مثل طلا کرد،
باهم میشه سنگ بی صدارو،
با ناز ترانه آشنا کرد.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم...
با هم.
برای عزيزانيکه در کنارم نيستند، شايد ديگر هيچ وقت: بهارک،کامليا،سيامک،فرانک،پيام، و و و ....
* ديوانه نويسی*
یه بعد ازظهر بهاری، شاید مسخره ترین کار نشستن توی خونه و زل زدن به صفحات کتاب باشه، به آسمون که نگاه میکنم یکدست آبیه تر و تازه است با نقطه های سفید ابرهای سرگردان، درختها همه جوان و سبز و یکدست ، و پرنده ها... از اینجاست که بنظرم نشستن توی خونه و زل زدن به صفحات کتاب مسخره میاد، یا اینکه بی حوصله باشی و حتی پرده هارو بکشی، یا ترس از آینده و حماقت کارهای گذشته بی قرارت بکنه، هرچی باشه دارم میجنگم با همه چیزی که هیچ چیز نیست جزء تکرار همین بخش کوتاه از زندگی که همه میگذرونند، یا خوب میگذرونند یا بد نمیدونم ولی انگار میگذره، چیزی که نگرانم میکنه دلبستگی و وابستگی به دوارن کوتاه بیست تا بیست و پنج سالگی است که چه شیرین گذشت. چیزی که نگرانم میکنه همین بیهودگیهای روزمره است که انگار هی بهم میگه همه دارن نگات میکنن تا یه کاری بکنی. یه کار فوق العاده، چرا چون داری پیر میشی؟ نه ! کجای دنیا بیست و هفت سالگی سن پیریه یا بیست و هشت ؟ نه نگات میکنن که چی؟ که چه کنی؟ ازم میپرسن روزها چه میکنی؟گاهی میگن چرا مینویسی؟ میپرسن چرا سر کار نمیری؟ چرا شوهر نمیکنی؟ چرا خواستگار قبول نمیکنی؟ چرا نمیری خارج از کشور؟ چرا...
قبول ندارم، طرز نگاه مردم به زندگی من اصلا به بقیه چه..میخوام دیوانه وار بنویسم، تا اخر عمرم .اصلا میخوام بشینم پای این کامپیوتر لعنتی و بنویسم، انگار میخوام هرچی توی مغزم هست را خالی کنم ولی باز پر میشه، مثل چی؟ مثل سطل آشغال که هرشب خالیش میکنی و باز پر میشه؟ یا مثل؟؟ مثل چی؟ اصلا به کسی چه؟مگه همه دارن نون منو میدن؟ میخوام بنویسم ولم کنین. تا صبح ، تا قیامت، تا فردا .
میخوام اصلا بیرون نرم، از رنگ و بو ومد و آرایش و مانتوی تنگ و شال این مدلی و کفش اون مدلی و اون و این حالم بهم میخوره. از صف سینما بدم میاد، از تئاترهای روشنفکری هیچی نمیفهمم، از کلاسهای زبان حوصله ام سر میره، از اینکه دانشجوهارو میبینمو خودم دانشجو نیستم حسودیم میشه، اصلا من حسودم چی میگین؟ من حسودیم میشه که چرا مثل بیست ویک سالگی بیعار نیستم و دنیا به کونم نیست، حسودیم میشه به چی؟ به چیزهای تخمی تخمی که اگه بگم به خودم میخندم.
میخوام بنویسم دیوانه وار و تا صبح، شاید بفهمم چی میخوام چمه اصلا؟ چرا اینطوری شد؟ باید طور دیگه ای میشد یعنی؟ اصلا میخوام بنویسم ببینم فضولم کیه؟ میخوام بنویسم ببینم میتونم بنویسم؟ میخوام بنویسم تا روزی که دیگه نتونم بنویسم ای بابا.
معنی این حرفها چیه؟ نکنه پاک زدم یه سیم آخر ؟ نه شاید تازه سر سیم اول موندم. حوصله ام سر رفته خوب. نمیتونم بیحوصله باشم؟ باید بخندم؟ باید؟؟؟؟
دیگه هیچ چیزی معنی اولیه خودش را نداره، دیگه هیچ حرفی انگار اهمیت نداره و هیچ راهی تا به آخر نمیرسه و هیچ کسی نیست که توی این راههای به اصطلاح پرپیچ و خم به ما بگه یا علی؟
یعنی کسی باید باشه؟ نه بنظر من که بودن کسی زیاد لازم نیس. شاید هم هست . نکنه تمام این نوشته ها یکهو پاک بشه...نوشته های بهاری...دیوانگی یک شب بهاری..دیوان نوشته ؟ دیوانگی نوشتن؟ مجنون نوشت؟ کاش من میتونستم یه کاری برای خودم بکنم. بگم چی دلم میخواد؟
یه جای آروم- انگار پیر شدم- نه رنگ میخوام نه مد نه آهنگ جدید نه رژلب فلان رنگی نه خبر عروسی فلانی نه خبر حاملگی اون یکی نه جنگ عراق نه زندانی سیاسی نه تریبون فمینیستی نه روزنامه شرق نه حکم اعدام – هیچ خبری – یه جای آروم با آسمون ابی و هوای تازه، یه جایی که بتونم فیلم هم ببینم کتاب هم بخونم از پس کارهای خودم هم بربیام و بنویسم..میخوام بنویسم تا آخر عمر، دوست دارم دیگه حرف نزنم، زیاد حرف نزنم نه اینکه دیگه حرف نزنم، دوست دارم کسی هم نباشه که زیاد حرف بزنه، حوصله یه مشت حرف خاله زنکی ندارم، یکی از سیسمونی اش بگه یکی از مادر شوهرش یکی از دوست پسرش، دوست دارم موسیقی خوب گوش بدم، حرفهای خوب بشنوم، دوست دارم یه کار خوب داشته باشم و تنها زندگی کنم، یه گوشه از خاک خدا .
روزها که میگذره میگم خوب شد امروز هم گذشت ، گاهی اوقات فقط میشینم یه گوشه تا روزها بگذره، حالا هم با این روزهای بلند و بی برنامگی...
** ديوانه نويسی نوعی از نوشتن است،برای مواقعی که فقط ميخواهی بنويسی، همين.**
خبرنامه خوشحالی به روز شد با يک خبر در مورد رفسنجانی و پسرانش.
پرواز شماره..اوناهاش همونی که روسریه.. سلام..عجب بارونی میاد؟...قربونت برم عزیزم... مامان ... بگیر اینو ببین...یه چایی بزارین...بیا آریو این مال تو...اندازه ات هست پیمان جان؟...وای نیگاش کن چقدر تپله..الهی فداش بشم ... نمیدونی چقدر بانمکه... نه بابا بهره اشون سه درصد...از پنج صبح میرفتن تا.... مالیات؟... دو تا ساندویچ میشد...وای پونه نمیدونی چه شمعهایی داشت ا...پیام خوب بود؟.... هفت ساعت توی فرانکفورت... این مال منه؟...ای بابا چرا اینهمه ...گرونیی واییی...ولی بچه اشون هزار ماشالله... نه این مال تو نیس...بیا سارا جان برای ترک پا...اون یکی نه نه اون زرده... نه بابا ما نمیتونیم ...یه قرص خواب بده...تلفنهارو قطع...
صدای خنده، ریخت و پاش مامان، عکسهای زکریا، نفس گرم بابا، اسباب بازیهای آریو...
چراغهایی که دوباره روشن شد و سر وصدا و همه اون چیزهایی که یه مدتی نبود ولی..
حالا پیام تنهاست، خونه اش خالیه، و زکریا دائم دنبال مامان میگرده، حالا بغض مغرور پیام پای تلفن، و دستهایی که تنها مانده است...
صبح بلند شدم رفتم در اتاق مامان را باز کردم و آهسته از لای در نگاش کردم، دیدم یکی از لباسهای زکریا را گرفته بغلش و خوابیده..
پیام زنگ زد، گفت زکریا از دیروز نه هیچی خورده نه خوابیده نه توی مهدکودک مونده، گفت توی ماشین که میشینه همش همون جایی را نگاه میکنه که مامان مینشسته.. میگفت ....
و من و مامان و بابا که هر سه بغض کردیم..و دوباره تکرار همون جمله قدیمی که « زندگی همینه دیگه» لابد و لعنت!
مسافرانم در راهند
دوست دارم روی تخت دراز بکشم و از گوشه پنجره تکه ای از آسمان آبی را ببینم که گه گاه با ابری سفید رنگ به رنگ میشود، سرشاخه های درخت چنار پیداست، دوست دارم همانطور که دراز کشیده ام با تکان سرشاخه های سبز چنار کنار پنجره خودم را تکان دهم، به آسمان نگاه میکنم، به نقطه چین ابرهای سفید، به آن پرنده ای که نمیدانم اسمش چیست، اما صدایش، دیوانه ام میکند، به پرهای خاکی رنگش وبه آن طوق سفید زیر گردنش نگاه میکنم، پرنده آواز میخواند. ظهر است، بچه های مدرسه ای از مینی بوسها پیاده میشوند و پرنده بال میگشاید و از روی شاخه چنار کنار پنجره میپرد، ظهر است و تن، در خماری خواب قیلوله بعد از ظهر؛ با هر تکان شاخه ها خودش را تکان میدهد. آسمان پیداست، آن نقطه آبی و روشن، که گاه کلاغی ... خطی میکشد بر تمیزیش.
هوس چای تازه دم کرده ام، خانه ساکت و ساکن است. دوست دارم کسی باشد تا برایم چایی بیاورد، چای دم کشیده در استکانهای کمر باریک، دوست دارم رنگ چای را زیر نور خورشید ببینم و شامه ام را از عطرش پر کنم.چشمهایم را میبندم.
میخوابم
زیر نور خورشید و زیر آسمان آبی
تن به سبزه ها میسپارم
چشمهایم را میبندم
صدایی میاید
سایه بالهای بزرگ هواپیما روی زمین میافتد
چشمهایم را میگشایم
صدایی میاید
مسافرانم در راهند...
من گفته بودم
در ی که به آن ميکوبيد
سالهاست که بسته است
من گفته بودم
کسی نيست
که از آن سوی در
خواهان ديدار کسی باشد
گفته بودم
کسی نيست
تا
لحظاتش را با ما
تقسيم کند
بيهودگی
در کجا ايستاده ام خدا .... چرا؟؟؟؟
و بعد از ديدن اون عکسها اين نوشته...
ويران ميايی!
ويران می آيم
در اين روزها
ويرانی
و کسانی که ديگر نيستند...
بی عنوان
صبح بود و سال نو هنوز پشت ساعت 10 مانده بود،
صبح بود، نفس زمین زیر سرمای بی موقع بهار به هن هن افتاده بود،
جوانه درختها و شکوفه هایشان زیر تن پوش نرم برف دوباره خوابیده بودند،
سال نو هنوز پشت ساعت 10 مانده بود.
قبرهای کنار هم ،
خاکستری و بی صدا،
قبرهای خیس،
انسانهای تنها،
هفت سینها بر سر قبر،
سبزه ها،
شب بوها،
جعبه های شیرینی،
شمعهای نیمه سوخته و خاموش،
شیرینهایی که دست به دست میچرخید،
بزم عید در کنار مردگان،
جشن نوروز در قبرستان،
انسانهایی که هنوز نفس میکشیدند،
انسانهای هنوز به خیال خود زنده،
انسانهایی با چشمهایی خیس،
ردیف قبرهای به هم نزدیک و تمیز و خیس،
مادر بزرگها، عموها ، پدربزرگها...
سبزه ها و شب بوها و هفت سینها،
توپ تحویل سال نو،
و مبارک باد زندگان،
در کنار قبرها،
نه انگار که در قبرستانی،
برف زنده بود،
من زنده بودم،
آن جوان تنها بر سر قبری نشسته زنده بود،
آن پیرمرد قران خوان هم،
و آن کودک سمج و شیطان که ترقه بازی میکرد،
در میان قبرها،
و میدوید.
زنی در این میان،
دوبازو میان دو فرزند،
بالا ی سر قبری نشسته،
هنوز بی سنگ و بی اسم و بی عکس،
و مردی،
که دیگر نبود،
یعنی بود،
تا همان دیروزش،
تاخرید عید خانه،
تا قرارهای مسافرت فردا،
مردی بود ،
با ان صدای بلند و ان خنده هایش،
که تا دیروزش بود.
مردی با سبیل سیاه و قدی کوتاه،
مردی با چشمهایی قهوه ای و ریز،
مردی بود ،
که دیگر نبود.
برف میبارید،
فضای بین من و سطح سفید آسفالت را هاشور میزد،
برف روی زمین نشسته بود و من از فضای ماشین از پشت پنجره تیره وبخار گرفته به برف نگاه میکردم،
به برف بی موقع و به سرمای الکی،
برف میبارید، مینشست روی سطح ماشین و بعد آب میشد،
و سال جدید بعد از ساعت 10:18 شروع شده بود....
داستان « مسابقه داستان نويسی » من را اگه نخوندين در شماره اين هفته « کاپوچينو» بخونين.
سلام


هيچ دلم نميخواست برگردم. هوای خوب، رانندگی عالی، هفته دوم که خلوت خلوت شده بود، هر روز پلاژ و آبتنی، هر روز خواب عالی بدون فکر، تلوزيون هم که هيچی نگاه نکردم و روزنامه هم نخوندم، اعصابم آروم آروم بود..تازه لب دريا تونستم يک نفری را که داشت آب ميخورد نجات بدم، قربونش برم نجات غريقها با اون اندام درشتشون تا برسن خانومه قطعا مرده بود...کلی تفريح سالم کردم، دوچرخه سواری، شنا، پياده روی، جت اسکی...وای از پارک دلفين که آخرش بود...بهتون توصيه ميکنم اگه رفتين کيش بجای خريد کردن پولتون را بزارين و برين پارک دلفين... از اون روزی که رفتيم هی قرار گذاشتيم که طلوع خورشيد را ببينيم که نشد. البته اين قرار را هر سال ميزاريم:) ولی خب به غروبش رسيديم. خوشحالم که يه جايی در ايران هست که اينقدر تر و تميز و درست و حسابيه، من که کلی حال کردم، فقط دلم نميخواست بيام تهران، اصلا. از اين سرو صدا و شلوغی و دود و اخبار بيزارم، ولی خب ديگه همينی است که هست حالا هم که رسيدم، خونه خالی و تاريک .. نشستم روبروی اين مونتيتور و هی وبلاگهاتون را زير و رو ميکنم ولی هنوز خيليها آپديت نکردن، راستی اون پرنده بود توی کارتون سند باد، همونی که نوکش گنده و زرد بود، از اونها هم ديدم توی همون مجموعه پارک دلفين، طاووس با پرهای باز هم تا به حال نديده بودم که ديدم، شير دريايی هم همينطور.
![]()
راستی من نديده بودم که به راحتی مردم مشروب بخورن توی رستوران ، که ايندفعه ديدم، با مزه و همه چيز، البته پيدا کردن مشروب در کيش يه مقدار سخت بود چون خيلی گرون بود ولی من توی يکی از رستورانها ديدم که قشنگ کنهای ودکا روی ميزشون بود..خب ديگه مملکت اسلاميه ديگه..

البته کارتينگ هم جالب بود ولی بيشتر آقايون ميرفتن، ميدونيد از اون کارهايی بود که آدم بايد خيلی اعتماد به نفسش بالا ميبود، شايد از نظر من اينطوره، همه ايستاده بودن و نگاهت ميکردن..سخته ديگه ... ولی خب به قول معروف پاتوق شده بود شبها.
وای از کنسرت ناصر عبدللهی بگم، افتضاح به حدی که مردم تا آخرش ننشستن و هوووووووووش کردن و اومدن بيرون.من نميدونم وقتی امکانات کافی برای اجرای کنسرت نيست چه اصراری دارن که کنسرت بدن
شما ميدونستين که دريای کيش کوسه نداره؟( منظورم اطرافشه) منهم تازه فهميدم که دو علت هست که در اطراف کيش کوسه ديده نميشه بغير از يک نوع « کوسه پرستار»(که کوچيکه و غذاش فقط ماهيه) ، جزيره کيش يک جزيره مرجانی است و به همين علت کوسه ها بخاطر اينکه بدنشون با مرجانها اصابت نکنه نزديک نميشن و دوم اينکه اطراف جزيره پر از دلفينه و دلفين يکی از خطرناکترين دشمنان کوسه است! خب ديگه ميتونين با خيال راحت برين شنا کنيد:)
![]()
سال ۸۲ از نگاه ايران دخت- سال نو مبارک

امسال را مثل همیشه آغاز کردیم ، سرسفره هفت سین نشستیم و گفتیم :
امسال سال عشق باشد خدایا
سال امید و پیروزی
سال برکت
امسال سال گوسفند بود،چه بی ربط.
گفتند سیاسی ترین نوروز ایران است،یک کانال اخبار عید بود و کانالی صحنه جنگ جدید در منطقه، که نگرانمان میکرد و امیدوار. متنفرمان میکردو شاد. بودیم و نبودیم. چقدر دماوند را نگریستیم چقدر برای دوستان غیر ایرانی کارتهای بم و تخت جمشید و جنگلهای گلستان را فرستادیم. چقدر از آسمان تازه تهران لذت بردیم. به سفر رفتیم به تهران آمدیم کار و عشق و پول و عروسی... فقر و فقر وفقر. خواندیم و شنیدیم و گفتند: سن فحشا به 8 سال رسید.
گفتیم مانده ایم تا بسازیم تا آباد کنیم تا فرهنگ را تا کجا خدا به عرش ببریم . گفتند عراق را گرفتند و ما لبخندزدیم و اخم کردیم و فحش دادیم. گفتند گور دسته جمعی پیدا کردند، زیر چشمی به هم نگریستیم وگوشه پلکهایمان لرزید و دلمان ریخت.
عاشق شدیم ... گریستیم، چقدر امسال گریستیم!...قرارهای اینترنتی گذاشتیم. کافه بلاگیها افتتاح شد! دوستان جدید حرفهای تازه. باز امید بستیم ..... گفتیم مانده ایم و به کسانی که رفتند گفتیم : بی وطن.
حرف زدیم، خواهر کوچکی به خانه اضافه شد، برادری را با لباس دامادی از خانه بیرون کردیم...مادر بزرگی رفت و تمام بچگی ها را با خودش برد. ...
تکراری بود گاهی زندگی نوشتیم : از تکرار زندگی بیهوده شدم..... باز ماندیم ونوشتیم. روزها گذشت.
لباسها نو کردیم، با کارفرما دعوایمان شد، یکی طلاق گرفت، بچه دیگری تازه به مدرسه رفت. زندگی همینجوریها بود امسال.امید بستیم گفتیم هستیم ، مانده ایم تا بسازیم اما...!
20 خرداد تهران بهم ریخت، نوشتند و نوشتیم، رفتندو رفتیم، کنارشان ماندیم ، کتک خوردیم، مفقود شدند،زندانی شدند، مبهوت شدیم...گفتیم مانده ایم تا... تهران آرام شدو 18 تیر ... باطبی ها سخت مریضند.زهرا کاظمی مرد.
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا باهم بنالیم از سر درد....
مانده بودیم .
چقدر خوبه که بچه برادر دورگه آدم بخواد دوماه زودتر به دنیا بیاد و این عجله اش مصادف بشه با تولد عمه جانش در ایران...خب من وارد 27 سالگی شدم.
لاله ولادن را بوسیدیم ، آنها امید زندگی را به ما برگردانده بودند آنها عین زندگی بودند، گفتیم میمانیم وماندیم ، گفتیم بیاموزیم، آموختیم. آنها رفتند تا بهتر شوند تا روبروی هم بایستند تا ببینند تا... رفتند. انگار هیچ گاه نبودند... ما ماندیم ، مانده بودیم دستها رو به آسمان انگار ، نگاهمان از حکمت خداوند تر بود.
به کلاسهای مختلف رفتیم ، به خیریه های مختلف، لینک دادیم ، لینک گرفتیم، کنکورو مادر مریض وماموریت همسر... شعر و نداری و فقرو اینهمه سخت . تئاتر رفتیم. بعضی شبها اصلا پول نداشتیم ، کتلتهای مامان را کش رفتیم گذاشتیم لای نان و رفتیم پارک، کنار هموطنانمان درشبهای خنک تابستان نشستیم و خندیدیم وحض کردیم.
گفتیم مانده ایم که .... کار ودرس و مطالعه و .... فکر کردیم تمام سهم یک ملت از دنیا همین یک تکه ای است که رویش نشسته ایم ، ایستاده ایم، میخوابیم، میمیریم... گفتیم مانده ایم تا...
یادتان هست مریخ پیدا بود...
راستی میدانستید اولین کافه تریای جهان در سال 1885 در نیویورک افتتاح شد.
چرخ گردون میچرخید و ما میچرخیدیم و میخواستیم که نقشی داشته باشیم در این دایره.
گفتند 9 آبان ضرب الاجل آژانس بین المللی انرژی اتمی است، چشم دوختیم، اصلا به آانها چه ربطی دارد!!!
فهمیدیم سقوط یعنی فتح غرور آمیز آسمان... اما فتح نکرده فرو افتادیم.
عاشق شدیم، خیانت کردیم، خندیدیم.... چیزی نمانده! روشنفکرهای هپلی هپو داد زدند چیزی نمانده....
چقدر بد است این جامعه در حال گذار، چقدر سخت است اختلاف تجدد و سنت و چقدر زیاد است خرافات.
گفتیم مادر جان شوهر کجا بود؟ گفت: این آب دعاست هر سه شنبه روی سرت میریزی...روزنامه را نشانش دادیم گفتیم: نسبت دختران به پسران را ببین...گفت چرت نگو... عجب نسلی شدیم ما!!!!!!!!!!
نمایشگاه و کنسرت و جشنواره و یادبود و جایزه.... گشتیم...زندگی همینهاست لابد.
با رضازاده نفس حبس کردیم و پرچممان را با افتخار بالا و بالاتر بردیم.
شیرین عبادی یک دنیا شیرینی داشت و خنده و گل و عشق... خندیدیم گفتیم مانده ایم ، میمانیم و...
ماندیم.
مهدوی کیا یک بار دیگر نام ایران را تیتر خبرهای ورزشی جهان کرد، شاد شدیم.
صدام را بگو، خوشحال شدیم ، ناراحت شدیم ، خندیدیم... امیدوار شدیم ... جای پایمان سفت شد و گفتیم: مانده ایم.
روز جمعه بیدار شدیم و گفتیم عصرش را چه کنیم؟
بم فروریخته بود... ارگ مرد و انگار دنیا دیگر همان دنیا دیشب نبود... با بم فروریختیم ....ارگ دوهزار ساله که فروریخت انگار پشتمان شکست،زمین دیگر زیر پایمان سفت نبود دیگر هیچ چیزی انگار مثل قبل نبود...کابوس زلزله شد تمام خوابهای شبهای ما. گفتند اگر دستگاه زلزله نگار داشتیم پیش زلزله ها را میفهمیدیم و شاید...گفتند مردم صدای شکسته شدن لایه های زمین را از چند روز قبل شنیده بودند... اگر زودتر میفهمیدیم شاید.... گریستیم آنقدر که هیچ گاه اینطور نگریسته بودیم.کمکها در راه گم شد...فریادمان به جایی نرسید . شبهای کویر سرد بود.
بازیهای انتخاباتی، رد صلاحیت و تحصن وشعار و تهدیدبه استعفا و ... دیگر هول نشدیم فهمیدیم اینهم یک بازی است بی صدا نشستیم، فقط اخبار را انگار از سایتهای اینترنتی قبول داشتیم.خواندیم و نگاه کردیم. نمایندگان امضا کردند و حرف زدند و استعفا دادند ولی ما همچنان نظاره میکردیم .
شهره آغداشلو به جمع زنان موفق ایرانی در امسال پیوست و همه را شادمان کرد،شرمینه هم شد دختر شایسته ایرانی الاصل در آلمان ، نخیر امسال سال زنان ایرانی شده بود چه خوب و چه بد( شهره آغداشلو، زهرا کاظمی،لاله و لادن، نازنین افشین جم، افسانه نوروزی، شرمینه و...) و همین زیر زیرکی ما را خوشحال میکرد آنطور که درپوست خود نمیگنجیدیم.
اخبار انتخابات با رد صلاحیتها و نامه های اعتراض آمیز و تحریم انتخابات از سوی جمعیت زیادی از مسئولین و هنرمندان و مردم... بار دیگر هیاهوی جدیدی به میان آورد..در این میان انفجار واگنهای قطار در نیشابور و کشته شدن صدها نفر و تخریب روستاها نه تنها از طریق صداو سیما بلکه از طریق مطبوعات هم جدی گرفته نشد، همه در تب و تاب اول اسفند فراموش کردند که چه به سر هموطنانمان آمد.
روزنامه های شرق و یاس نو هم باز بیشتراز کوپنشان حرف زدند و تنها 24 ساعت قبل از اول اسفند توقیف شدند.
همینطورها گذشت، آنانی که دل میسوزاندند باز دل سوزاندند و آنهایی که در بی خبری بودند در همان حال ماندند.. روزگار گذشت و اسفند سال 82 نه مثل همیشه اما به نوروز رسید...
قصدم نتیجه گیری و یا زدن حرف جدیدی نبود، تنها آنچه را که دیده بودم نوشتم، بیش از اینها دیدم امسال اما در حوصله ام نمیگنجید و میدانم در حوصله شما هم نمیگنجد.
امسال بین تئاترهایی که دیدم، بیشتر « در مصر برف نمیبارد» را دوست داشتم، بین موزیکهایی که گوش دادم بیشتر از همه به نظرم آهنگ گوگوش(کیو کیو بنگ بنگ) ارزش دوباره و صدباره گوش دادن را دادشت،و البته آهنگ وطن علیرضا عصارکه به نظر من یکی از زیباترین آهنگهایی است که برای ایران خوانده شده ، کتاب زیاد خواندم اما بیشتر از همه از خواندن دوباره بوستان سعدی لذت بردم و البته از خواندن خیلی از کتابهای دیگه مثل:آینه های در دار( گلشیری)- مهرگیاه (چهل تن)- دو دنیا(گلی ترقی)- ایران مابین دوانقلاب( یروان آبرهامیان) و... فیلم زیاد دیدم و اصلا یادم نمیاید که کدام از نظر من خوب بوده...
امسال سال زیاد خوبی نبود، خوشحالم که به روزهای پایانیش نزدیک میشویم،من تعطیلات را به جزیره کیش میروم، سلام همه شما را به خلیج همیشه فارسمان خواهم رساند. باز کنار سفره هفت سین مینشینیم و میگوییم:
امسال سال عشق باشد خدایا
سال امید و پیروزی
سال برکت...
آن نفسی که با خودی، یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی، یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که با خودی، خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بی خودی، پیل شکار آیدت
آن نفسی که با خودی، بسته ابر غصه ای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت
...
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت..( مولانا)
یا حق
سال نو مبارک
گزارش حسين درخشان
من و مستبد مهربان قسمت آخر
کفشهای بابا را واکس زدم، سمنو و سنجد را گذاشتم اون گوشه ته چمدون، پیژامه و زیرپوشهاش هم گذاشتم روش، یه نامه برای مامان نوشتم همراه با یک کتاب و تقویم، گذاشتم اونطرف، یه عالمه دارو و یه دست کت و شلوار، یه عالمه برگه هایی که روش نوشتم: من انگلیسی بلد نیستم لطفا گیت را به من نشان بدهید...
حالا چمدون وسط اتاقه، در بسته، یه فرش هم لوله شده دم در، من هم کنار چمدون نشستم و زل زدم به مستبد مهربانم که امشب مسافره، بعد از بیست سال نوروز 83 مامان وبابا پیش پیام هستن. و من برای اولین بار تنهام. داستان زندگی دونفره من و بابا هم به پایان رسید، همه داستانها یه روزی به پایان میرسه...
![]()
هورااااا
دوستان خوبم
داستان « من و جوجه هايم » را يادتون مياد؟؟؟ در پست ۸ بهمن؟؟
خب
من برنده جايزه ادبی والس شدم.... يعنی اون داستانه برنده شد...
نميدونم وبلاگشون را به روز کردن يا نه چون اين اتفاق همين چند ساعت پيش افتاد... خيلی دلم ميخواست که يه گزارش کوتاه تهيه ميکردم ( همونطور که از برنامه های گلشيری و صادق هدايت ) تهيه کردم ولی اونقدر دست پاچه بودم که ميتونم بگم هيچی يادم نمونده...
خب
اگه دوست داشتين که يه بار ديگه اون داستان را بخونيد بهتون پيشنهادميکنم که در همون وبلاگ والس بخونيدش( لينکش را بالا گفتم) چون اينجا خيلی درهم برهم شده.
خب بگم جايزه ام چی بود:
يه لوح تقدير- يه ربع سکه بهار آزادی و ۱۵ مگا بايت هوست( يعنی چی؟؟)
فقط از بچه هايی که ميشناختم ايمان و بهار را ديدم. و از هنرمندها خانم ارسطويی و آقای کاشيگر را شناختم...و اونقدر که هول شدم ديگه هيچ کس را نه ديدم نه شناختم.
بيشتر از اين برنامه ها حمايت کنيم.
سفره هفت سين
درد ودل...
یه عالمه حرف نگفته، یه عالمه شعر، یه عالمه چیزهای جوراجور... هی میخوام که بنویسم از این در و اون در، از تجربه نبودن مامان در شب عید و زانو درد من..از تجربه رافونه 2 و برق تمیز سنگهای خونه...از بچه گیهای آریو که هر چند ساعت یه بار به یه رنگی در میاد، یه روز فوتبالیسته یه روز شاعر ویه روز فضانورد... هی دوست دارم بنویسم که این تجربه با پدر زندگی کردن هم به لطف خدا خیلی تجربه خوبی بود وهست...هی میخوام بنویسم و هی تنبلی میکنم. نه دیگه، امشب بعد از یه روز کاملا خانه تکانی شده دیگه نشستم و میخوام تنبلی را کناربزارم و بنویسم... ولی باز فکر میکنم که چی؟ مثلا اینها به چه دردی میخوره ؟ و یا اصولا باید نوشته ای به درد بخوره یا نه؟ گاهی اوقات از خودم میپرسم که چرا باید بنویسم یا اینکه اصلا چرا مینویسم؟ شاید انگیزه های اولیه من از نوشتن از همون سالهای 72 که شروع به نوشتن شعر های نو کردم اون موقع فقط ابراز احساسات بود، ابراز هیجان و عشق و هر چیزی که دردرون من بود ونه بیشتر، اما هرچقدر که جلوتر رفتم بیشتر خواندم و خواندم وشاید به نوعی طرز تفکرم به نسبت مسائلی که در دنیای کوچک من رخ داد عوض شد، من بیشتر از سر احساسات مینوشتم و شاید تمامی شعرهایم همین گونه است که فکر میکنم باید باشد، ولی از روزی که نوشتن شد هدف اصلی من درزندگی ، مشقها انگار از سر گرفته شد، هر شب مشق نوشتن کردن و هر هفته کتابها را – گاهی اوقات علی رغم درک درستی از آنها- ورق زدن شد عشق و کار من و دیگه این احساسهای من نبود که محور اصلی نوشته ها من بشود بلکه پله ای بالاتر رفت و دید من را بازتر و بازتر کرد.
فکر میکنم که نوشتن یه وسیله برای رسیدن به آرمانی بزرگتر در زندگیم هست، فکرمیکنم که با نوشتن شاید بشود چیزی را تغییر داد، چیزی را آموخت یا یاد داد چیزی را ثبت کرد و یا نمیدانم! کاری کرد.نوشتن از نظر من جنبه تفننی دیگر ندارد، هنوز احساسی هست ولی فقط در جهان من نیست، هر روز سعی میکنم با دید بازتری به جهان اطرافم ، به مسائلم، به کشورم ، به خدایم ، و به طور کلی به عشقهای فراتر از عشقهای درونی ام بپردازم. این افکار را برای این مینویسم برای اینکه چند روز پیش پسر عمویم – هومن- که وبلاگ و داستانهای من را میخواند به من گفت: خب اینکه مینویسی خیلی خوبه. میخواهی نویسنده بشی هم خب خوبه. ولی از خودت سئوال کن چرا؟ نویسنده میشوم که چه؟ که چه کنم؟ اصلا برای چه مینویسم؟
خب من از اون روز به بعد حسابی رفته ام توی فکر، هرچند که این سئوال کل هستی که « آمدنم بهر چه بود» و اینکه انسان به جواب خواهدرسید؟ اینکه من چرا مینویسم واین راه و هدف را برای چه برگزیدم چیست؟
هر سال همیشه همین موقعها، بعد ازاینکه سررسید سال جدید را خریدم یه برگ اضافی میچسبونم به صفحه آخرش و یا اولش، و اهدافم، آرزوهام و رویاهامو در سال جدید مینویسم، مینویسم که در سال جدید چه کار میخوام بکنم و چه نکنم و به چه چیزهایی برسم، حتی رویاهای دست نیافتنی ام را هم مینویسم ( یادمه یه سالی نوشته بودم سفر با کشتی دور دنیا) خب دیگه از قدیم و ندیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست، و از نظر من آرزو و رویا داشتن در هر سنی هیچ اشکالی نداره. شما هم امتحان کنید، فکر کنید چه میخواهید بشوید؟ و چرا؟
من به شما قول میدم در سال آینده یه مجموعه شعر یا داستان کوتاه بدم بیرون.
من باید برم کلاس زبان وگرنه بابام منو ازخونه میاندازه بیرون.
خب اینکه بیشتر بخونم که حرفی درش نیس.
به کلاسهای نویسندگی هم ادامه میدم.
دوست دارم یه سفر برم خرمشهر- شاید بخاطر اینکه پدر و مادرم سالها اونجا زندگی کردن-
یه سفر هم برم یزد و همدان.
ببخشید ورزش هم فراموش نمیشود.
فکرنکنم که دلم بخواد شوهر کنم...نه اصرار نکیند...
سر کار هم نمیرم.( مگر اینکه یه کار توی کتاب فروشی گیر بیارم)
خیلی دلم میخواد بهارک – همان خواهر مهاجرم- را ببینم.( اگه دعوتنامه بده ) یا ( بازم خودش بیاد).
وبلاگ نویسی هم بیشتر و به قول معروف جدی تر باشه.
بقیه اش راهم نمیگم تا از فضولی...J
سفره هفت سين
اين تشريفات که به اين نام معروف شده در روزگاران گذشته عبارت از هفت جور ميوه يا گل بود که به ياد امشاسپندان(مقدسين جاودانی) در سرسفره يا ميز قرار ميدادند. برای چيدن هفت سين و ساير لوازم جشن، سفره سفيد بی آلايش بر روی زمين يا ميز گسترده ميشود، بر روی آن ابتدا آئينه و گلاب پاش و ظرفی پر از آب تميز که در آن برگهای آويشن و يکعدد انار يا سيب و سکه نقره انداخته ميشد، ميگذارند. روبروی آن مجمر آتش و چراغی فروزان و کتاب مقدس و گلدانی پر از انواع گل و شاخه های برگدارمو و سرو و کاج تازه قرار ميدهند و دروسط سفره هفت رقم ميوه بطوريکه هفت سين تکميل گردد چيده ميشد .در اوستا از ۶ فرشته بزرگ نام برده شده که هر يک از آنها در عالم روحانی نماينده يکی از صفات پاک خداوند و در جهان مادی نگهبان يک طبقه از مخلوقات هستند و فرشتگان ديگر زير فرمان آنها هستند. اين ۶ حقيقت را به يک عبارت - صفات پاک اهورامزدا- ناميده اند.... در آئين زرتشت برای ميمنت و مبارکی کلمه هرمزد که نام آفريننده جهان است بر سر نام اين مقدسين شش گانه قرار داده اند و اکنون آنها را روی هم هفت امشاسپند ميگويند که هفت سين نوروز به ياد آنهاميباشد.( سرگرد م- اورنگ- جشنهای ايران باستان- صص ۵۸-۵۹-۶۰)

ساعت تحويل سال ۱۳۸۳ خورشيدی در کشورهای مختلف جهان
خشونت عليه زنان را پايان دهيد..پاسخهای شهلا اعزازی به سئوالات شما در مورد...
يه لحظه خدا بشين و زمين را ببينيد( البته با اجازه خدا!!!)
وبلاگ تکانی

اگر بشه برای بهار جسم فرض کرد، صدای پاهاشو میتونیم نزدیک و پر ابهت حس کنیم. اگر بشه ، صدای خنده های مستانه ا ش را میون نسیم خنک این روزها میتونیم بشنویم.
لطف این روزها، همین خستگیهای خانه تکانی است، همین فرشهای پهن شده روی بام خانه ها، همین برق تمیزی شیشه ها، لطف این روزها، ماهی های ریز و سبزه ها و این هواست، هوایی که انگار آدم را زنده میکنه، لطف این روزها، صدای ولوله پرنده هاست و جوونه شمشادها، لطف این روزها، همین هیجانهای کوچک و بزرگی است که داریم. عیدها با ما زنده مانده اند، با نسلهای ما، با اجداد ما، یگانه عید هزاران ساله امان را زنده کنیم، بوی بهار را به خانه های وبلاگیتان بیاورید، نوروز با ما زنده است.
روایات مختلفی در مورد برگزاری جشنهای نوروز گفته شده است که از دیر باز تا کنون بنا به شرایط فرهنگی و اجتماعی تغییر کرده است،یکی از این روایات چنین است:
در کتاب اوستا چنین آمده است که اهورامزدا جهان و همه مخلوقات و موجودات آن را در شش هنگام آفرید، اما نه در یک زمان یا شش روز پشت هم بلکه در شش موقع از سال و اوقات مختلف. 6 جشن که بمناسبت خلقت عالم و آدمیان میباشد در اوقات مختلفه سال و هرکدام از آنها نام مخصوص دارد و مدت هر کدام از این جشنها 5 روز میباشد.
یک- هنگام شروع خلقت 15 اردیبهشت، روز خلقت آسمان.
دو- روز خلقت آب 15 تیر ماه.
سه- خلقت زمین 30 شهریور.
چهار- خلقت نباتات 30 مهرماه.
پنج- خلقت جانداران 20 دیماه.
شش- « که آخرین جشن است: روز خلقت انسان» اول نوروز.
در این شش جشن نعمتهای خدا برای افراد بشر کامل شده و به نتیجه و ثمر رسیده است.( سرگرد م اورنگ- جشنهای ایران باستان- ص 30)
من و مستبد مهربان...
مشغول تست انواع مواد شوينده هستم. مشغول تست انواع غذا روی بابای بيچاره ام. مشغول جمع کردن اسباب بازيهای آريو(پسر برادرم) از توی اتاقها. مشغولم، مشغول حرف زدن و نگاه کردن و فکرکردن، مثل همه، منهم به کارهای معمولی مشغولم. توی اين چند روز از پشت پنجره و گاهی دم در مشغول ديدن عزادارهای غير واقعی.......ادامه دارد.
نوار « مولای عشق» عصار را شنيديد؟ شايد به جرات بشه گفت جزء معدودکارهای نابی هست که در مورد عاشورا اجرا شده.
درضمن اين فيلم «آخرين سامورايي» هم بسيار ديدنی است.
من خسته ام خيلی زياد..نميدونم با سکوت ميشه خستگی در کرد يانه؟
يه چند روزی
سکوت...
قبول؟؟؟
برنامه مدرسه ای مورچه ها
شنبه : ورزش- حشره شناسي- زبان مورچه اي - نقاشي
يكشنبه: لانه سازي - آدم شناسي- حشره شناسي- گياه شناسي
دوشنبه: رياضي- دانه شناسي- ورزش-لانه سازي
سه شنبه: دانه جمع كردن- حشره شناسي- نقاشي- زبان مورچه اي
چها رشنبه: لانه سازي- رياضي- آدم شناسي- گياه شناسي
نوشته شده توسط : آريو برزين ابدالي- ۸ ساله- مدرسه نور دانش
گنجشکها معترض بودند
به دانه های برنجی که در خاکروبه ريختم.
... مردان بينی به بايزيدان مانند۰۰۰در باطنشان بوی مسلمانی نه..
خوش به حال اونکه خوابه
ما به بيخوابی دچاريم
روی « نه» ها کليک کنيد.
حکايت ديدار ابليس به خواب
ندانم کجا ديده ام در کتاب
که ابليس را ديد شخصی به خواب
ببالا صنوبر بديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره ميتافت نور
فرارفت و گفت: ای عجب، اين توي؟
فرشته نباشد بدين نيکوی
تو کاين روی داری بحسنٍ قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر*؟
چرا نقشبندت در ايوان شاه
دژم روی کرده ست و زشت و تباه
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاری برآورد بانگ غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل منست
وليکن قلم در کف دشمنست
- بوستان سعدی-
*سمر: به بفتح اول و دوم مشهور و نيز به معنی افسانه
نه مثل روزهای ديگه...
«روز والنتاين»، گوشهامون پر شده اين چند روزه از اين قبيل حرفها، روز عشق، روز دوستی..گوشهامون پر شده از مخالفتها و موافقتها..همه در موردش حرف ميزنن يه روز همه پسندی شده اين والنتاين. شما چطور فکر ميکنيد؟
دوستی از من میپرسيد : نظرت چيه راجع به اين روز؟ منهم گفتم : بهانه ايست برای کنار هم بودن و خوش گذرونی. گفت: قبول که بهانه ايست و از نظرمن هم هيچ اشکالی نداره ولی به نظر تو يه روز بخصوص ميتونه روز عشق باشه و يا همچين چيزی وجود داره؟ گفتم : ديگه به هيچ چيز اطمينان خاصی ندارم، اينکه وجود داره يا نه...نميدونم.
ولی يه چيزی را ميدونم و اين اون روح شاد جمعی است. رواج اين روز در مملکت ما ( من از تهران فقط خبر دارم البته) شايد تنها يک بهانه است برای دور هم بودن بهانه ای برای خوش بودن خنديدن بهانه ای برای اينکه وقتی ميری بيرون همه شاد و خوشحالن، مثل شب عيد، که انگار اگه کاری هم نداشته باشی تنها از ديدن مردمی که دارن خريد ميکنن يا شيشه هاشون را تميزميکنن يا فرش روی پشت بوم پهن ميکنن خوشحال ميشی ، يک جور حس خاصی که تو ميدونی مال همه است، اين روح شاد جمعی يک حالت خاصی به آدم ميده، يه جورايی خوبه و اگه خيلی زياد روش فکر کنی يه جورايی ناراحت کننده، اينکه با وجود جشنهای بسيار زيادی که در فرهنگ و تاريخ ما وجود داره چرا همه اونها به دست فراموشی سپرده شده و ما به عاريت يک روز خاص را از غرب وارد فرهنگ شهرنشينی خودمون کرديم. آره ، به اينجای کار که ميرسی، خب، آدم غصه ميخوره... همين که با چنگ و دندون تونستيم عيد نوروز و چهارشنبه سوری را نگه داريم - با شکوه- خودش خيلی می ارزه و اگه ميتونستيم جشنهای ديگرمون هم زنده کنيم اونهم ديگه خيلی باارزشتر از روزهای به عاريت گرفته از غرب ميشد.ولی فعلا همينی است که هست، و روز والنتاين هر چند که مثل همه روز های ديگه است، اما اگه تا دم گل فروشی سر کوچه بری ميفهمی که يه روز عادی نيست، شايد نيست و يا شايد هست، در راهه و هست، همه به هم تبريک ميگن، خاله ها و عمه ها و گاهی پدرها، مادرها، عشاق جوان ، نامزدها، دوستهای قديمی، دوستهای جديد، پسرها و دخترها و خلاصه نسل من و تو و نسل بعد از ما.
امروز بابا از من میپرسيد تو چه گلی دوست داری؟ رز؟
اگر قبولش دارين خب روز ولنتاينتون مبارک.
اگه قبولش ندارين اشکال نداره خب ولی چه ميشه کرد حداقل غر نزنيد.
اگه مثل من نميدونيد احساس واقعيتون چيه، خب من پيشنهاد ميکنم مثل خودم فقط سعی کنيد خوشحالتر از روزهای ديگه باشيد،غر نزنيد، حرص نخوريد، فکر نکنيد اينهم يه سياست خارجی و از طرف دشمنانه، نه واقعا. قبول کنيد اين روز هست نه مثل روزهای ديگه و نه زياد متفاوت با روزهای بعدی...
دوست داريد عشق خودتون را بسنجيد - يک کمی والنتاينی باشيد امروز-
يک کمی هم با اين آهنگ بخنديد- نا سلامتی امروز روز خوشحالی و عشقه-
اگه هيچ خيالی نيست که هيچی.
با فال و کف بينی و فال قهوه و از اين جور چيزها اگه حال ميکنيد - ای بابا همين يه روزه-
اينهم برای عشاق قديمی.
فقط ميتونم بگم توی اين آشفته بازار يه روز هم واسه خودش يه روزه يه بهونه کوچک برای خوشبختيهای ما.شايد چهره آبی عشق امروز پيدا باشد...
۲۲ بهمن

گوشهايم را نميگيرم، حتی سرکی هم ميکشم از گوشه پنجره به آسمانی که به رنگ پرچم ايرانم ميشود، به صدايش گوش ميدهم ، درون دلم چيزی فشرده ميشود، چيزی جا به جا شده است، همان چيزهايی که ديگر سر جايشان قرار نگرفت. همان آشفتگی خوابهای کودکی، همان واهمه از تاريکی و از اين صداهايی که حالا می آيد. همان نفرت از صدای خش خش موج راديو... نه نميخواهم بشنوم. به صدای الله اکبری که ديگر نميشنوم ميخندم. به صدای هيچ صدايی که در اين شب ميشنوم ميخندم.گوشهايم رانميگيرم نه! به چهره شاد مجری اخبار نگاه ميکنم که ميگويد طنين صدای الله اکبر مردم آسمان پايتخت را لرزانده است...به او نگاه ميکنم و به پشت سر، نه به رو به رو به هيچ جا اصلا..صداها نميگذارد..گريه های شبانه و تفريح روزهای تعطيل جنگ که چيزی نبود جزء ديدن خرابه های مرگ همسايه.
صدا می ايد. ميشنويد؟ من اين صداها را دوست ندارم. اين صداييی که من را ياد تکه پاره های وطنم مياندازد. ميشنويد؟ من نمی خواهم ولی ميشنوم...من نميخواهم ولی ميبينم. صداها نميگذارند، صداها ميگويند لطفا محل سکونت خود را ترک کرده و به پناه گاه برويد... صداها من را تنها نميگذارند. بگذار باشند. امشب اما...شبی است در تاريخ من...تاريخ ما...هزارساله های خاکستری.
مطلب و پيشنهادی از وبلاگ« من نه منم »در مورد انتخابات.
اين روزها نميشودروزنامه خوان باشی و نگران نباشی، مطلبی از شادی صدر.
تصاويری به مناسبت ربع قرن ....و پيروزی ....مبارک است ...
سر نخ اين اوضاع از دست ما در رفته..!
نوشتن گاهی اوقات سخت ميشه، بخصوص وقتی اونقدر فراغ خاطر نداشته باشی که تمرکز کنی، دائم ذهنم از روی اين مسئله به روی يکی ديگه ميپره و گاه اين ذهنيات خسته کننده ميشه. ديگه امروز با ندا احساس کرديم بابا جون بسه اينقدر جدی بودن، يک کمی لودگی و مسخره بازی نيازه هر آدميه در طول زندگی تا از اون فضاهای خسته کننده و تکراری خارج بشه.
اوضاع زندگی من و بابا هم به خوبی پيش ميره، گاهی اوقات يک جور شيرينی خاصی پيدا ميکنه، مثل مواقعی که بابا بدنبال يه پيرهن مناسب برای کت و شلوارش ميگرده يا موقعی که دو نفری دنبال يه چيزی ميگرديم که فقط مامان ميدونسته کجاست، همين چيزهای کوچيکه که گاهی يه خاطره موندگار ميشه .
ديگه مرز بين خاطره نوشتن در دفتر خاطراتم و وبلاگ نويسی را گم کردم، وقتی توی دفتر خاطراتم مينويسم انگار دارم توی وبلاگ مينويسم و برعکس.
سريال کيف انگليسی را ديده ايد؟ من چون دفعه پيش نديده بودم ايندفعه حسابی دنبال کردم و فکرم ميکنم يکی از تاثير گذارترين قسمتهاش همين امشب بود:
« کاری که شما دارين ميکنين، نتيجه شطرنج بازی کردن ديگرانه..»
اين مردک ديگه در ايران چه ميکنه؟
شبنامه در شهرک غرب؟؟؟ من که نديدم.
خلاصه اوضاع هشل هفته...دعوا سر نفته...سر نخ اين اوضاع از دست ما در رفته...
من و مستبد مهربان

عکس از آبنوس البرزی
من و بابا شدیم عینهو گربه هایی که سبیلشون را قیچی کردن و هی قیقاژ میرن. میدونید امروز با بابا فکر میکردیم اگه یکی از ماها بمیره وضعیت خونه چقدر غیر قابل تحمل میشه، البته به قول خودمون خدا نکنه واز این حرفها ولی خب واقعیت را که نمیشه کتمان کرد،بگذریم. حالا دیگه صفحه حوادث روزنامه ها را کسی بلند بلند برای بقیه نمیخونه و تقریبا تلوزیون هم دیگه روشن نمیشه. با بابا کلی بحثهای سیاسی کردیم و تازه شاید یه مسافرت دو روزه هم با هم بریم جنوب.
مامان بعداز دوازده یا سیزده ساعت پرواز از فرانکفورت تا سانفرانسیسکو، حدود یک ساعت و سه ربع در فرودگاه بابت انگشت نگاری و غیره معطل شده، مامان و یه بنگلادشیه و یه آفریقاییه را بردن توی یه اتاق با سه تا پلیس اسلحه به کمر و سه بار ازش انگشت نگاری کردن و ازش عکس گرفتن و ازش هی پرسیدن چند سالته؟ و کجا به دنیا اومدی؟ ننه ات کی بوده؟ بابات کی بوده؟ کی به دنیا اومدن ؟ کی مردن؟ آدرس محل اقامتت را بده. آدرس محل کار پسرت. دو تا معرف در ایران با شماره تلفن و آدرس معرفی کن، شماره تلفن مدرسه ات را بگو... خلاصه ، روز اول اونقدر عصبانی بود که ما نتونستیم باهاش حرف بزنیم، جالب اینجاست که ایرونیهای دیگه ای هم توی پرواز بودن ولی انگار مامان من از همه بیشتر شبیه تروریستها بوده! تازه این ماجرا بعد از این هست که یک دور هم در سفارت آمریکا انگشت نگاری کرده بودن و یک ماه هم مدارکشون را فرستاده بودن « اف.بی . آی» چک کرده بود. معلوم نیست دیگه این مسخره بازیها چیه! بابا که میگه من بهشون میگم اگه خیلی ناراحتین برمیگردم، حالا از همه بدتر اینه که مامان خب یک کمی انگلیسی بلد بوده ولی بابام هیچی بلد نیست... ادامه دارد.
بهتون پیشنهاد میکنم که مطلب « به قلم سر دبیر» امروز روزنامه شرق را بخونید، و همچنین سخنرانی بهاالدین ادب نماینده سنندج را.
من و مستبد مهربان...

انجمن عکاسی ايرانشهر - آرمان استپانيان
ظرف شستن با چهار فصل ويوالدی هم عالمی داره ها، به شرطی که بابای آدم فوتبال ايتاليا و نميدونم کجا را نگاه نکنه با گزارش اون آقا بد صداهه!هر چند که با بابا از فردا شب قرار گذاشتيم که شام را در قابلمه بخوريم هم برای کم شدن زحمت ظرف شستن و هم ميدونيد کلی در همه چيز صرفه جويی ميشه! اول بابا پيشنهاد ظرفهای يک بار مصرف را داد ولی من بخاطر عدم بازيافت سريع اين ظرفها و آسيب به محيط زيست اين طرح را رد کردم و بهتر ديدم بهتر است از همان قابلمه استفاده شود....ادامه دارد.
*...وزير مختار انگلستان در سال ۱۳۰۵ گزارش داد: مجلس ايران را نميتوان جدی گرفت. نمايندگان آزاد نيستند، همچنانکه انتخابات آزاد نيست. وقتی شاه بخواهد چيزی تصويب شود، تصويب ميشود. اگر مخالف باشد، رد ميشود و اگر بی نظر باشد، مذاکراتی مفصل و بی هدف صورت ميگيرد.* ( از کتاب ايران بين دو انقلاب. يرواند آبراهاميان- ص ۱۲۶) خود حديث مفصل خوان از اين مجمل....
اينهم پيام احمد باطبی راجع به انتخابات
يه خبر خوب هم در خبرنامه خوشحالی است خواستين لينکش کنار صفحه است برويد بخوانيد.
همسايه ها ياری کنيد...!
بالاخره مامان را راهیش کردیم رفت. رفتن به فرودگاه برای من کمی سخته، هیچ وقت نتونستم برای بدرقه دوستانی که برای همیشه از ایران رفتن به فرودگاه برم، حتی صمیمی ترین دوست ونزدیکترین فامیلم، ولی دیشب میدونستم که مامان سه یا چهار ماه دیگه برمیگرده و برای همین با خیال راحت رفتم فرودگاه، دیدن خوشحالی مسافران و غم چشمهای کسایی که باید انتظار و تنهایی را تجربه کنن جالب بود، دیدن عصبی بودن آدمها بخاطر اضطراب سفر، دیدن مادرهای خیلی پیری که شاید توی دلشون فکرمیکنن این آخرین دیداره؛ و دیدن نگاه آبی و خیس مادرم که تا لحظه آخر برمیگشت و ما رو نگاه میکرد. از این که یه چند ماهی میره پیش پیام خوشحالم و از اینکه توی هر فامیل وآشنایی حداقل یکنفر بین اعضای خانواده اش نیست، ناراحت. از اینکه مامان و پیام بعد از شاید 20 سال با هم کنار سفره هفت سین میشینن خوشحالم و از اینکه چرا اینطوری همه بایداز هم جدا بشن ناراحت. این قوم آریایی هم مثل قوم یهود سرگردان و آواره این کشور و اون کشور شد. مامان و بابای من قسطی اون یکی بچه اشون را میبینن، خیلی ها این حال را دارن میدونم. حالا تا راهی کردن اون یکی مسافرم( پدرم) یه یک ماهی مونده و وظیفه نگهداری از خانه و پدر و غیره به عهده منه. باید بگم که مامان به شدت بابا را لوس کرده و من اصلا نمیدونم با این سیستم چطوری برخورد کنم، بابام پیتزا و ماکارونی و لازانیا و خورش کرفس و خورش بادمجان دوست نداره، و بخاطر اینکه دیابتی هست همیشه باید یه چیزی برای خوردن توی خونه وجود داشته باشه، غذاهای بیرون معده را ناراحت میکنن وچرب هستن و خب البته بابا چربی هم داره. مسئولیت غذا درست کردن یه طرف بابام معتقده که آشپزخونه نماد پاکیزگیه یه زنه، و باید برق بزنه، خب دیگه من موندم و مستبد دوست داشتنی و مهربون خونه و یه عالمه کارهای ریز ودرشتی که حالا که مامان نیست کم کم پیداشون میشه.
من و جو جه هايم- يک داستان کوتاه تقديم به نيلوفر عزيزم
« من وجوجه هایم»
فایده نداره، هرچی بهشون میگم فایده نداره، پدر و پسر پاشون را کرده اند توی یه کفش و انگار میخوان منو مثل یک حریف جنگی مغلوب کنن. هر چقدر بهشون میگم:« بابا من میترسم»، اول با تمسخر نگام میکنن و بعد زیر زیرکی میخندن، متاسفانه دلیل دیگه ای ندارم، نه وسواس نه آلرژی نه هیچ چیز. صدا ی زر زر امیرحسین که در میاد هومن یواشکی میاد توی آشپزخونه ، دقیقا موقعی که دارم با احتیاط خمیر پیراشکی را چپ و راست مثل قنداق بچه می بندم میاد و زیر گوشم میگه :« زن گنده خجالت بکش..» خب موضوع اینه که من نمیفهمم که گنده بودن من چه ربطی به ترس داره، تازه همین چند روز پیش بود که توی همین تستهای روانشناسی هومن کشف کرد که کودک درون من(9) سالشه و نه بیشتر. سر میز شام امیر حسین قهر میکنه و از غذای عزیزش دل میکنه و میره توی اتاق. منهم که مثلا قهرم و باباش هم که بین غذا و بچه... بشقاب هارو که جمع میکنم هومن میشینه روی مبل راحتی پاهاشو دراز میکنه روی میز و کامپیوتر کوچکش را میگذاره روی پاهاش و شروع میکنه به تایپ کردن نامه،همیشه یه نامه ای هست که باید تایپ بشه؛ برای دوست قدیمی برای رئیس جدید برای شرکتهای مختلف تجاری. من که هیچ از این کامپیوتر های فسقلی خوشم نیومده، دوست دارم اونم مثل بقیه وسایل خونه جا داشته باشه مخصوص به خودش نه اینکه مثل اسباب بازی دست به دست بگرده و بشه همه جا بردش، هومن هر شب برنامه اش همینه، تازه دستور یه قهوه داغ هم میده وبعد از اینکه کارش تموم شد و انگشتهاشو یک به یک شکوند یه سیگار برگ روشن میکنه، ژست میگیره و شروع میکنه با کانالهای تلوزیونی ور رفتن، آخر شب هم من باید ازاین تونیکهای ضد ریزش مو به سرش بمالم که بتونه همجا پز بده که چقدر خوب از موهاش نگهداری میکنه. امیرحسین هم که به نیم ساعت نیمرسه که یادش میره قهر بوده میاد و از در یخچال آویزون میشه و همیشه چیزی برای خوردن میخواد، و جدیدا بعد از بازیهای کامپیوتری ودوچرخه دنده ای و لگوهای چند صد تکه و مریخ ونپتون وپلوتون که از سقف و در ودیوار آویزونه، رفته و دستش را گذاشته درست روی چیزی که آرامشم را بهم بریزه. همیشه شبهایی که با هومن بگو مگو میکنم کابوس میبینم، بلند میشم و زیر ملحفه را وارسی میکنم، قلبم مثل پتک به قفسه سینه ام میکوبه، یک لیوان آب میخورم و نگاهی به امیر حسین میاندازم که مثل یک فرمانده قهرمان میان سربازهایش خوابیده. میرم توی جام و چشمهامو میبندم، اما باز بعد از چند ساعت همون موجودات خیس و کوچک ولزج روی پوست بدنم سر میخورن و من ازترس فقط چشمهامو باز میکنم رو به هومن که اون لحظه داره توی خواب میخنده.
امیر و هومن را فرستادم بیرون از خونه، امیر حسین همیشه سرویس را دم در معطل میکنه، غر غر میکنه ، داستان میگه ، معما میگه و آخر با گریه از در خونه میره بیرون و نمیخواد مثل بقیه دکتر ومهندس بشه میخواد حمّال بشه، با ژست مخصوصی ادای آدم بزرگهارو درمیاره و میگه: مگه این مملکت حمّال نمیخواد؟. من وهومن میخندیم انگار نه انگار که شب پیشش همه باهم قهربودیم، همدیگر را میبوسیم و من میشم فرمانروای بی رغیب خونه ، کارها رو روبه راه میکنم به بانک میرم و قبض های مختلف را میپردازم، سبزی خوردن میخرم، میخوام عصرونه به هومن نون و پنیر و سبزی بدم. امروز امیر حسین کلاس زبان داره و دیر میاد؛ با خیال راحت یه لیوان چایی میریزم و روی کاناپه ولو میشم، خواب مثل یه فرشته مهربون می مونه که به طرفم میاد و گرمم میکنه، توی یه تشت نشسته ام و دو تا کفگیر به دستم هست و همراه هاکلبری فین که عینهو دایی رضامه دارم روی رود می سی سی پی قایق سواری میکنم دایی رضا یا همون هاک با اون لبهای گوشتی و شکستگی روی ابرو شبیه ناخداهای بد اخلاق شده، بهم میگه میخوای ماهی هارو ببینی؟ من سرمو تکون میدم و موهای چتری مشکی ام روی پیشونی ام تکون تکون میخوره، میگم آره میاریشون بیرون؟ دایی رضام کج کج میخنده و میگه نه ! تورو میبرم پیششون . بعد سرمومیگیره و میکنه توی رودخونه می سی سی پی که حالا یه حوض کوچک مستطیل شکله وسط باغچه خونه مادرجون؛ من دست و پا میزنم ویکهو از جام میپرم، برفی که از صبح شروع به باریدن کرده بودحالا همه جا رو سفید پوش کرده، تلفن زنگ میزنه و منو حسابی از خواب بیدار میکنه، خواهر هومنه که راجع به مهمونی هفته آینده حرف میزنه و آخر میگه که راستی چرا برای امیر حسین..؟ شستم خبر دار میشه که امیر حسین دیشب یواشکی با عمه اش صحبت کرده،میخندم، اونقدر زیادکه شکمم بالا و پایین می پره و تازه میفهمم که هومن چرا بهم گفته «گنده» و خدا را شکر که نگفته «خرس گنده»، هلیا هم با من میخنده؛ وقتی میگم که میترسم، خنده جیغ مانندش شلیک میشه توی گوشی تلفن و ناراحتم میکنه، اما سعی میکنم زودفراموش کنم، خیلی وقته که یاد گرفتم زود فراموش کنم. هومن زنگ میزنه و چند تا شماره تلفن میخواد و میگه که بعد از ظهر خودش میره دنبال امیر حسین و ثبت نام امیر حسین هم فرداست که باید من برم وگرنه تاریخش میگذره. میشینم کنار پنجره و به آسمون نگاه میکنم و فکر میکنم نمیتونم تشخیص بدم آسمون چه رنگیه، سفید یا خاکستری؟ برفها رونگاه میکنم که تند وتند فضای خالی ما بین من و درختها و خونه های روبه رو را هاشور میزنه؛ یاد بچه گیهای امیر حسین میافتم که می نشست همینجا و سرش رامیچسبوند به شیشه و به بچه های توی کوچه نگاه میکرد. بلند میشم، سیبی ازتوی یخچال درمیارم وگاز میزنم و میرم سراغ کتابخونه و با خودم فکر میکنم اگه موضوع جدی باشه چی؟ میشینم روی تختم و کتاب را ورق میزنم ، حواسم نبوده و یک از کتابهای طراحی هومن را برداشتم. الکی شروع میکنم به ورق زدن کتاب:« دایی رضا و دایی فرهاد توی حیاط خونه اشون ولوله به پا کردن از درو دیوار بالاو پایین میرن و هیچ به غر غر های مادر جون گوش نمیدن که باید مشقهاشون را بنویسن، مادر جون با بلوز و دامنی که هیچوقت گلهاش باهم جورنیست تند و فرز از پله ها بالا و پایین میره و النگوهاش توی هر قدمی جرینگ جرینگ صدا میده؛ برگهای زرد درختها زیر پای داییها خرد میشن و انگار که اصلا همون برگهایی نبودن که تابستون زیر سایه اشون دایی شاهزاده میشد و من سیندرلای تپل چشم سیاه. من از مدرسه همیشه مجبور بودم برم اونجا، از اون لحظه ای که میرسیدم کتاب و دفترمو پهن میکردم روی میز نهارخوری که کنار پنجره بود و پنجره رو به حیاط ، وتوی خیال من حیاط پر بود از درختها ی سیب آبنباتی و گیلاسهای درشت شیشه ای که رنگ به رنگ بودن و نور خورشید ازشون رد میشد و هر کدومشون میشدن هزار رنگ عینهو پنجره های رنگی اتاق آقاجون، گلها شکلاتی بودن ومن هیچ کدومشون را نمیکندم فقط لیسشون میزدم، حالا داییها توی باغ آبنباتی ایستادن و به گربه اشون که جلوشون داره میزاد نگاه میکنن، دایی فرهاد یکی از پارچه های چیت مادر جون را از توی گنجه برداشته و گذاشته زیر گربه اش و دایی رضا دستکشهای آشپزخونه را کش رفته و دستش کرده و ایستاده بالای سرگربه و جفتشون یه پارچه بستن به صورتهاشون که یعنی دکترن، من از لابلای گلهای شکلاتی و درختهای آب نباتی از گوشه چشمم نگاشون میکنم، اونا گربه را نوازش میکنن و گربه هم تند وتند میزاد، داییها میخندن و فکر میکنن که دارن کار مهمی انجام میدن، من دائم روی صندلی جا به جا میشم و قلبم توی سینه ام آروم و قرار نداره که دایی رضا فوری میاد توی اتاق و گوشی سیاه تلفن را برمیداره و شماره ای میگیره که معلوم میشه شماره «خاله جان دکتره» خاله ام که در تیمارستان پرستاره و همه بهش میگن خاله جان دکتر، دایی میگه گربه نمیتونه بزاد و خاله جواب میده که حتما شونه بچه اش گیر کرده . دایی میپرسه : حالا باید چیکارکنیم؟ و خاله جان جواب میده که باید بچرخونینش... دایی رضا خدا حافظی نکرده تلفن را قطع میکنه و میره بالای سر گربه و اونو سرو ته میخوابونه.
مادر جون میرسه بالای سرشون و دوتا پس گردنی محکم بهشون میزنه و منو نشون میده و میگه : از این بچه یاد بگیرین ... ولد چموشها برین درستون را بخونین. من دست و پامو جمع میکنم و شروع میکنم به نوشتن مشقهام، رادیو همیشه از صبح الکی روشنه و داره یه ترانه قدیمی پخش میکنه، من خودم را با ریتم آهنگ تکون تکون میدم و از دنیای آب نباتی میام بیرون و میرسم به میازار موری... که میبینم یه چیز خیس و کوچکی روی شونه راستم وول میخوره، نگاهم از گوشه چشم به موجود نحیفی می افته که هیچ چیز نیست جز یک توده درهم خیس، دائی ها پشت سرم میخندن و میگن : ببین چه خیسه! ببین چه خیسه. ومن از گوشه صندلی روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
کتاب را میبندم، شاید همه چیز یک شوخی بچه گانه بوده، ولی هومن هنوز دلیل قهر بودن بیست ساله من و دایی هایم رانمیدونه. دکترها و داروها و جلسات مشاوره و گفتار درمانی هم هیچ کدوم نتونستند این فوبیای لعنتی را در من از بین ببرن. روی تخت دراز میکشم، اگر بخوام تعریف کنم که شبیه قصه هاییی میشه که شبها برای امیر حسین میگم. کاسه چه کنم گرفتم دستم ، تصمیم میگیرم که بگم و باید شهامتش را داشته باشم که تعریف کنم ، میتونم قیافه هومن را بعد از شنیدن ماجرا تجسم کنم اما مهم نیست... تلفن زنگ میزنه و هومنه که میگه امشب مهمون داریم. هیچ از مهمون ناخوانده خوشم نمیاد، بلند میشم، از دنیای سیندرلا و سیبهای آب نباتی خودم را بیرون میکشم ، تند وتند شروع میکنم به جمع آوری خانه که همیشه یه گوشه اش قسمتی از قلعه گم شده امیر حسین را میشه پیدا کرد، هومن نگفت که مهمون ناخونده کیه ومن هم زیاد پاپی نشدم. میز آماده است و میوه ها شسته و کمی از تنقلات شب یلدا هم که باقی مانده را توی ظرف بلوری کوچکی می ریزم، و آماده مینشینم که صدای زنگ در میاد و متعاقبا صدای امیر حسین که با مشت و لگد به در میکوبه و میخنده و با پدرش مشاعره میکنه، در را باز میکنم ، امیر حسین با خوشحالی توی بغلم میپره و مهمونش را نشونم میده، مهمون کوچک لابه لای ملحفه سفیدی به من چشم دوخته و صدای جغه جغه میده، من کمی عقب عقب میرم و جلوی چشمهای بهت زده هومن و امیر حسین از هوش میروم.
پونه ابدالی
13/10/82
امروز ايران دخت يکساله شد...
![]()
سلام عزیزان
وبلاگ ایران دخت امروز یک ساله شد. یادمه روزهای اول چقدر هیجان زده بودم از اینکه میتونستم جایی بنویسم و کسانی بیایند و بخوانند.برای همین همون روز اول سه یا چهار تا از شعرهامونوشتم و گذاشتم توی وبلاگ و هر ساعت منتظر بودم که یکی بیاد و نظر بده. بی تعارف بگم من واقعا از خوندن نظرات بقیه لذت میبرم، هنوزم که هنوزه منتظرم تا ببینم بقیه نظرشون راجع به کار من چیه. من از روز اول روراست همه چیزرا نوشتم، قبول دارم که وبلاگم شبیه یک لحاف چهل تکه میمونه که هر قسمتش یه رنگه،نظرات سیاسی و عشقی و روزمره گی و شعرها و داستانهامو با شما تقسیم کردم، سعی کردم کارهام یکدست باشه اما نشد،اینجا جایی بود که من میتونستم با لحن ها و موضوعات مختلف بیام و حرفهامو بگم، برای همین خودم را در قید و بند این نذاشتم که همیشه یک جور بنویسم، سبک خاصی نداشتم خلاصه. خب دیگه اینم یه جورشه! حالا دیگه وبلاگ نویسی نه یک تفریح که قسمتی از زندگی من شده، یک اثری هست که از من به یادگار بمونه ، شاید تونسته باشم لبخندی روی لب کسی بیارم یا شاید تونسته باشم حسّی یا اگاهیی به کسی بدم، و اگر حتی یک نفر هم از این حس یا عشق یا لبخند استفاده کرده من خوشحالم. من فکر میکنم شاید این راه یکی از راههای فرعی رشد فرهنگ بین ما «جامعه وبلاگ نویسها» باشه، از طریق خوندن ونظر دادن و آگاهیی گرفتن شاید بتونیم این حرکت کند رشد فرهنگی را در جامعه خودمون سرعت بیشتری ببخشیم،از طریق شعرهامون،عشقهامون، نظرات سیاسیمون، داستانهامون، درد و دلهامون، از طریق اخبارها و نقدها و عکسها و ... میتونیم بگیم که ما هم در حال حرکتیم، مثل جوشیدن یک چشمه در دل یک دشت بزرگ، وبلاگ نویسی هم داره کم کم مسیر پیدا میکنه و رشد میکنه و به یک رود شبیه میشه. یک رودی که جریانش را مدیون کسانی است که این کار را جدی دنبال میکنن، زحمت میکشن و با وجود همه کم لطفیهایی که بهشون میشه اما هستن. من هم قطره ای هستم از این رود تازه دمیده و دوست دارم که جاری باشم...شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی.
چند تایی تشکر و سپاسگزاری:
دوست خوبم ایمان( وبلاگ جایی برای هیچ کس) که از روز اول با نظرهاش منو تشویق و حمایت کرد، خلاصه خیلی ازش ممنونم.
خیلی مواقع به عشق لیدا و بهارک مینوشتم و مینویسم چون اونها خوب میدونن که من خوب بلد نیستم احساساتم را با زبان بگم و نوشتن برام راحت تره.تشکر زیاد از پسر عمویم هومن.
دوستهای قدیمی که فعلا ازشون خبری نیست ولی امیدوارم که هرجا هستن سالم و شاد باشن:آمیرزا (وبلاگ آمیرزا قلمدون)، پونه( وبلاگ من تنها ماندم ..پونه)،پرند( وبلاگ پرنده آتش)،وبلاگ تاریخ ایران، ابر خاکستری بی باران، زندگی زیباست، زیبا. فیونا( وبلاگ سر انجام آفتاب)
و تشکر و خیلی تشکر برای دوستهایی که منو حمایت معنوی میکنن: دخترانه، بانوی آبی، من یک زنم، جنسیت گمشده، درد ودل یک دختر ایرانی، بازیچه، رودلاگ، ای میهن خونینم، شعر و شعور،از پشت یک سوم، تنهایی، بن بست و ....
ببخشید اگه کسی از قلم افتاد. حالا ديگه از خودتون پذيرايی کنيد.
راستی يه مرخصی بهم ميدين بدون خيارشور؟؟؟

موشهای باهوش زير تيغ
یک لیوان چای معطرو گپ وگفت
شوخی با دوست پاشکسته در خانه
ترس از رانندگی در اتوبان خلوت
شوهای پوچ ماهواره
سکس و لباس و آرایش
ماشین و خنده وتبلیغ
بی پولی پدر بزرگ
خسته شدن از فرش کهنه نخ نما
بوی نای فقر
گرفتاریهای خنده دار
نمایشهای روحوضی انتخابات
زلزله، سیاست، شمارش آرا
ریشهای نتراشیده تلوزیون
پلیس زن ، نمایش قانون زیر چادر
ایست، مانتوی تنگ، توقیف
ایست ، بوی مشروب، توقیف
ایست، صدای خنده، توقیف
ایست، لحظات شاد، توقیف
ایست، عشق ممنوع ، توقیف
ایست، اعتیاد ، توقیف
ایست، فاحشه، توقیف؟؟؟
ایست ، فکر، توقیف
ایست، سیاست، توقیف
ایست، نوشتن، توقیف
ایست، خواندن، توقیف
…
« …اغلب دچار این احساس هستم که همانند موشی در هزار تویی گیر کرده ام و این هزار تو دریک آزمایشگاه علمی است و عده ای دانشمند میخواهند بدانند از میان این تعداد موشی که از مبدا هزارتوها به سوی پنیری که در مقصد گذاشته شده است حرکت میکنند، کدام باهوش ترند.آنچه مرا اذیت میکند، این است که گویی این دانشمندان با یکدیگر توافق کرده اند که باهوش ترین موشها را بکشند و مغز آنهارا آزمایش کنند.این شاید کار مفیدی است؛ چون عاقب شاید روشن بشود که چرا بعضی از موشها باهوش تر از بقیه هستند. اما موش باهوشی را در نظر بگیر که اتفاقا متوجه این شده استکه در یک هزار توی آزمایشگاه حرکت میکند. خب او باید چه کند؟ خود را هوشیار نشان دهد؟ هیچ بعید نیست که جانش را از دست بدهد. برعکس خود را خنگ جلوه بدهد؟ این خنگی را تا کجا باید ادامه دهد؟ تا آخر زندگی ؟…… میدانی عزیزم من نه ناامید هستم نه به پوچی رسیده ام. اما از این احساس دایم در آزمایشگاه بودن رنج میبرم…»*
* کتاب : سگ و زمستان بلند- شهرنوش پارسی پور- ص 73
من با خودم
به همین شکل ساده از چیزی که زندگی ست
سخن میگویم.
یکی از برادرهایم در خارج از کشور زندگی میکند، همان ینگه دنیا، کشور آرزوها. و خارج ازهرگونه نژاد پرستی ایرانی و وطن پرستی- که گاهی مارا به آن متهم و مسخره میکند- یک زن سیاه پوست آمریکایی دارد و جدیدا یک بچه تپل و خپل که عناوین مختلفی بهش دادیم از جمله : پیراشکی، شیر شکلات، جان جانان و... که اسمش را گذاشته اند: زکریا منصور - گفتم که برادرم هیچ تعصبی ندارد- مادرم برای دیدن نوه تازه به دنیا آمده اش – البته الان دیگر تازگی ندارد چون دقیقا روز تولد من بدنیا آمد- میخواهد که به ینگه دنیا سفر کند. خب طبق معمول از برادرم میپرسد که : چی میخوای از اینجا برات بیارم؟ واو در جواب میگوید: یه پادری که روش به فارسی نوشته باشه «خوش آمدید» و یه فرش که نقشه ایران را توش کشیده باشند. گفتم که برادرم به تعصب ما میخندد. و ماجرا از اینجا شروع میشود:
مغازه فرش فروشی اول که از روی تبلیغهای تلوزیونی آدرسش را برداشتیم: - سلام آقا. -... -ببخشید یه فرش میخواستیم که نقشه ایران توش داشته باشه.- بله خانم؟ فروشنده سرش را میخاراند و من دوباره میگویم: یه فرش که...- نقشه ؟ - بله آقا نقشه ایران . فروشنده میرود ویک تابلو فرش از سرباز هخامنشی میاورد – نه آقا نقشه ایران همون گربهه. – منظورتون نقشه ایرانه ؟آها!!! نه خانم پیدا نمیکنید...
مغازه دوم:-... -... – یه فرش که روش...- ها؟ - آقا نقشه ایران – نه خانم نقشه که نه ولی اینو داریم اینوداریم اینو داریم.... سربازهای هخامنشی جلوی رویم رژه میروند و میهمانهای پادشاه که هدیه آورده اند و گاهی نقشی از ستونها و سر ستونها... – آقای محترم نقشه ایران گفتم نه سرباز هخامنشی...فروشنده محترم شانه هایش را بالا میاندازد و رئیسش را صدا میکند: نقشه ایران؟ داشتیم اتفاقا فروش خوبی هم داشت اما مدیریت که عوض شد دیگه نزدیم....
همان روزی که باران میامد رفتیم میدان هفت تیر سراغ فرش فروشیهای ماشینی، فکر کردیم اگر فرش نداشته باشند حتمی « پا دری » به زبان فارسی دارند..همینطور زیر- باران باید رفت- میرفتیم که بوی قهوه شنیدیم ، اصلا بویش مستمان کرد، همینطور دور از جان شما - مثل هاپو- بو کشیدیم و رسیدیم به قهوه فروشی - ادنا- البته قهوه خشک میفروخت ولی روی یک تکه کاغذ چروکیده و زرد رنگ که گوشه شیشه کثیف مغازه اش زده بود نوشته بود: «قهوه آماده» داخل شدیم و مرد ریش نتراشیده و نخراشیده با بلوز گل منگولی و خلاصه...- زیر باران باید رفت-... بوی قهوه بیشتر از اینها مستمان کرده بود که به خاطر چهره عبوس آقای ادنا ( لابد) روبرگردانیم و برویم، آقای فروشنده گفت: از تمام شهر میان از اینجا خرید میکنن اما میدونین چیه خانم؟ به مادرم نگاه میکرد، من را اصلا نمیدید. – اگه دوتا جوون بیان اینجا وقهوه بخوان من از مغازه بیرونشون میکنم. توی دلم گفتم:آفرین باهوش...و حیف که قهوه را سفارش داده بودیم وگرنه اون رگ لریم گل میکرد و یه چیزی به آقاهه میگفتم. نمیشد، نم نم بارون وبوی سنگین وتلخ قهوه و اون سفارش عجیب برادرم ، حس خشونت را درمن از بین برده بود. خلاصه جور دیگر دیدیم و به اولین ودومین و سومین مغازه رفتیم: - اقا پادری ... اقاهه صبرنمیکردکه من جمله ام را تمام کنم و پادریهای رنگارنگش را جلویم کشید، - نه آقا میخوام روش نوشته باشه خوش امدید. مرد نگاهی کرد و یه خارجیش را برام آورد: - نه آقا به فارسی نوشته باشه...- چی خانم به فارسی؟ مرد پوزخندی زد انگار که من حرف بدی زده باشمها بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نچ ، نداریم. و قصه ما همینطور ادامه پیدا کرد، بعضی ها البته استقبال هم کردند و گفتند: چه فکر جالبی..! بعضی هم البته با اخم جوابمان را دادند و گفتند..... ! و ما دست از پا دراز تر بدون فرش و بدون پادری آمدیم خانه.....
دوستهای خوب بلاگ اسکایی من که لینکشان را در کنار صفحه ام دارم، اگر مایل هستند تا شروع دوباره کار بلاگ اسکای چیزی بنویسند میتونن از صفحه من استفاده کنن، متاسفانه آدرسهایشان را نداشتم تا برایشان همین پیغام را میل کنم،ولی اگر خواستند بنویسند هم در اینجا وهم در خبرنامه خوشحالی میتوانند مطالبشان را بگذارند. فقط کافی است نوشته اشان را برایم پست کنند- از نوع الکترونیکی-.
پدر نیلوفر- جنسیت گمشده- مریض شده و نیلو حسابی کلافه است، اگر خواستید مطلبی برایش بنویسید او الان در پرشین بلاگ مینویسه. نیلو جانم : این طور نمیشود که تا ابد، از طعم ولرم خاک و این خواب تشنه و تحمل چیزی به اسم زندگی ترسید..!
دیروز خیریه وبلاگ نویسها بود، البته من ساعت 3 رفتم و زیاد شلوغ نبود، کاش بیشتر تبلیغ میکردند. با این حال دستشان درد نکنه و خدا پشت وپناهشان. دوباره وطن را خواهیم ساخت.
خب برای بازی جدیدی که راه افتاده کی با من شرط بندی میکنه؟ میدونین که منظورم کدومه...ای بابا شما هم که مثل همون اقا فرش فروشه شدین...!!
باد پر از غصه چیزهای درگذشته است....
نامه های بچه ها به خدا
![]()
تو چطور تونستی بفهمی که خدا هستی؟*
خدای عزیز چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
خدای عزیز من اون عروسی رفتم و اونا وسط کلیسا همدیگه رو ماچ کردن، اشکالی نداره؟
خدای عزیز من آمریکایی هستم تو کجایی هستی؟
خدای عزیز، به خاطر برادر کوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم.
خدای عزیز، چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمیدی؟
خدای عزیز، اگه به من یه چراغ جادو مثل مال علاء الدین بدی، من به تو هرچی که بخوای می دم، البته به جز پولم و بازی شطرنج.
لازم نیست که نگران باشی. من همیشه دو طرف خیابون رو نگاه میکنم.
*از کتاب: نامه های بچه ها به خدا- گردآوری: استوارت هامپل و اریک مارشال- برگردان : دل ارا قهرمان- نشر میترا- 1382
اینهم یه نامه از طرف یه بچه بیست و هفت ساله به خدا:
خدایا، نگاه کن ببین نقشه ایران را توی بساطتت داری؟ نکنه نقشه ایران رفته زیر پونز؟
می تونم یه چند روزی باهات قهر باشم...؟؟
کجایی خدا جونم؟ دوست دارم گاهی اوقات محکم بغلت کنم و فشارت بدم...!
پدرم متولد مسجد سليمان است
همون روزیکه بارون میامد رفتم داروخانه، گفتم: ببخشید آقا جعبه کمکهای اولیه دارید؟ گفت: بله خانوم کوچیک یا بزرگ؟. گفتم: ببینم چی توش هست؟ گفت: خانوم توش خالیه. من چند لحظه ای نگاهش کردم گفتم: بله؟ گفت: باید به سلیقه خودتون اونو بچینید. فکر کردم مگه دکور اتاقه!!! گفتم باشه حالا جعبه اش را بیار... اخه روز قبلش یه دوستی برام یه نامه الکترونیکی زده بود که بعد از زلزله یعنی اگه نمردیم و دزدیده نشدیم و زیر آوار چند روزی معطل نشدیم و دچار خفگی با گاز نشدیم وبهمون تجاوز نشدو زیر دست و پا له نشدیم...چه کارهایی میتونیم بکنیم . خب منهم فکر کردم اولین چیز یه جعبه کمکهای اولیه است. البته به هر کسی گفتم به ریشم خندید و گفت: ایشالا که نمیاد( زلزله رامیگفتن) منهم تصمیم گرفتم که عیدی به همه دوستهام یه جعبه کمکهای اولیه بدم( البته پر) .
پدرم متولد مسجد سلیمان است.
سال 76 برای دیدن خانواده پدری به اهواز رفتم. بقولی برای یافتن هویت گمشده. خانواده پدرم در « ایذه» و « دهدز» ساکن بودند و من با پسر عمویم که ساکن اهواز بود، عید سال 76 را در کنار آنها گذراندیم.از اهواز به ایذه حدود سه تا چهار ساعت راه در جاده ای کمابیش کوه و گردنه و از ایذه به دهدز حدود یک ساعت . ایذه در 200 کیلومتری شمال شرق اهواز است. به گفته مردم محلی آنجا، نخستین بار پارسها در ایذه که « انشان» یا « آنزان» نامیده میشد اقامت کردند،حکومت ایلامیان( عیلامیان) در آنجا تاسیس شده است. باورتان میشود که آنها هنوز به خورشید قسم میخورند؟ میگویند این قسم ها بازمانده آیین میترایسم است. برای رفتن به ایذه از جاده رامهرمز رد شدیم. محصولات کشاورزی آنجا باقالی و برنج و گندم و جو است بصورت دیم. کوه گچ هم دارند به اسم « پاگچی». جاده کوهستانی بود، از روستاهای «کم توله»، « دشت نا» و « رود زرد» رد شدیم و از شهرستان باغ ملک. برنج این شهرستان به « عنبر بو» معروف است .برنجی که من هر کاری که کردم در تهران به آن خوش مزگی نشد که نشد. کشاورزی به صورت دیم است؛ و مردم میگفتند که این محصولات کفاف خرج و مخارج زندگیشان را نمیدهد برای همین جوانها به شهرهای بزرگ و یا کشورهای عربی کوچ کرده اند برای کسب در آمد. به ایذه که رسیدم فکر کردم اینجا همان جاییست که ادعا میکنم دوستش دارم اینجا قسمتی از وطن من است، هوای خوش بهار و کوهای زاگرس و آن طبیعت بکر و مردم خونگرم دل هر ایران دوستی را سر شوق میاورد. مردم ایذه مردم تعصبی هستند، آنها روی نژاد و زبان و خاکشان تعصب دارند. من مهمان یکی از همین مردم خوب سرزمینم بودم که با عشق و با عشق و با عشق از ایران میگفت از فرهنگش از تاریخش از همه چیز آنقدر با عشق میگفت که تو محو آن کوهها و محو آن حرفها انگار صدای سم اسبهای ایل بختیاری را میشنیدی. حس میکردی که این خاک بوی دوهزار سالگی میدهد.
ولی واقعیت را نمیشد کتمان کرد، این سرزمین هم مثل همه جای وطن من پوست انداخته بود و فقیر بود، روستا در پذیرش بافتهای جدید شهر نشینی مرددبود، کوچه پس کوچه ها پر بود از خانه ها ی بهم چسبیده که مملو از بچه بودند، بچه های سرزمین من. آن سالی که من آنجا بودم میگفتند جمعیت ایذه دویست هزار نفر است. میتوانید در آنجا آثار باستانی فراوانی ببینید، مثل « اشکفت سلمان» و« کول فّره» و« در خُنگ اژدر» و سنگ نوشته ها و آثار حک شده روی سنگ مربوط به دوره عیلامیها. میتوانید یک دنیا عشق را بدون هیچ منتی پذیرا باشید میتوانید در کمترین حد امکانات خوش باشید. میتوانید آنجا یک « ایرانی باشید».
من آنجا را خوب به خاطر دارم؛ شلوارهای دبیت و گیوه ملکی و کلاه خسروی، چوخا و شال و قبا. جووه و لچک و هوز ومینا..من آنجا زندگی کردم میان مردمش هرچند کوتاه. میشناسمش از کوههای بلندش از هوای دلپذیرش از مردمی که بی ادعا ایرانشان را دوست دارند، من آنجا را میشناسم از دستهای پینه بسته بی بی شیرین از نگاه مهربان عمو خیبر و عمه گلی ، از کوه قارونش از گردنه ُلقام گیرش از قله مُن گشت..از شیرهای سنگی وصدای زنگوله بزغاله ها...
نوشتم تا به یادگار و به حق نان ونمکی که آنجا خورده ام بدانند که شب و روز برایشان دعا میکنم تا انها هم به درد هموطنانم در بم دچار نشوند، بدانند که دوستشان دارم، بدانند که اگر خودشان مراقب نباشند متاسفانه کسی نیست تا کمکشان کند. تا به امروز 36 بار ایذه و مسجد سلیمان لرزیده است، با پسر عمویم که صحبت کردم گفت آنجا خیلی سرد است و باران میاید، گفت خانواده ها زیر تختهایی که تابستان در حیاط میگذارند رفته اند و پناه گرفتند...
...
تو
جامه دان پر ميکنی
من
خالی از جان ميشوم
يک داستان کوتاه :« بی نام»
« ساعت 5 بعد از ظهر روز جمعه است 11 مهر1382 توی تراس نشستم، آسمون کیپ تا کیپ گرفته و خاکستریه، صدای بوق ماشینها میادو شایان دوباره بهونه میگیره و دیکته نمینویسه، هوا خنک شده همونجوری که وسط مراد آرزو داریم بشه ولی هیچ وقت نمیشه. گلدونها بغل گوشم ردیف شدن، عطر یاس با بوی تریاک قاطی شده، همسایه عزیز صبح و ظهر و شب نمیشناسه. برگها در حال زرد شدن و سکوت عجیب روزجمعه. باز دارم تکرارمیکنم برای خودم تموم اتفاقهایی که سالهاست از من فاصله گرفته اما من بهشون چسبیدم. مادر جونم هم همینطوربود، خدا بیامرز، آنقدر به خاطراتش چسبید تا افسردگی گرفت و بعد فراموشی، آدمهایی را که نبودن یا مرده بودن را میدید و باهاشون حرف میزد، توی خونه اش نشسته بود و میگفت منو ببرین خونه ام، ما همه دورش بودیم و بازمیگفت:«من تنهام» من بهش میگفتم پس ما چی؟ مگه ما اینجا نیستیم؟ سرش را تکون میداد با اون موهاکی تنک مشکی اش که خودم براش رنگ میکردم، سرش را تکون میداد و مینشست همینجایی که من نشستم و به آسمون خیره میشد. باد میاد، شایان از ترس بابا نشسته یه گوشه و مثلا داره ریاضی میخونه، همونجوری که ماها میخوندیم؛ کتاب را باز میکردیم و یواشکی توی فکرمون میرفتیم توی رویاهای دست نیافتنی، میشدیم ملکه با لباس بلند سفید، میشدیم پری دریایی، فرشته ای با بالهای بزرگ. بابا داره راه میره، نوار پهن لاستیکی با صدای کمی زیر پایش میچرخه، داره غر میزنه که کباب ظهر سفت بوده که دیگه از این رستوران غذا نگیریم، وقتیراه میره و به روبه روخیره میشه، دوساعت تمون بدون حرف فقط از پنجره کنار دستش به آسمون زل میزنه، به شیروانی خونه ها به درختهای چناربه پرواز کلاغها. مامان گردوها روولو کرده توی ایوان تانمش خشک بشه. منم زل زدم به صفحه سفید دفتر خاطرات که حالا نصفش سیاه شده. وای شایان چقدر حرف میزنه: آن چیست که همه چیز توش جامیگیره؟!..»
سارا انتهای خودکار را گوشه لبش گذاشت و به دفترش نگاهی انداخت، موهای خرمائیش را پشت گوش داد وسرش را به پشتی بلند صندلی حصیری گذاشت، پا روی پا انداخت، دمپایی بزرگ ابری از پایش سر خورد و به زمین افتاد، به سقف خاکستری آسمان خیره شد و چشمهایش را بست:
« - درد داری؟ - آره. – بگو کجاهاست؟ - یه جایی همین حوالی. دستش را دور قلبش چرخاند. – عجیبه توکه از من هم سالمتری. خم شد دنبال چیزی روی زمین میگشت، چیزی که لابلای باغ بزرگ و گنجشکهای روی فرش گم شده بود،گلهای سرخ و گلبهی با برگهای سبزو زمینه شیری گلها، شکفته بودند در یک مستطیل رنگین. نگاهش تار شد و آهسته مه رقیقی انگاراطرافش را سفید کرد، گلهای قالی نور میشدند و پرندگان جان میگرفتند و پرواز میکردند. ماشین نقره ای رنگ در پیچ جاده پیچید، گردنه گدوک عجب دوغ معرکه ای!. – داریم راستی راستی میریم شمال ها! . پسر دنده را عوض کرد وبا یک دست فرمان را چرخاند، صدای موسیقی و خنده در هم آمیخت، ماشین در خم جاده گم شد. خورشید بالا آمده بود، رنگ اتاق عوض میشد. روبه روی آئینه که ایستاد نگاهی به طوق سیاه زیر چشم انداخت، خواست نفسی عمیق بکشد، دستش را روی قفسه سینه گذاشت، درد میکشید، از جایی دور، نه آنجا که دورتر.»
- عمّه، عمّه، سه نه تا؟ . سارا پرید، رنگها وصداها پس رفت و خورشید نورش را جمع کرد پشت ابرها. خیره به شایان نگاه کرد اما چیزی نمیدید، چیزی نمیشنید، شایان پا پی شد، پلک نمیزد و جواب نمیداد.
« امروز شنبه ابری و خاکستری، با صدای غارغار کلاغها و اخم مادر و کلاس زبان شروع شد. دیش خواب دیدم که عروسی کرده ام، چقدرهمه چیز شیرین و دوست داشتنی بود، پشت پلکهایم انگار خواب گرما داشت و مزه، مثل شیرینیهایی که تازه پخته ای. صبح که بیدار شدم و قیافه ام را در آئینه دیدم دوباره گریه کردم، ازهمان گریه ها ی بی صدایی که تنها سرشانه آدمها میلرزد و حتی چشمها و نوک دماغ آدم هم سرخ نمیشود. آسمان را که یکدست خاکستری دیدم فکر کردم عجب هواییست امروز برای عشق بازی و سایه خاکستری را پشت پلکهایم کشیدم و خطی مشکی توی چشمم. ساعتها اینگونه میگذرد، رسیدن به احساسهای ناخوشایند واقعی.»
سارا چرخی در اتاقش زد، با هر زنگ تلفن از جامیپرید و دوباره آرام میگرفت، دفتر جلد چرمی اش را از این دست به آن دست داد و از پنجره به آسمان زل زد، فکر کرد شده است همان چیزی که نمیخواست وباز به آسمان نگریست و در دلش گفت: خدایا این اتفاقی است که افتاده نه؟ نمیدونم تا کی و کجا و چرا ولی لابد شکل گرفتن روح یعنی افتادن همین اتفاقهای ساده و نه چندان دور از ذهن، به من گفتند نگو چرا؟ گفتند از خدا که نمیپرسند چرا؟، چون کار خدا چرا ندارد. چه حرفهای احمقانه ای. میپرسم و هزار بار می پرسم. پیشانیش را به پنجره چسباند، خنکای شیشه از پوستش میگذشت و حسی خوشایند را به استخوانش میرساند، چرخی زد و به سمت کتابخانه رفت و حافظ را برداشت، صدای مادرش را میشنید که با کسی صحبت میکرد، چشمهایش را بست و کتاب را روبرویش گرفتن و چیزی زیر لب گفت و کتاب را گشود.
« من عروس بی حجله و بی جشن. در همین هواها بود که اتفاق ممنوعه افتاد و حوا سیب را از درخت چید، سیب سرخ، و من خودم را به تو میچسباندم و آنقدر از بهشت آدمهای معمولی دور شدم که دیگر برگشتنی نبود. خودم را میسپارم به دست سنگینی رخوت آلود قرصهای خواب که اطراف را رنگ سفید میزند و جسم را سبک میکند و پلک را سنگین.»
سارا گونه های خیسش را با پشت دست خشک کرد، ناخنش را میجوید، بین کتابخانه و پنجره در رفت و آمد بود، ساقه درختها خودشان را از سنگینی برگها سبک میکردند: «به من گفتن تو مردی ، اما دروغ میگن، من میدونم، همین دیشب، همین دیشب اینجا بودی، بساط عرق را چیده بودیم روی میز، نور چراغها رو کم کرده بودیم من برات یه لقمه نون و کالباس گرفتم توخندیدی و گفتی : هیچ لقمه ای اندازه این تا حالا به من مزه نداده. من خندیدم و سرم را تکون دادم تو بهم نگاه کردی و گفتی :راست میگم به خدا. و دو تا چشمهای قهوه ای درشتت درست شده بود عین بچه ها، بچه هایی که اصرار دارن حرفشون درسته. آره تو دیشب اینجا بودی، ولی اونا نفهمیدن، میگن تو مردی ولی دروغ میگن.هی میان توی اتاق و منو نگاه میکنن که دارم کتاب میخونم میگن خوبی؟ منهم بهشون میخندم میگم : اینقدر مثل مریضا حال منو نپرسین. بعداز اتاق بیرون میرن .دیروز بارون اومد، هوا از صبح کیپ تا کیپ ابری بود، بوی خاک بلند شد، هوا هوای کوه رفتن بود و عدسی خوردن، هوای ترم اول دانشگاه و زل زدن به استاد و هیچی نفهمیدن، هوای عاشقی بود دیروز، هوای گریستن. توی این هوا به من میگن تو مردی، مگه میشه، من توی این هوا زنده شدم با تو.
یواشکی تسبیح را قایم کردم زیر بالش، شبها که منتظرم زنگ بزنی هی ذکر میگم ، گاهی اوقات خوابم میبره بعد فکر میکنم زنگ زدی و من خواب بودم، اونا مواظب من هستن، حتی می ترسن به تو فکر کنم، چیه این قرصا، مشت مشت میچپبونن توی دهنم، اما چه احساس خوبی داره ،یکجور رخوت شیرین...»
سارا آلبوم عکسهایش را از ته کمد بیرون کشید فکرکرد تمام ماجرا یک شوخی احمقانه بیشتر نبوده، یک شوخی به بهای از بین رفتن همه احساسش. باغچه های پر گل و کیکهای تولد ، استخر وکوه و لبهای خندان، زیر دستش ریز ریز میشد :
- بالاخره یه روزی باید این اتفاق میافتاد.
-....
- میگی چه کنم ، بابا منم میخوام زندگی کنم تو چسبیدی به یه مشت خاطره.
-...
– فکر کردی همه اون آدمهایی که یه روزی دورت بودن و حالا نیستن یه دقیقه هم به اون روزا فکر میکنن.
-....
- باز شروع نکن تو از اول هم میدونستی ما....
سارا پیش خودش گفت به چه چیزی باید اطمینان کرد؟ خندید، یک مشت مو از کنار گوشش پیش چشم آورد و نوک موهایش را نگاه کرد، چند تایی را با تیزی دندان کند، فقط میتوانست مطمئن باشد که مادرش همانی استکه هست و نه بیشتر. چراغ اتاق تا نیمه های شب روشن بود.
«یکشنبه . چه فرقی دارد چه ساعتی و چه روزی. هوا یخ، هوا سرد، هوا منصف. لبها خندان، چشمها براق، کاش در این شهر که حتی تک تک درختانش بوی تو را میدهد دیگر نمیماندم، میگریزم از خاطره ها از دلتنگی از هجوم یکباره تو که در بازی ذهنی ام میایی و میروی..چقدر از این کلمات در رنجم چقدر این کلمات من را آزار میدهد . می هراسم از دیدن و دل بستن و جداییی.»صدای زنگ تلفن به خودش آورد گوشی را که برداشت دوست قدیمی اش بود از آنسوی جهان، شادی دوری را به یاد آورد و بی دغدغه خندید، دوستش گفت : میخواهم برای زندگیم تصمیم بگیرم.سارا گفت : تو ماه هاست که میخواهی این کار را بکنی . حرف زدند. حرفهای دخترانه . سارا گوشی را که گذاشت فکر کرد: تصمیم برای زندگی؟ و شانه هایش را بالا انداخت.
نیمه های شب بیدارشد، دهانش تلخ و خشک بود، گونه هایش گر گرفته بود، عطر و خاطری دور در ذهنش جان میگرفت و گم میشد:«باغچه خانه دارآباداز هیاهوی کنجشکان یه لحظه آرام نداشت، نسیم خنک تابستان ساقه های ترد رزهای صورتی را آرام آرام تکان میداد. جلوی آئینه ایستاده بود، فرهاد به چهارچوب در تکیه داده بود، جلو آمد، دستش را دور کمرش حلقه کرد، گردنش را بوسید، از آئینه توی صورتش خندید، داغ شده بود، تمام وجودش میلرزید، فرهاد نگاهش کرد، همان نگاه با چشمهای درشت قهوه ای ، سرشاراز معصومیت و لذت، سرشار از دو حس متناقض، چقدر دوستش داشت...»از خواب بیدار شد خانه سر سبز دارآباد جلوی رویش میان مه سفید رقیقی گم میشد. چراغ رو میزی را روشن کرد پشت میزنشست ، بی قرار بود یکجور بیزاری و یاس در درونش موج میزد، قلم را از توی قلمدان چوبی روی میز برداشت: « تومرا بغل میکردی و میخوابیدی، ولی من بیدار میماندم به صورتت نگاه میکردم، به خط مورب چشمهای درشتت که بسته بود، به لبهای بر آمده و گوشتیت به دو خال قهوه ای رنگ گودی گردنت و به صورتت دست میکشیدم روی لبهایت، چشمهایت، مژه هایت و میبوسیدمت و پیش خودم فکر میکردم که باید تورا در ذهنم حک کنم....روزها به طرز ناراحت کننده ای به بطالت میگذرد، چقدر دلتنگم ..باید تمومش کنم ولی نه نمیدانم یعنی خدایا میشود...نه. باید این ماجرا جایی در وجودم تمام شود...کاش نیرویی بالاتر از نفرین کردن داشتم تا تمام عقده ها و ناراحتیهاو التماسهایم درونش حل شود...اما نه نفرین نه.» دفترش را به گوشه ای پرت کرد، روی تخت نشست، ملحفه گل و بته دار جا به جا چین خورده و از گوشه تخت بیرون زده بود، فکر کرد مردها هم با آنهمه ادعا نمیتوانند... فکر کرد نمیتوانند چی؟ سرش را لرزاند، گوشه لبش میلرزید، زیر پتو رفت ، گرمای پتو احاطه اش کرد، قرصها بی رمقش کرده بود، پلکهایش سنگین شد، پشت بوته گلهای رز صورتی پنهان شده بود، باغچه پر از صدای ولوله پرندگان بود.
پونه ابدالی- طرح اول 29/آذر/ 1382
بازنویسی 12 / دی / 1382
يادی از مولانا
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک ومنگینک، سر بسته به زریّنک
چون منکر مرگ است او، گوید که « اجل کو، کو؟»
مرگ آیدش از شش سو گوید که « منم، اینک.»
گوید اجلش کای خر، کو آن همه کرّ و فّر؟
وان سبلت و آن بینی وآن کبرک و آن کینک؟
کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟
خشت است تو را بالین، خاک است نهالینک
ترک خور و خفتن گو، رو، دین حقیقی جو
تا میر ابد باشد بی رسمک و آیینک
چون مرد خدای بینی، در رخ مفکن چینک
این هجومن است ای تن و آن میر منم، هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی، خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جزء دیده نمگینک؟
*****************************
هر چه میخواستم بگویم این شعر داشت، دیگر چه میتوانم بگویم وقتی به اندازه یک ارزن جان هیچ کداممان ارزش ندارد، اگر فکرکنیم که حتی یک در میلیون میتوانستند این حادثه را پیش از وقوع اعلام کنند، فاجعه میشود جنایت... همان چیزی که در تاریخ ما.... چرا باید نزدیک ترین مرکز لرزه نگاری به بم 400 کیلومتر با این شهر فاصله داشته باشد؟ چرا نیروهای امدادگر خارجی باید مدتهای طولانی در فرودگاه منتظر باشند ؟ چرا توی این فاجعه حجاب زنان امدادگر باید اینقدر مهم باشد که آقایان آبروی نداشته امان را بیشتر ببرند؟
چه می گویم؟
و این برف سفید که سراسر شهرم را آذین بسته چقدر زیباست، ماشینها در خیابان مانده اند، چرا خیابانها را تیغ نمی اندازند؟ شاید آن ماشینها هم در راه بم گرفتار دزدان قافله شدند؟
اگر حوصله کردید این داستان راهم در سایت سخن بخوانید و اگر فکر میکنید که خیلی دردسر دارد بگویید ازین به بعد داستانهايم را درهمین وبلاگ بگذارم..:
من امروز جهان وطنم.

ديشب شب سال نو میلادی بود.تعداد زیادی از مردم زمین ديشب را جشن گرفتند. سال نو میلادی است،شب عید. شب عید خودمان را به یاد بیاوریم که چگونه سعی میکنیم هر لحظه اش را کنار خانواده امان باشیم ولذت ببریم. حالا انسانهایی هستند که شب عیدشان را در بم به سر می برند در سرمای منهای 10 درجه به دور از خانواده اشان وتنها برای اینکه به زنده ماندن کسی کمک کنند... دوستان، من امروز جهان وطنم. امروز میخواهم به همنوعان خودم که با عشق و مسئولیت و دیگر خواهی به ایرانم امده اند بگویم ممنون ، بگویم برایتان سال خوبی آرزو دارم بگویم میدانم که دلتان پیش فرزندان و دوستان و همسرتان است و قلبتان برای بودن در کنار آنها در همچین شبی می تپد،ممنونم. حیف که از بد روزگار بخاطر فاجعه ای چنین مصیبت بار به وطنم آمدید اما شما مهمانید و ما میزبان. و اگر غیر از این بود هم باز من میگفتم : عزیزانی که به وطنم برای یاری آمدید دستتان را میبوسم.
*********************************************************
نميدانم اين خبر تا چه حد درست است اما :
| شبكه خبر دانشجو ـ سرويس اجتماعي | ||||
![]() | ||||
| ||||
![]() | ||||
|
به گزارش «شبكه خبر دانشجو» پدر داماد با درخواست از يك روحاني براي قرائت خطبه عقد پسر و عروسش گفت: روز جمعه قرار بود اين دو، جشن وصلت خود را با حضور همه اقوام برگزار كنند كه با حادثه زلزله بسياري از آنها از بين رفتند و همه را داغدار كردند. | ||||
هموطنم، ميدانم هيچ حوصله نداری!

روی تخت هتل پارسیان در شیراز نشستیم و نقشه ایران را روبرویمان گشودیم، انگشتهای باریک ولاغر بهارک روی شهرها میگشت،گفت: امسال رفتیم کیش واصفهان و شیراز... گفتم: سال دیگر که بیایی میرویم یزد و کرمان میرویم بم...
دست پاچه مانده ام که آیا بنویسم یا که نه!! گفتم زیاد نگو فقط نوشتم : شبهای کویر سرد است. گفتم نکند یک ماه دیگر یادت برود؟، شرمنده بودم ا زچیزی که هنوز فراموشش نکرده ام ، فراموشی؟ یادم هست یک شب از همان شبهای شورو فطور جوانییمان توی حیاط خانه فلامک با لیدا حرف میزدم، خودش میداند و یادش هست که چه میگفتیم یادم هست که گفت: فراموشی؟ نه هیچ وقت هیچ چیزی فراموش نمیشود. میدانم منظورش از هیچ چیز، یاد عزیزی بود که زمانی داشت و حالا....
ننوشتم، این چند روز فکرکردم همه نوشته اند و هیچ حوصله برای کسی نمانده.
ولی امروز دیگر نتوانستم، دلشوره داشتم، دلشوره! فکر کردم روستا ها چه شد؟ هیچ کس جوابی نداد فکرکردم فقط بم نبود فقط بروات نبود، روستاها چه شد؟ اما صدایم خشک و تلخ میپیچید و به من برمیگشت...گفتم بنویس پونه، چیز دیگری نداری باید بنویسی.
کیست که این شبها بدون کابوس زلزله سر بر بالین نگذاشته باشد؟ کیست که زیر پتوی گرم رختخوابش برود و لحظه ای نیندیشد که.... چند روزی با خدا قهر بودم، از آن مدل قهرهایی که حرف هم میزنی ، توقع هم داری، اما قهری. انگشت تهدیدم را به سویش گرفتم و تکان تکان دادم و حرف زدم ، استدلالهای منطقی و غیر منطقیم را فقط گوشهای خدا میشنید، وبعد التماسهایم و اشکهایم و آخر شد خدایا مددی برسان، مردمم، تاریخم ، فرزندانم...خدایا!
دیدم همه شدند اعضای یک پیکر، دیدم سربازهای مو طلائی و چشم آبی که حتی زبان من را نمیدانستند با دارو و غذا و آب و نیروی انسانی رسیدند، دیدم مرزها شکسته شد، دلها یکی شد. وقتی کمک میکردی دیگر فکر نمیکردی دستی که کمک تورا تحویل میگیرد کیست. دیدم من و بسیجی و آخوند و سپاهی و هنرپیشه و ورزشکارو شاعرو هنرمند و کارگر و کارمند و بیکارو مجهول شده ایم اعضای یک پیکر.
سیراب از این عشق و گریان از آن درد؛ باز دیدم این درد است که بر هر عشقی، بر هر ایثاری، بر هر محبتی سایه میاندازد و تو را وادار میکند که باز مرز بگذاری و طبقه بندی کنی و قضاوت...نفرت.
اخبار ضد ونقیض است دوستان... نوشته اند و خوانده اید..انسانهای زیادی بدون سرپرست شدند یا معلول یا بیکار، یادتان باشد که هر شهری که در این چند سال ویران شد آیا دوباره پا گرفت؟ ویرانه ها آبادان ، سیل زدگان گلستان، خانه های بیروح رودبار،خرمشهر..قزوین.... بم.
باز وادارمان کردند که مرز بگذاریم و قضاوت کنیم و ... افسوس که هیچ!
باز این درد را با خودمان میکشیم ، باز نگاهمان از چیزهایی تر میشودکه نه مرگ است نه زلزله که زندگی است و ....هیچ.
میخواهم بنویسم چرا و چرا وچرا؟؟؟ اما نمینویسم، از تنها حرف زدن و هیچ نشدن بیزارم. تمامش میکنم بایک جمله:
شبهای کویر سرد است ونگاههای زیادی به دستان ما که میتوانیم بدون واسطه کمکشان کنیم،فرزندی بپذیریم ، یاور خانواده ای باشیم ، کاری بجوییم ، عشقی بدهیم.. دانسته اییم که در این خاک تنها خودمانیم که باید دستهارا روی زانو بگذاریم ، بلند شویم رو به آسمان و بگوییم : یا خدا.
در تهران به بیمارستانهای شریعتی، میلاد، امام خمینی و محمدرسول الله بروید و برای بچه های بم کتاب و اسباب بازی ببرید
خبرنامه خوشحالی با تيتر فرشته مرگ و سال نو ميلادی به روز شد
http://goodnews.persianblog.ir/
شبهای کوير سرد است

جملاتم را با چه آغاز کنم نميدانم
ديشب مردم قبل از نيروهای امداد در فرودگاه رسيده بودند،مردها تشکها و لحافهارا روی سر گذاشته بودند و زنها قوطی های کنسرو و ....هر کس به بضاعتش...زنی که لحاف عروسيش را هديه ميداد و بچه ای که کيسه ای چيپس دستش بود...نيروهای امداد که رسيدند همگی شدند عضو يک خانواده...
پيشنهادی دارم برای کارخانجات سازنده پتو ، چادر،وسايل گرمايشی و مواد غذايی: خرج يک روز تبليغ تلوزيونی را به هموطنانتان هديه دهيد
هموطنان پزشک : سازمان نظام پزشکی از شما دعوت به همکاری کرده است با اين شماره تلفنها تماس بگيريد ۸۸۰۹۵۹۴-۸۹۷۸۲۸۰
دوستان جهت اهدا خون به پايگاه های سيار م تجريش و فلکه اول صادقيه و همچنين به خ وصال و م وليعصر رجوع کنند
دوستان عزيز
شبهای کوير سرد است
کار امروز را به فردا نيفکنيد
برای اهدا کمکهای غير نقدی به پايگاههای هلال احمر در ميدانهای : شهدا ، شوش، خراسان،ونک ، تجريش، سعادت آباد ( کاج) آزادی، انقلاب، هفت تير..و امامزاده صالح،
شهرک محلاتی، ايستگاه شماره يک توچال، خ کارگر شمالی کوچه شهيد مهدی زاده ، خ ترکمنستان نبش کوچه زيتون....
بجه های وبلاگی ديگر اينکه مال کدام سرور هستيد و در کجا مينويسيد را کنار بگذاريد قرار وبلاگيها در روز يکشنبه هفت دی ماه در پارک نظامی گنجوی است ساعت ۴
بياييد کنار هم باشيم ، اختلافات و دلخوريها را بگذاريد برای يک روز ديگر .
شبهای کوير سرد است هموطنان من و در بم حتی يک ديوار سالم نمانده تا درکنارش پناه بگيرند مردم انجا بيش از هر چيز به وسايل گرمازا و لباس احتياج دارند.
اگر انسانی هست در اينجا که عضو مسجد محلشان ميباشد پيشنهاد کنيد درهای مسجد را برای پناه دادن به بی خانمانها بگشايند....
يکی شويد
قرار ما فردا
برای اطلاع بيشتر به اين آدرس رجوع کنيد:http://gharare7dey.persianblog.ir
سومين دوره جايزه هوشنگ گلشيری

امروز بر خلاف روزهای گذشته هوا خوب بود ، میشد در هوای آزاد ایستاد، نفس کشید و به درختان تنومندو سر به فلک کشیده فرهنگسرای نیاوران نگاهی
انداخت و منتظر بود منتظر کسانی که دوستشان داری ، منتظر کسانی که میشناسیشان نه به چهره که به اسم و قلم ..امروز هوای خوبی بود برای لذت بردن و بودن
در کنار جمعی که گرم و صمیمی بودند با سیگاری گوشه لب، لبخندهایی که چینهای صورتشان را عمیق ترو ریزتر میکرد و با نگاهی که سرشار بود از همه چیز، از
عشق، درد و زندگی....
سومین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری با صحبتهایی از پگاه احمدی شروع شد و بعد فرزانه طاهری آمد گرم و صمیمی و با لرزش کمی در صدا از عملکردهای یکسال
گذشته بنیاد گفت وبعد محمد علی سپانلواز داوران مرحله نهایی بیانیه بنیاد را قرائت کرد.
پر گویی نمیکنم همین را بدانید که از دیدن چهره هایی که میخواندمشان به هیجان آمده بودم: محمود دولت آبادی - سید علی صالحی- سیمین بهبهانی- مهدی سحابی- فریبا وفی- فریده لاشائی و زویا پیرزاد و... چهره هایی که میشناختمشان : بهمن فرمان آرا- نگار اسکندر فر- فاطمه معتمد آریا و ....
از آثار راه یافته به مرحله نهایی در مرحله مجموعه داستان اول کاری از خانم سهیلا بسکی به نام باره کوچک و همچنین خنده در خانه تنهایی کاری از بهرام مرادی برنده این دوره جایزه ادبی شدند و همچنین در مرحله دوم مجوعه داستان خانم شیوا ارسطوئی به نام آفتاب مهتاب از نشر گیو برنده این دوره شدند. همچنین درقسمت رمان/داستان کاری از نشر چشمه به قلم خانم فریبا وفی جایزه امسال را از ان خود کرد.
هیات داوران بیشتر به درون مایه های اندیشه پشت اثر، آشنایی زدایی، جان بخشیدن به اشیاء، لایه های متعدد معنایی در اثر، زوایای تازه و ساختار منسجم ، نثر ساده و زیر پوستی، و به قولی به ابداع-اجرا و جهان بینی اثر توجه کرده بودند.
گپ و گفت و چای
فلاشهای دوربین
هوای خنک عصر اخرین روزهای پاییزی
تلخی عصر جمعه را از یاد برد.(پونه ابدالی)
************************
وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت،اصل، ریشه
سر آغاز و سر انجام و همیشه
ستیغ صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند،کارون
وطن یعنی سرای ترک یا پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت زدنیا
از کاست ای عاشقان کاری از عليرضا عصار شعر از عليرضا شجاع پور
سلام نميدونم چطور بايد برايت نامه بنويسم نمی خواستم بگويم سلام اما ياد نگرفته ام طور ديگری نامه ام را شروع کنم. حالا که عکس مضحک و خنده دارت سرتاسر دنيا پخش ميشود و تو معروفتر از هميشه شده ای و تيتر خبرهای روز دنيا، احساسهايم متناقض شده ، ميدانی، سالهاست روح نفرت را از هر چيزی که غير ماست در من پرورش داده اند. ولی من حالا و اکنون مثل خود تو مستاصل روبروی چهره ات نشسته ام و تو را ميبينم. به خانه که رسيدم مادرم از دور با خوشحالی دادزد و گفت: گرفتنش.و من صدای ان مرد را شنيدم که با آن لهجه غليظ امريکايی و آن افه های هاليوودی گفت:ما گرفتيمش...ميدونم که اين صدا و اين لحظه تاريخی خواهد شد..آره صدام!جدی جدی تو خودت بودي؟ من را ياد رابينسون کروزوئه انداختی بيشتر تا صدام حسين، مرد مستبد عرب! ته اون تونل تنگ و تاريک چه ميکردي؟ نه ! تو صدام نبودی ولی انگار چرا بودی، همان کسی که خوابهای کودکيم را آشفته ميکرد و کاريکاتورهايش تمام ديوارهای منتهی به فرودگاه را پوشانده بود.ميدانی صدام وقتی روی صفحه تلويزيون آنطور مستاصل ديدمت گريه ام گرفت نه اينکه دلم به حالت سوخته باشد، نه ! کدام ايرانی استکه دلش بحال صدام بسوزد؟ يادمه قبل از شروع جنگ بعضيها از اينکه تو تسليم نشده بودی خوشحال بودند و ميگفتند: صدام يک مرد است...ميگفتند: خوب شد بالاخره يک نفر جلوی بوش ایستاد.ولی من اینطور فکر نمیکردم و البته مهم نیست که من چه فکر میکردم ...آره میگفتم دیشب وقتی تمام رسانه های خبری خبر از دستگیری تو میدادند من ویرانه های خرمشهر را به یاد آوردم...ویرانه های آبادان...کوچه پس کوچه هایش خانه هایش مغازه هایش...میدانی صدام من هیچ وقت انجا نبوده ام هیچ گاه انجا را ندیده ام..اما حس غریبی داشتم من زیرسایه تمام این دردها بزرگ شده ام و روح آن حوادث در تمامی رگهای بدنم جاریست... وقتی دیدمت فکر کردم : بیچاره چرا اینطورشده؟ اما من سقوط را میفهمم من له شدن و پایین افتادن را درتاریخم در غرورهای نداشته ام و در چهرههای آشنا دیده ام. ولی پائین افتادن تو دم گوش من خیلی لذت بخش بود صدام جان یادت که نرفته من یک ایرانیم ولی این حس مشکوک یکنوع لذت بردن از رنج توو یک جور احساس درماندگیست برای خودم...ای بیچاره نفرین چند زن فرزند مرده را پشت سر داری؟ میتوانم صورتهای آشنای دیگری را درهیبت توببینم چقدر دوست دارم که حس مردم عراق را تجربه کنم..شاید بخاطر همین احساسات میگریستم خودم را جای آنها میگذاشتم و خیلیها را جای تو.
از صحبتهایم چه میفهمی؟ من نه بیمار روانیم نه یک انسان جنگزده نه جبهه رفته نه درمانده نه فقیر نه .... من ایرانیم یک دخترایرانی واز دیدن رنج تو در شادی که این نه رنج تواست که هراسی است در چشمهای بیمارآنهایی که زیر صدای گامهای مستبدشان روزگار میگزرانم...آره صدام اگر واقعا تو باشی من خوشحالم از دستگیری تو از درمانده شدنت از کثافتی که از سر و ریختت میبارید از اینکه ... من خوشحالم در بطن وجودم
از نتیجه ای که میبینم.
او دارد میخندد...
نوشتن خوبه، من نوشتن را دوست دارم بخصوص وقتی که مدت زيادی ننوشته باشم..اين کلمات که ريز ريز نوشته ميشه روی کاغذ و صدای برخورد قلم با کاغذ را دوست دارم...و اين سرما اين سرمای گزنده که انگشتهای ادم را کرخت ميکنه .. با خودم فکر ميکردم که منتظر چی هستی پونه جان؟ زندگی همينه و آينده همين الانه..همين لحظه ای که ديگه گذشته شد...بايد از همين لحظه شروع کرد و به نقطه ای که نميدونی کی هست تمومش کرد...آره بابا جون ...
اجازه بدين کمی از خودم صحبت کنم
من ايرانيم از نوادگان کوروش هخامنشی....
زنده باد ايرانی آزاده
سلام عزيزان من برگشتم
و ماندنی شدم در اين خاک عزيز.به سختی سرماخورده ام از همين جديديها که همه گرفته اند و البته کامپيوترم هم به هم ريخته خيلی بد.به زودی زود برميگردم و به همه شما عزيزان سر خواهم زد . باور کنيد بی معرفت نيستم کسايی که اين سرماخوردگی را گرفته اند ميدانند که چه بد درديست.ممنونم از کامنتهاتون و ممنونم از همه چيز . تا بعد.
من پونه نيستم!
سلام
تا چند ساعت ديگر پونه از روی خليج فارس می گذرد می رود که بختش را برای رفتن و تجربه کردن رفتن و ديدن آزمايش کند ! راهی را می رود که شايد همه ما يک روز امتحان کرديم بعضی موفق شديم و بعضی هم نه !!!!!!!من برايش دعا می کنم که اين فرصت تجربه کردن و ديدن را به او بدهند هر چند که رفتن او هم مثل رفتن آدمهای گلی که در زندگيم بودند تلخ است تلخ چرا که دوری تلخ است نبودن تلخ است و تنهای را تجربه کردن سخت است.و برای من اضافه شدن يک دو صفر ديگر به شماره او ! دلم تنگ می شود ! برايش دعا کنيم که هر آنچه که در تقديرش به خيرش خواهد بود شود! من آمدم که بگويم شنبه صبح ساعت ۸ به ياد پونه باشيم و برايش موجهای مثبت بفرستيم و منتظر باشيم تا يک شنبه که با خبر های خوش بيايد و خودش اينبار برايمان تعريف کند. (نيلوفر)
هميشه چشمی هست که از ديدن من برق بزنه يا چشمم از ديدن کسی..هميشه سايه ای هست که دلم بخواد زيرش استراحت کنم، کمی! هميشه دوست دارم سايه ای باشم برای آسايش...هميشه حرفهايی هست که تسلی ميده و حرفهايی دارم که عشق ميبخشه، هميشه هستم باورکن! هميشه باش، بزار باور کنم ايندفعه را...هميشه بخند تا باهات بخندم هميشه گوش بده تا بهت گوش بدم، گاهی هم برو . يه مدتی شايد نبايد که باشی.. منهم ميرم يه جايی سر کوه قاف شايد، هميشه نبايد باشم، گاهی اوقات نبودن در کنار هم بهتر از بودنه ، هميشه تنها چيزی که ميمونه برام اگر باشی يا نباشی اينه که دوستت دارم و اين تنها چيزی است که دارم .
همين.
خانه از شادي لبريز است
صبح بيدار ميشوم، در رختخواب معطل ميكنم..نميدانم چرا! بلند ميشوم، هوا آفتابي است با آسماني به رنگ فيروزه و ابرهاي قلمبه سفيد، چيزكي ميخورم، زياد خوابيده ام ، از در خانه بيرون ميزنم، براي پياده روي، زير نور آفتاب كه هستم، گرمايي خاص احاطه ام ميكند انگار ميان نوارهاي زريني قدم ميزنم، هوا طور خاصي است من را به ياد آسمان يخ زده بعد از يك روز برفي مياندازد، نفس ميكشم، نفسي عميق، لبخند ميزنم، راننده كاميوني چراغ ميزند، رد ميشوم، ميروم به بانك، پولي را كه جمع كرده ام به حساب ميريزم، ياد حرف پدرم ميافتم، /تا هفت سوراخ پول قايم كن/ راه ميافتم، همه راه ميروند گاهي تند و گاهي آهسته .از روي پل عابر كه رد ميشوم به آدمهايي نگاه ميكنم كه از زير پل با احتياط از لابلاي ماشينها ميگذرند، لحظه اي مي ايستم، دماوند پيداست، نفس ميكشم، غرور مرموزي درونم ريشه ميدواند و بزرگ ميشود، ميخندم، در دلم ، با خودم. راه ميروم، تويوتاي قرمزي كنار پايم مي ايستد، شيشه را پايين ميدهد ، نگاهم ميكند، نگاهش ميكنم، نميخندم، ميرود. ميرسم به شهر كتاب دوري ميزنم صداي عصار مي ايد با صدايش ميخوانم، /من مست وتو ديوانه/ كتابي كه ميخواهم نيست ، كتاب ديگري ميخرم، راه رفته را برميگردم، پياده رو وسيع است و با شمشادهاي بلندي احاطه شده، درختهاي چنار بالاي سرم زرد و نارنجي است ، پياده رو خلوت است ، ميترسم، به ياد صفحه حوادث روزنامه ها ميافتم، خنده ام ميگيرد، از كنار پيرمردي ميگذرم، زنگ مدرسه ها به صدا در ميايد، پسر بچه ها سوت ميزنند،به ياد مدرسه نميافتم،چيزهايي ميگويند، ميگذرم.
به خانه كه ميرسم،ميفهمم كه زياد راه رفته ام انگشتهاي پايم درد ميكند و رگهاي روي رانها ذوق ذوق ميكند، بي حوصله ام ، تلفن را ميكشم، گشتي در دنياي اينترنت، / اتم ، مجلس هفتم، زن ببرنما/ . كتاب تازه ام را ورق ميزنم، روزنامه را باز ميكنم/ دختر فراري، ايدز، جنگ، ترجمه هاي جديد كتابهايي از دوراس،وضعيت اسفباربنزين، زاغه ها، معتادها/ سرم به دوارن ميافتد.نور خورشيد روي تخت افتاده ،گرم ميشوم ، ميخوابم.
بيدار ميشوم، مادرم افطارميكند، پدرم با ظرف غذا و روزنامه ها ميايد، كلاهش را برميدارد، مي بوسمش، لپهايش نرم است، تيره است ، گرم است ، مادر تسبيح مياندازد، پدر آواز ميخواند،خانه از بوي پدر و نگاه مادر و عطر چاي پر ميشود، تلفن زنگ ميزند دوستي قديمي است از انور آبها صدايش را ميشنوم ، ميخندم ، صحبت ميكنيم ، حرفهاي دخترانه ، ميگويد ميخواهم براي زندگيم تصميم بگيرم، ميگويم ماه هاست كه همين حرف را ميزني، ميخندد، خدا حافظي ميكند.تلوزيون روشن است، شام ميپزم، چند نفر درعراق مرده اند و چند نفر در فلسطين و كسي نارنجكي در زمين ورزشي انداخته و سيل آمده و زلزله ميايد و طرحي را شوراي نگهبان رد ميكند و... آهنگي را زمزمه ميكنم،/ من مست وتو ديوانه../ خانه از صدا لبريز است صداي مادرم مي ايد، شام ميخوريم، چاي ميريزم، روي مبل راحتي مينشينم، عكسهاي توي قاب به من ميخندند،من كودكم در دستهاي برادرم، برادرم در دستهاي مادرم، پدرم با موهاي پر پشت و بازوهاي عضلاني، چشمهايم را ميبندم...صداي پدر ميايد، باز به خاطره اي تكراري در 30 سال پيش ميخندد، صداي مادرم رانميشنوم، ميدانم با هيجان بازبه همان خاطره گوش سپرده، به اتاقم ميايم، چراغ را روشن ميكنم ، دفتر خاطراتم را برميدارم، مينويسم : خانه از شادي لبريز است.
عجب هوايی است امروز...
![]()
امروز هوا خيلی عاليست! بزنيد بيرون اگه شده فقط برای چند دقيقه.
![]()
شايد اين آب روان ميرود پای سپيداری تا فرو شويد اندوه دلی...
اگر پيروزيها هميشه موقتی است چه باک اين دليل نميشود که ما دست از مبارزه برداريم...(آلبر کامو)
****************
ممنون از دوست عزيزم که خبر تکذيب درگذشت منصور تهرانی را به من داد در هر حال اميدوارم که ايشان سالم و سر حال باشند.
*************
ای خدا...
ميخواهم بگريَم
وتمام آرزوهايم را در جايی دور دفن کنم
و پيدا شوم در خودم بی هيچ رويايي،
و خودم باشم بی هيچ فردائی
ميخواهم گريه کنم
و زير باران اندوه دلم را بشويم
و سنگينی اينهمه سال دوستی را کنار بگذارم
ميخواهم بروم
ميخواهم بدوم
ميخواهم بخوانم
***
هيچ قلبی بی عشق نماند خدايا
و هيچ عشقی آلوده به نيت ناپاک انسانی
و هيچ زنی
در آرزوی کلمه ای، حرفی، نشانه ای
نباشد
که بداند
دوستش دارند ، بخدا.
تنهايييييييييييی
تنهايی چه مزه عجيبی داره !!!!
مزه شير جوشيده ميده با عسل.
مامان من شير داغ دوست ندارم...
...«بهروز با ان هيکل درشت خودش را جمع کرده بود و با حالتی از حزن و بی گناهی و ترس مثل شاهينی افسون زده ی نگاه يک افعی بی حرکت بر لبه ی صندلی نشسته بود. رفعت سر را کج کرد. نگاه به قالی و با تهاجمی آشکار گفت: ميخواهيد زن جور ديگری باشد. چه جوری؟ نميدانيد چيزی که او را ميسازد همين نگاه ها و همين حرفهاست. او رامرتب متوجه تنش ميکنيد. از بس زير گوشش ميگوييد،بقچه بنديلش را ببين.نميدانم فلان جايش را ببين! ....بايد به تو به پورداوود و به هرآشغال ديگری که اسمش مرد است حالی کرد که ما خارج از حدودی که در آن قرارمان ميدهيد هم وجود داريم يا می توانيم داشته باشيم.......
تازه تو به من بگو پسر جان؛اگر همه ی زنها نجيب باشند، شماها چکار ميکنيد؟هان؟..ميخنديد لبها به لرزه ای ناگهانی موج برداشت.چهره شکست و صدايی خش دار و تلخ ، بی کينه ای ، چيزی، گفت: لابد بايد سرتان را بگذاريد زمين و بميريد..»*
از کتاب مهر گياه- امير حسن چهل تن - انتشارات نگاه-۱۳۸۲
فکر نکنيد فمينيست شدما نه ! اين تنها يک قسمت از کتاب بود که من خوشم اومد بنويسمش..خب ديگه من وقتی هيچی ندارم بنويسم ميرم سراغ کتابهايی که قبلا خوندم ببينم کجاهاشو خط کشيدم برای هميچين مواقعی...شاد باشيد دوستان
من نميخواهم بزرگ بشوم و کسی اينرا نمفهمد
ميبنم که طبع داستان نويسيم حسابی گل کرده و گل کرده امشب که يارم ... ای بابا ببخشيد يه خورده غير روشنفکرانه شد، چند تايی کتاب خوندم اين چند روزه که بد نيست بگم شايد دوست داشته باشيد بخونيد:
واهمه های بی نام و نشان : غلامرضا ساعدی
دو دنيا: گلی ترقی
زن در تفکر نيچه :نوشين شاهنده
و يکی هم که الان دستمه و هنوز تمومش نکردم ، پنج گفتار در بيان روانکاوی:فرويد
خودتون حدس بزنيد که چه شير تو شيری هست از لحاظ کتاب خوندن من.
خب بايد بگم که برای برنامه آينده يک داستان کوتاه ديگه هست که ميخوام براتون بنويسمش، فکر کردم اگه دوباره امروز يه داستان بذارم صدای همه در مياد.
آيا هنوز قادريد کيلومترها راه را با لذت قدم بزنيد؟
اختيار زندگی خويش را خود بدست گيريد؛چه روی خواهد داد؟ چيزی وحشتناک: کسی را برای سرزنش نخواهيد يافت. «اريکا يونگ»
يک داستان کوتاه «رخوت خوش بو»
یادم نميآيد كه دقيقا از چه زماني فضاي ميهمانيهاي خانگي كه سرشار از صداي ساز و تاس تخته نردها و خنده هاي سرمستانه و پايكوبيهاي شبانه بود، پر شد از دود عجيب و گيج كننده و سنگين آن چيز قهوه اي رنگي كه دود ميشد و دودش شيرين و تلخ و سنگين بود و انگار لابلاي تمام منافذ پوست آدم مينشست، يادم نيست كه از كي كت و شلوارهاي اتو كشيده و برق كفشها و دامنهاي كوتاه و رنگي جاي خودش را داد به پيژامه و شلوار كردي و كتاني و پيراهنهاي گل و گشاد، براي لم دادن و دراز كشيدن و سنگيني سر را به جائي تكيه دادن.
دست علي را ميكشيدم و وادارش ميكردم كه كنار من برقصد، علي با گامهاي كودكانه اش تند و تيز ميرفت زير صندلي و از آنجا به زير دامن خانمها خيره ميشد و ميخنديد.
"- بهش ميگن سناتوري! اون گنده ها كه دست بابامه."
من خودم را پشت در جمع ميكردم و از لابلاي دود غليظي كه به سر گيجه ام مي انداخت به دست پدر علي خيره ميشدم. علي تكه شاخه خشكي را از درخت ميكند و انجيرخشك شده سفتي سرش ميچسباند و اداي پدرش را در ميآورد و من را ميخنداند. انگار مبلها و صندليها فراموش ميشد، اتاقها پوشيده از مخده و آباژورهاي پايه كوتاه و مجمعهاي بزرگ پر از نبات و پولكي و گز و خرما و عسل و ملوديهاي شش و هشت كه بدنها را تاب ميداد شده بود آوازهاي سنتي كه درگوشه اي خفه ميخواند و گاه خاموش ميشد.
-" علي اون چيه؟ اوني كه مثل پودر كاكائو ميمونه ولي پررنگتر؟"
علي تكيه داده بود توي تاريكي و با ماشين جديدش مشغول بود و بدون آنكه سرش را بلند كند گفت
:" سوخته"
"- چي سوخته؟"
من دست پاچه اطرافم را توي تاريكي پاييدم و دوباره از لاي در به پدرعلي نگريستم كه ميخنديد و چشمهاي مشكي اش ريز ميشد و اطرافش پر از چين و چروك، علي به من نگاهي كرد و ماشينش را روي حاشيه فرش گذاشت و بطرف من هل داد:
-" بيا بازي" من ماشين را سروته كردم و بطرفش هل دادم و خنديدم.
-" ميدونم انگار آبش ميكنن و دوباره ميكشن."
من سوار ماشين شده بودم و در حاشيه پر گل فرش دور ميشدم.
مردها اوايل در حال نقض كردن كرده اشان بودند و ميگفتند براي تفريح است و گاه هفته اي يكبار و آنهم شب جمعه ها كه در دكان كاباره ها و رقاص خانه ها و ديسكوهايي كه من تنها شنيده بودمشان بسته شده بود و آن ماده قهوه اي رنگ خوشبو جاي همه آنها را ميگرفت و كسي چه ميدانست، كه اشكالي نداشت يك بست و دوبست آنهم تنها براي نشئگي شب تعطيل و كرخت شدن كه نه از جاني واكرها و ويسكيهاي آنچناني كه همه اش را همان تيله قهوه اي رنگ داغ انجام ميداد. و زنها غيض مي كردند و دماغهايشان را چين ميدادند و مي ترسيدند و عقب مينشستند و بچه ها منع شده بودند ا زديدنش و بوئيدنش كه انگار همه جا بود و ميچسبيد به تن، و همينطور شد كه پذيرائيهاي خالي شد از مهمانهايي كه ديگر تاب نشستن روي مبلهاي استيل دسته طلائي را نداشتند و فرم خانه تغيير ميكرد و آن سالنهاي خاموش با روكشهاي نخي سفيد روي مبلهايش ، شد جولانگاه بازيهاي كودكانه ما كه زير ميزها قايم ميشديم و لمس ميكرديم و مي بوسيديم وداغ ميشديم.
-" بالاخره تونستم يكي كش برم."
-" چطوري؟"
-" يه اسكن گذاشتم كف دست سلطان برام آورد."
-" تو ديوونه اي علي اگه بابام بفهمه.."
علي دستهايش را توي جيبش كرد و اين پا و آن پا شد و از لابلاي درز پرده نگاهي به داخل اتاق انداخت.
زنها به مردها پيوستند و خانمهاي دكتر و مهندس كه انگار از دماغ فيل افتاده بودند آهسته كنارمنقل ها ي بزرگ طلائي رنگ نشستند و با ناخن هاي لاك زده لوله وافور را ميگرفتند و فوت ميكردند و دود ميكردند و قورت ميدادند.
-" بابا ي تو كه كله اش تو يقهً زريه"
-" خفه شو"
-" ببين زنكه چه اشتهايي داره"
-" ميگم خفه شو عوضي".
و زنها سرديشان ميشد و چاي غليظ با نبات زعفراني ميخوردند و لم ميدادند و پاهاي خوش تراششان را روي هم مي انداختند و سيگارها را در چوب سيگاريهاي بلند وكوتاهشان ميگذاشتند و ميخنديدند.
و همين هفته اي يكبارها بود كه شد دو روز و سه روز هر روز و هر شب مهماني و حتي شبهاي جشن تولد ما و ما خجالت زده از ان بوي غليظي كه روزي عجيب بود و خوش و اكنون از درز در اتاق بيرون ميزد و انگار همه جا بود و به همه چيز انگار ميچسبيد و برافروخته مي شديم از ديدن آن مرد سبزه روي ريزه اي كه انگار هميشه خدا زير ناخنهايش پر از چربي روغن ماشين بود و هيچگاه هم درست حرف نميزد ويك ريز با آن دندانهاي زرد و بد رنگش ميخنديد و نرخ ميداد و نرخ ميگرفت و دكتر و مهندس و تاجر را عنتر خودش ميكرد، وچقدر دير فهميديم كه آن بسته هايي كه مياورد و نمي برد همان حبه هاي ريز ريز شده توي ظرف نقره اي پايه بلندي بود كه دود ميشد و خوش اخلاق مي كرد و بي خيال.
-" چي ميكشي؟"
-" سيگاري"
-" اه بابا تو هم پاك خل شديها"
-" از ترياك دردسرش كمتره"
-" تو از كجا ميدوني؟"
-" امتحانش كردم عزيز"
علي بلند قد شده بود و چهار شانه با چشمهاي ريز مشكي و صورت استخواني با سيگاري كه از گوشه لبهايش نمي افتاد.
و ما در همان اتاق ممنوعه مي نشستيم و روي خاكسترهاي توي منقل شكل درست مي كرديم و با فرچه خاكسترهاي روي تشكها را پاك ميكرديم و اداي بزرگترها را در مي آورديم، علي ساقي ميشد و من همان زني كه لاك داشت و بلند ميخنديد و عجب اشتهايي داشت.
روي تخت دراز ميكشم و به آن حاشيه پر از گل روي فرش فكر ميكنم و گلها انگار رشد ميكنند و بزرگ ميشوند و پرنده ها جان ميگيرند و من سوار ماشيني ميشوم كه بو ي ادكلنهاي مردانه ميدهد و بوي سيگار و بوي ترياك و دور ميشوم . چه رخوت خوش بويي دارد اين سايه سياه.
3/8/82
يک مصاحبه
« ...ميتوانی سر مقاله اين هفته ات را درشت تيتر بزنی که زنی از تنهايی فاحشه شد...»
ادامه داستانم را در سايت سخن بخوانيد و مثل هميشه من را از نظراتتان آگاه کنيد.
www.sokhan.com/cstories.asp?id=30838
روز مره گی يا....
به دوستی ميگفتم : تو چرا هيچ کارت به آدميزاد نميبره؟ ساعت ۱ صبحانه ميخوری ۸ شب نهار٬ ۱۱ شب تازه مهمون داری٬شام هم کره عسل ميخوری تازه سر کار هم ميری و ورزش هم ميکنی ...
با خنده گفت من از روزمره گی خسته شدم رسيدم به شب مره گی...
لابد اين هم يک نوعش است٬ از کجا معلوم٬ شايد ساعتهای اون درست باشه!!! و ما چپکی زندگی ميکنيم....
گاهی اوقات نميشه چيزی نوشت ٬ همه جملات ميان توی ذهنت ولی تا ميرسن نوک قلم انگار آب ميشن٬ مشغول وبگردی بودم که ديدم يکی از وبلاگيها يک سايت جالب معرفی کرده٬ حتما همتون از اين چيزها زياد ديدين و زياد خونديد مثل خودم اما هميشه لذت بردين نه؟ حالا به امتحانش می ارزه :
چی ميگی؟ هان؟ کجا برم ؟ الو چيو لمس کنم ها؟ نميفهمم
کتاب و اخبار و چای
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
آواز پرنده ها کله سحر٬ شيطنتهای گربه ها روی ديوار٬
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
صدای خنده دختران بازيگوش که در راه مدرسه زنگ در خانه را به صدا در مياورند و بعد در ميروند٬ و تو از خواب نازنين ظهر بلند شده ای و فکر ميکنی که :اگر دستم بهشان برسد!!
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
اندرزهای قديمی پدر٬ دلواپسيهای مادر٬
بلند شو کمی زندگی را بچسب...
ميرود اين ساربان کم کم و گاهی زود زود!
اما تو بلند شو همين است که هست ٬ زندگی را لمس کن.
آيا به نظر شما عدد يک از همه عددها بزرگتر نيست؟
پس بلند شو و زندگی را لمس کن
هيچ کس يک فيل کوچولوی صورتی نديده؟
د يالا بلند شو !!! قدرت لامسه ات کجاست؟لمسش کن ميتونی؟
آش کشک خاله يا هميچين چيزايی٬ زندگی؟ بدو بدو ٬ لمسش کن...خوشمزه است؟
به چشم برادری عجب هيکلی داره اون...پس بدو ........لمسش کن!!!
بارون مياد پنجره ها رو تازه شسته بودم٬ آآآآآآآآآآآاه بدو بگيرش٬ زندگی بودا!!لمسش کن ...
چه صدای قشنگی داره اون يارو که تير و تخته ميخره بخصوص جمعه ها که مياد ساعت ۲ و ميخونه....................خريداريم...پس بدو کفش نميخواد با دمپايی بدو رفتا...لمسش کن.
هی رفيق ...هان چی؟بدو لمسش کن...
زندگی؟ اوپسسسسسسسس بدو لمسش کن....
دری وری نوشتن که کاری نداره پس بابا بدو لمسش کن ديگه اَه حوصله ام را سر بردی
![]()
آبرو م را بردی با اين نوشته هايت...هيس. ..فيلم زندگی شروع شده بدو لمسش کن
من خوشحالم با اجازتون ديگه ايندفعه از نق نق خبری نيست٬ من از خبر زير خوشحالم فقط همين:
نه چندان جذاب٬ نه چندان تازه٬ شايد خيلی هم تکراری٬ هی !!!
دوستان عزيزم سلام
من طی يک حادثه نه چندان تازه ولی ناگوار شايد٬ قسمت مهمی از احساساتم را از دست دادم٬ پای غرورم شکسته٬ امروز صبح ديدم ميلنگه٬ يک قسمتهايی از روحم را توانستند پيدا کنند ولی نه همه اش را ٬ بقيه اش را جائيی گذاشتم که نپرس!!! جراحات وارده بسی زياد است در نتيجه از بازسازی قسمت مهمی از روح و احساسم صرف نظر کرده اند يا کردم يا ...شايد!!! اما مسکنی برای روح درد ميشناسيد؟؟ در ناصر خسرو هم نبود٬ دل يا همان قلب ديگر سر جايش نيست گفتند جا به جا شده٬ ولی پيدايش نميکنند ديشب خواب ديدم همراه با قسمتی از خاطراتم گم شد٬ با من بود يکهو ولی نبود٬ پيش آمده حتما يک چيزی هست بعد يکهو نيست٬ دندان عقلم افتاده اون اصليه بود و ديگه بايد ...! اما چشمهايم سالم است٬ متاسفانه!! ميگويند ميشود حدس زد از روی نگاه ٬ که قلبم کجاست و همان تکه پاره هايی که گم شده !!! ولی من يک پيشنهاد دارم چشمهايم را واگذار ميکنم يا ميفروشم يا رهن ميدهم ۹۹ ساله٬ کسی يک جفت چشم قهوه ای متوسط با مژه های معمولی نميخواد؟؟؟
![]()
تکرار !!! با اجازه
نميخواستم که تکراری بنويسم ٬ ولی وقتی کلاغه هميشه دير به خونه اش ميرسه و تمام قصه ها دروغ ميشه٬ چه کنم؟ شما فکر کنيد من نوشته ای ديگه ای ندارم اين شعر منو زجر ميده کاش هيچ وقت به اين درجه از احساس نرسيده بودم که اين را بنويسم٬ وقتی ۸ شهريور اين شعر را گذاشتم روی وب نيلوفر بهم زنگ زد و گفت« پونه خودت اينو گفتی؟» منم گفتم «آره» و تو دلم گفتم کاش هيچ وقت همچين احساسی را تجربه نميکردم و چنين چيزی را نمينوشتم اون موقع فکر ميکردم که تمامی احساسم همانی هست که نوشتم ولی حالا٬ وقتی جای خالی دندونه درد گرفت٬ بدجور ...وقتی ديدم درد پيچيده توی « احساسم» ٬ «روحم» و ديدم که چاره ای ندارم جز اينکه تحملش کنم فکر کردم دوباره نوشتنش اشکالی نداره. زندگی لابد تجربه همين دردهاست و گذشتن از همين حادثه هايی که وقتی برمی گردی و نگاهشون ميکنی فکر ميکنی کابوس بوده٬ بايدگذشت و رفت رو به جلو ٬ خاطره های خوش ديگه گذشته٬ بهتره بهش فکر نکرد٬ ميدونيد گفتن اين حرفها چقدر آسونه.. ولی عمل کردن بهش٬ همون عمل کردن بهش هست که روح آدم را له ميکنه و آخر سر چيزی ازت باقی نميمونه٬ يا شايد هم ميمونه٬ ها؟ نميدونم شما بگيد. من ديگه حرفی ندارم برای گفتن٬ هوا عجب معرکه است جون ميده برای عاشقی...برای زير ابر راه رفتن و خنديدن٬ برای کوه رفتن و عدسی خوردن٬ برای تجربه ترم اول دانشگاه و نگاه کردن به استاد و هيچی نفهميدن٬ عجب هوای معرکه ايست ٬ برای نشستن توی ايوان خانه کتاب خواندن و به اسمان نگاه کردن و پرواز کلاغها را دنبال کردن.عجب هوای معرکه ايست برای تجربه چيزهای جديد٬ هيجان انگيز٬ ترسناک...برای نويسنده شدن٬ برای زبان خواندن٬ برای آهنگ گوش دادن٬ عجب هوای معرکه ايست برای وبلاگ نويسی٬ عجب هوايی است برای اينکه پدر را محکم بغل کنی٬ برای برادرت ميل بزنی بگی بابا پاشو بيا ايران دلمون تنگه٬ عجب هوای معرکه ايست برای خنديدن و زيادخنديدن بلند خنديدن٬ برای گريستن٬ زجه زدن٬ زار زدن...هوا عجب هوايی است برای هيچ بودن٬ الکی رفتن٬ دل شکستن٬ بد جنس بودن... عجب هوايی است امروز برای « زندگی کردن»
بگذار بخاطر رفتنت
کلاغها٬
رخت سياه تن کنند.
اوج دلتنگی
لحظه ايست٬
که ديگر تو را نميخواهم...
هنوزم ميگم خدايا کاشکی برگرده دوباره!!
يادم باشد٬
حرفی نزنم که به کسی بربخورد٬
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد٬
راهی نروم که بيراه باشد٬
خطی ننويسم که آزار دهد کسی را.
يادم باشد
که روز و روزگار خوش است ٬
همه چيز بروفق مراد است و خوب!
تنها٬ تنها
دل ما دل نيست٬ آره!!(از کاست دوستت دارم - ناصر عبدالهی)
من٬ فی فيلَم٬ ای بابا فيل قربان
![]()
شينده بودم ميگن دندونی را که درد ميکنه بايد کند انداخت دور٬ يه مدتی بود که دندونه درد ميکرد٬ولی خوب دندونم بود ديگه يه عمری با هم زندگی کرده بوديم کی دلش می اومد بکندش٬ ولی درد زياد شد و دندونه مايل نبود خوب بشه٬ منم کندشم ولی ننداختمش دور٬ گذاشتمش گوشه کشوی ميز٬ هر چند وقتی نگاهش ميکردم٬ دلم براش تنگ ميشد آخه٬ روزهای خوشمزه ای را باهم تجربه کرده بوديم٬ به چيزهای زيادی خنديده بوديم٬ و باهم عصبانی شده بوديم...تا يه روز ديدم جای همون دندون قديمی يک دندون ديگه داره در مياد٬ خوشحال شدم و روزها گذشت ٬ و ما به هم عادت کرديم و دندونه حسابی جا افتاد..اما اين يکی هم ... کندمش و گذاشتمش زير بالشتم تا فرشته ها بيان و جاش برام هديه بذارن...ولی.
بعد از يه مدت ديگه باز يه دندون ديگه و تکرار همون ماجرا... از دندون درد خسته شدم٬ اما دندونامو دوست دارم٬ چرا وقتی ميرن دوباره ميان؟ ديگه اين اخريها دندونهارو نگه نميداشتم چون همشون عين هم بودن هم سايز و هم قواره و همه هم از يک جنس.ديگه نگرشون نميدارم بلکه می برمشون توی يک جای دور و پرتشون ميکنم بيرون...اما ميدونين چيه هنوز اون اوليه جاش ته کشوی ميزمه و هنوز دلم براش تنگه...
نوشته ای که ساعت ۵ صبح بنويسيش بهتر از اين نميشه.. بيخوابی است و هزار حرف نگفته و درد..جای همون دندونه که ديگه نيست درد ميکنه و من ديگه بريدم.
![]()
هميشه خراشی است روی صورت احساس
![]()
هميشه دقيقا موقعی که فکر ميکنی همه چيز بر وفق مراده٬ موقعی که بادپائيزی بوی عشق قديمی و ياد دوستان را برات مياره٬ موقعی که آرامشی شيرين توی زندگيت هست و احساس ميکنی ميتونی شيرينيشو زير دندونات حس کنی و فکر ميکنی که ای خدا قربونت برم اگه ميديدمت محکم بغلت ميکردم و ماچت ميکردم توی همين احساسهای رنگارنگ و گوگولی مگولی که باز ته ته دلت بر اساس اون سنت قديميت يه جور ترس و نگرانی از برهم خوردن اين آرامش هست ٬ خلاصه وقتی که ديگه مطمئنی که زندگی بهتر از اين نميشه٬ يکهو يه اتفاق کوچولو موچولوی ۵ دقيقه ای ميافته که اين آرامش را بهم ميريزه٬ اتفاقی که چون دليلی براش پيدا نميکنی می اندازيش گردن حکمت خدا و از اين جور چيزا٬ همين اتفاقه که تمامی اون شيرينی را از بين ميبره و تو ميشينی چهار زانو روی تخت و مثل مرتاضها زل ميزنی به روبروت٬ به ديوار يا کتابخونه يا در دستشوئی يا قاب عکسها که همشون دارن ميخندن٬ ميشينی و وقتی دوستهای خوبت زنگ ميزنن و دلجويی ميکنن و بهت ميگن « نکنه گريه زاری راه بندازي» تو با قلدری ميگی :« من ؟ من و گريه؟ شوخی ميکني» و همون موقع هست که ساعت ۹:۳۰ مثلا خوابت ميگيره و تلفنها را ميکشی و میپری توی تخت و هی غلت ميزنی و غلت ميزنی ولی آخر سر ميری از توی کشوی ميز ۲ تا قرص برميداری و مياندازی بالا و سرت را ميکنی زير بالشت و ....برو بريم.
شايد اگه مثل من از دست خودت عصبانی هم باشی و خيلی هم زياد٬ توی عالم خيال يکی محکم ميزنی توی گوش خودت و باز هم عصبانی ميشی که بابا آخه چرا عصبانی هستی؟و اخر سر ميخندی...
ميدونيد دوستان
هميشه دقيقا لحظه ای که فکر ميکنيد که به به چقدر عاقليد و داريد با درک وشعور زندگی ميکنيد و تصميماتتون درسته و اون زير ميرا به بقيه فخر ميفروشيد که « من دارم درست زندگی ميکنم» يک اتفاق کاملا مضحک زندگينامه اتون را زير و رو ميکنه.. تازه اون موقع استکه ميفهمييم که نه بابا اونقدرها هم ....و وقتی برای اين احساسها هيچ دليل قانع کننده ای نيست ...همون عصبانيت هست که مياد سراغمون ٬ عصبانيت از دست خودمون و ...
گاهی اوقات فکر ميکنم که چرا آرامش زندگيم را يک اتفاق ساده بايد از بين ببره و برای همينه که ناراحت ميشم و عصبانی ميشم و دلم ميگيره و سرم را ميکنم زير بالشت و حالا نخند کی بخند.....
ولی باور کنيد يک چيز را بايد اعتراف کنم از اينکه با همه ناراحتی که امروز داشتم ولی ديدم که ميتونم اينجا بنويسم و انسانهای ديگه ای هم بيا ن و بخونن و به من دلداری بدن يک جورايی احساس آرامش بهم دست داد مثل مواقعی که توی دفتر خاطراتم مينوسم و سبک ميشم...مثل مواقعی که با دوست صميميم حرف ميزنم و سبک ميشم ولی ايندفعه نشد اون دو تا ٬ ایندفعه اين وبلاگ بود که منو سبک کرد حتی برای چند لحظه ای که دارم مينويسم....
بقول سهراب : هميشه خراشی است روی صورت احساس
![]()
روزگار آئينه را محتاج خاکستر کند
يک ضرب المثل قديمی
نظرات ()


