سال ۸۲ از نگاه ايران دخت- سال نو مبارک

امسال را مثل همیشه آغاز کردیم ، سرسفره هفت سین نشستیم و گفتیم :

امسال سال عشق باشد خدایا

سال امید و پیروزی

سال برکت

امسال سال گوسفند بود،چه بی ربط.

گفتند سیاسی ترین نوروز ایران است،یک کانال اخبار عید بود و کانالی صحنه جنگ جدید در منطقه، که نگرانمان میکرد و امیدوار. متنفرمان میکردو شاد. بودیم و نبودیم. چقدر دماوند را نگریستیم چقدر برای دوستان غیر ایرانی کارتهای بم و تخت جمشید و جنگلهای گلستان را فرستادیم. چقدر از آسمان تازه تهران لذت بردیم. به سفر رفتیم به تهران آمدیم کار و عشق و پول و عروسی... فقر و فقر وفقر. خواندیم و شنیدیم و گفتند: سن فحشا به 8 سال رسید.

گفتیم مانده ایم تا بسازیم تا آباد کنیم تا فرهنگ را تا کجا خدا به عرش ببریم . گفتند عراق را گرفتند و ما لبخندزدیم و اخم کردیم و فحش دادیم. گفتند گور دسته جمعی پیدا کردند، زیر چشمی به هم نگریستیم وگوشه پلکهایمان لرزید و دلمان ریخت.

عاشق شدیم ... گریستیم، چقدر امسال گریستیم!...قرارهای اینترنتی گذاشتیم. کافه بلاگیها افتتاح شد! دوستان جدید حرفهای تازه. باز امید بستیم ..... گفتیم مانده ایم و به کسانی که رفتند گفتیم : بی وطن.

حرف زدیم، خواهر کوچکی به خانه اضافه شد، برادری را با لباس دامادی از خانه بیرون کردیم...مادر بزرگی رفت و تمام بچگی ها را با خودش برد. ...

تکراری بود گاهی زندگی نوشتیم : از تکرار زندگی بیهوده شدم..... باز ماندیم ونوشتیم. روزها گذشت.

لباسها نو کردیم، با کارفرما دعوایمان شد، یکی طلاق گرفت، بچه دیگری تازه به مدرسه رفت. زندگی همینجوریها بود امسال.امید بستیم گفتیم هستیم ، مانده ایم تا بسازیم اما...!

20 خرداد تهران بهم ریخت، نوشتند و نوشتیم، رفتندو رفتیم، کنارشان ماندیم ، کتک خوردیم، مفقود شدند،زندانی شدند، مبهوت شدیم...گفتیم مانده ایم تا... تهران آرام شدو 18 تیر ... باطبی ها سخت مریضند.زهرا کاظمی مرد.

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بیا باهم بنالیم از سر درد....

مانده بودیم .

چقدر خوبه که بچه برادر دورگه آدم بخواد دوماه زودتر به دنیا بیاد و این عجله اش مصادف بشه با تولد عمه جانش در ایران...خب من وارد 27 سالگی شدم.

لاله ولادن را بوسیدیم ، آنها امید زندگی را به ما برگردانده بودند آنها عین زندگی بودند، گفتیم میمانیم وماندیم ، گفتیم بیاموزیم، آموختیم. آنها رفتند تا بهتر شوند تا روبروی هم بایستند تا ببینند تا... رفتند. انگار هیچ گاه نبودند... ما ماندیم ، مانده بودیم دستها رو به آسمان انگار ، نگاهمان از حکمت خداوند تر بود.

به کلاسهای مختلف رفتیم ، به خیریه های مختلف، لینک دادیم ، لینک گرفتیم، کنکورو مادر مریض وماموریت همسر... شعر و نداری و فقرو اینهمه سخت . تئاتر رفتیم. بعضی شبها اصلا پول نداشتیم ، کتلتهای مامان را کش رفتیم گذاشتیم لای نان و رفتیم پارک، کنار هموطنانمان درشبهای خنک تابستان نشستیم و خندیدیم وحض کردیم.

گفتیم مانده ایم که .... کار ودرس و مطالعه و .... فکر کردیم تمام سهم یک ملت از دنیا همین یک تکه ای است که رویش نشسته ایم ، ایستاده ایم، میخوابیم، میمیریم... گفتیم مانده ایم تا...

یادتان هست مریخ پیدا بود...

راستی میدانستید اولین کافه تریای جهان در سال 1885 در نیویورک افتتاح شد.

چرخ گردون میچرخید و ما میچرخیدیم و میخواستیم که نقشی داشته باشیم در این دایره.

گفتند 9 آبان ضرب الاجل آژانس بین المللی انرژی اتمی است، چشم دوختیم، اصلا به آانها چه ربطی دارد!!!

فهمیدیم سقوط یعنی فتح غرور آمیز آسمان... اما فتح نکرده فرو افتادیم.

عاشق شدیم، خیانت کردیم، خندیدیم.... چیزی نمانده! روشنفکرهای هپلی هپو داد زدند چیزی نمانده....

چقدر بد است این جامعه در حال گذار، چقدر سخت است اختلاف تجدد و سنت و چقدر زیاد است خرافات.

گفتیم مادر جان شوهر کجا بود؟ گفت: این آب دعاست هر سه شنبه روی سرت میریزی...روزنامه را نشانش دادیم گفتیم: نسبت دختران به پسران را ببین...گفت چرت نگو... عجب نسلی شدیم ما!!!!!!!!!!

نمایشگاه و کنسرت و جشنواره و یادبود و جایزه.... گشتیم...زندگی همینهاست لابد.

با رضازاده نفس حبس کردیم و پرچممان را با افتخار بالا و بالاتر بردیم.

شیرین عبادی یک دنیا شیرینی داشت و خنده و گل و عشق... خندیدیم گفتیم مانده ایم ، میمانیم و...

ماندیم.

مهدوی کیا یک بار دیگر نام ایران را تیتر خبرهای ورزشی جهان کرد، شاد شدیم.

صدام را بگو، خوشحال شدیم ، ناراحت شدیم ، خندیدیم... امیدوار شدیم ... جای پایمان سفت شد و گفتیم: مانده ایم.

روز جمعه بیدار شدیم و گفتیم عصرش را چه کنیم؟

بم فروریخته بود... ارگ مرد و انگار دنیا دیگر همان دنیا دیشب نبود... با بم فروریختیم ....ارگ دوهزار ساله که فروریخت انگار پشتمان شکست،زمین دیگر زیر پایمان سفت نبود دیگر هیچ چیزی انگار مثل قبل نبود...کابوس زلزله شد تمام خوابهای شبهای ما. گفتند اگر دستگاه زلزله نگار داشتیم پیش زلزله ها را میفهمیدیم و شاید...گفتند مردم صدای شکسته شدن لایه های زمین را از چند روز قبل شنیده بودند... اگر زودتر میفهمیدیم شاید.... گریستیم آنقدر که هیچ گاه اینطور نگریسته بودیم.کمکها در راه گم شد...فریادمان به جایی نرسید . شبهای کویر سرد بود.

 

بازیهای انتخاباتی، رد صلاحیت و تحصن وشعار و تهدیدبه استعفا و ... دیگر هول نشدیم فهمیدیم اینهم یک بازی است بی صدا نشستیم، فقط اخبار را انگار از سایتهای اینترنتی قبول داشتیم.خواندیم و نگاه کردیم. نمایندگان امضا کردند و حرف زدند و استعفا دادند ولی ما همچنان نظاره میکردیم .

 

شهره آغداشلو به جمع زنان موفق ایرانی در امسال پیوست و همه را شادمان کرد،شرمینه هم شد دختر شایسته ایرانی الاصل در آلمان ، نخیر امسال سال زنان ایرانی شده بود چه خوب و چه بد( شهره آغداشلو، زهرا کاظمی،لاله و لادن، نازنین افشین جم، افسانه نوروزی، شرمینه و...) و همین زیر زیرکی ما را خوشحال میکرد آنطور که درپوست خود نمیگنجیدیم.

اخبار انتخابات با رد صلاحیتها و نامه های اعتراض آمیز و تحریم انتخابات از سوی جمعیت زیادی از مسئولین و هنرمندان و مردم... بار دیگر هیاهوی جدیدی به میان آورد..در این میان انفجار واگنهای قطار در نیشابور و کشته شدن صدها نفر و تخریب روستاها نه تنها از طریق صداو سیما بلکه از طریق مطبوعات هم جدی گرفته نشد، همه در تب و تاب اول اسفند فراموش کردند که چه به سر هموطنانمان آمد.

روزنامه های شرق و یاس نو هم باز بیشتراز کوپنشان حرف زدند و تنها 24 ساعت قبل از اول اسفند توقیف شدند.

همینطورها گذشت، آنانی که دل میسوزاندند باز دل سوزاندند و آنهایی که در بی خبری بودند در همان حال ماندند.. روزگار گذشت و اسفند سال 82 نه مثل همیشه اما به نوروز رسید...

قصدم نتیجه گیری و یا زدن حرف جدیدی نبود، تنها آنچه را که دیده بودم نوشتم، بیش از اینها دیدم امسال اما در حوصله ام نمیگنجید و میدانم  در حوصله شما هم نمیگنجد.

امسال بین تئاترهایی که دیدم، بیشتر « در مصر برف نمیبارد» را دوست داشتم، بین موزیکهایی که گوش دادم بیشتر از همه به نظرم آهنگ گوگوش(کیو کیو بنگ بنگ) ارزش دوباره و صدباره گوش دادن را دادشت،و البته آهنگ وطن علیرضا عصارکه به نظر من یکی از زیباترین آهنگهایی است که برای ایران خوانده شده ، کتاب زیاد خواندم اما بیشتر از همه از خواندن دوباره بوستان سعدی لذت بردم و البته از خواندن خیلی از کتابهای دیگه مثل:آینه های در دار( گلشیری)- مهرگیاه (چهل تن)- دو دنیا(گلی ترقی)- ایران مابین دوانقلاب( یروان آبرهامیان) و... فیلم زیاد دیدم و اصلا یادم نمیاید که کدام از نظر من خوب بوده...

امسال سال زیاد خوبی نبود، خوشحالم که به روزهای پایانیش نزدیک میشویم،من تعطیلات را به جزیره کیش میروم، سلام همه شما را به خلیج همیشه فارسمان خواهم رساند. باز کنار سفره هفت سین مینشینیم و میگوییم:

امسال سال عشق باشد خدایا

سال امید و پیروزی

سال برکت...

آن نفسی که با خودی، یار چو خار آیدت

وان نفسی که بی خودی، یار چه کار آیدت؟

آن نفسی که با خودی، خود تو شکار پشه ای

وان نفسی که بی خودی، پیل شکار آیدت

آن نفسی که با خودی، بسته ابر غصه ای

وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت

...

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت..( مولانا)

 یا حق

سال نو مبارک

 

صفحه ويژه نوروز در بی بی سی - نوروز پشت درهای اوين - نوروز در بم- وبلاگستان فارسی در سالی که گذشت- مهدی فتحی درگذشت- يک کاريکاتور

    گزارش حسين درخشان

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢


من و مستبد مهربان قسمت آخر

کفشهای بابا را واکس زدم، سمنو و سنجد را گذاشتم اون گوشه ته چمدون، پیژامه و زیرپوشهاش هم گذاشتم روش، یه نامه برای مامان نوشتم همراه با یک کتاب و تقویم، گذاشتم اونطرف، یه عالمه دارو و یه دست کت و شلوار، یه عالمه برگه هایی که روش نوشتم: من انگلیسی بلد نیستم لطفا گیت را به من نشان بدهید...

حالا چمدون وسط اتاقه، در بسته، یه فرش هم لوله شده دم در، من هم کنار چمدون نشستم و زل زدم به مستبد مهربانم که امشب مسافره، بعد از بیست سال نوروز 83 مامان وبابا پیش پیام هستن. و من برای اولین بار تنهام. داستان زندگی دونفره من و بابا هم به پایان رسید، همه داستانها یه روزی به پایان میرسه...

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢


هورااااا

دوستان خوبم

داستان « من و جوجه هايم » را يادتون مياد؟؟؟ در پست ۸ بهمن؟؟

خب

من برنده جايزه ادبی والس شدم.... يعنی اون داستانه برنده شد...

نميدونم وبلاگشون را به روز کردن يا نه چون اين اتفاق همين چند ساعت پيش افتاد... خيلی دلم ميخواست که يه گزارش کوتاه تهيه ميکردم ( همونطور که از برنامه های گلشيری و صادق هدايت ) تهيه کردم ولی اونقدر دست پاچه بودم که ميتونم بگم هيچی يادم نمونده...

خب

اگه دوست داشتين که يه بار ديگه اون داستان را بخونيد بهتون پيشنهادميکنم که در همون وبلاگ والس بخونيدش( لينکش را بالا گفتم) چون اينجا خيلی درهم برهم شده.

خب بگم جايزه ام چی بود:

يه لوح تقدير- يه ربع سکه بهار آزادی و ۱۵ مگا بايت هوست( يعنی چی؟؟)

فقط از بچه هايی که ميشناختم ايمان و بهار را ديدم. و از هنرمندها خانم ارسطويی و آقای کاشيگر را شناختم...و اونقدر که هول شدم ديگه هيچ کس را نه ديدم نه شناختم.

بيشتر از اين برنامه ها حمايت کنيم.

 

  
نویسنده : پونه ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢


سفره هفت سين

درد ودل...

یه عالمه حرف نگفته، یه عالمه شعر، یه عالمه چیزهای جوراجور... هی میخوام که بنویسم از این در و اون در، از تجربه نبودن مامان در شب عید و زانو درد من..از تجربه رافونه 2 و برق تمیز سنگهای خونه...از بچه گیهای آریو که هر چند ساعت یه بار به یه رنگی در میاد، یه روز فوتبالیسته یه روز شاعر ویه روز فضانورد... هی دوست دارم بنویسم که این تجربه با پدر زندگی کردن هم به لطف خدا خیلی تجربه خوبی بود وهست...هی میخوام بنویسم و هی تنبلی میکنم. نه دیگه، امشب بعد از یه روز کاملا خانه تکانی شده دیگه نشستم و میخوام تنبلی را کناربزارم و بنویسم... ولی باز فکر میکنم که چی؟ مثلا اینها به چه دردی میخوره ؟ و یا اصولا باید نوشته ای به درد بخوره یا نه؟ گاهی اوقات از خودم میپرسم که چرا باید بنویسم یا اینکه اصلا چرا مینویسم؟ شاید انگیزه های اولیه من از نوشتن از همون سالهای 72 که شروع به نوشتن شعر های نو کردم اون موقع فقط ابراز احساسات بود، ابراز هیجان و عشق و هر چیزی که دردرون من بود ونه بیشتر، اما هرچقدر که جلوتر رفتم بیشتر خواندم و خواندم وشاید به نوعی طرز تفکرم به نسبت مسائلی که در دنیای کوچک من رخ داد عوض شد، من بیشتر از سر احساسات مینوشتم و شاید تمامی شعرهایم همین گونه است که فکر میکنم باید باشد، ولی از روزی که نوشتن شد هدف اصلی من درزندگی ، مشقها انگار از سر گرفته شد، هر شب مشق نوشتن کردن و هر هفته کتابها را – گاهی اوقات علی رغم درک درستی از آنها- ورق زدن شد عشق و کار من و دیگه این احساسهای من نبود که محور اصلی نوشته ها من بشود بلکه پله ای بالاتر رفت و دید من را بازتر و بازتر کرد.

فکر میکنم که نوشتن یه وسیله برای رسیدن به آرمانی بزرگتر در زندگیم هست، فکرمیکنم که با نوشتن شاید بشود چیزی را تغییر داد، چیزی را آموخت یا یاد داد چیزی را ثبت کرد و یا نمیدانم! کاری کرد.نوشتن از نظر من جنبه تفننی دیگر ندارد، هنوز احساسی هست ولی فقط در جهان من نیست، هر روز سعی میکنم با دید بازتری به جهان اطرافم ، به مسائلم، به کشورم ، به خدایم ، و به طور کلی به عشقهای فراتر از عشقهای درونی ام بپردازم. این افکار را برای این مینویسم برای اینکه چند روز پیش پسر عمویم – هومن- که وبلاگ و داستانهای من را میخواند به من گفت: خب اینکه مینویسی خیلی خوبه. میخواهی نویسنده بشی هم خب خوبه. ولی از خودت سئوال کن چرا؟ نویسنده میشوم که چه؟ که چه کنم؟ اصلا برای چه مینویسم؟

 خب من از اون روز به بعد حسابی رفته ام توی فکر، هرچند که این سئوال کل هستی که « آمدنم بهر چه بود» و اینکه انسان به جواب خواهدرسید؟ اینکه من چرا مینویسم واین راه و هدف را برای چه برگزیدم چیست؟

هر سال همیشه همین موقعها، بعد ازاینکه سررسید سال جدید را خریدم یه برگ اضافی میچسبونم به صفحه آخرش و یا اولش، و اهدافم، آرزوهام و رویاهامو در سال جدید مینویسم، مینویسم که در سال جدید چه کار میخوام بکنم و چه نکنم و به چه چیزهایی برسم، حتی رویاهای دست نیافتنی ام را هم مینویسم ( یادمه یه سالی نوشته بودم سفر با کشتی دور دنیا) خب دیگه از قدیم و ندیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست، و از نظر من آرزو و رویا داشتن در هر سنی هیچ اشکالی نداره. شما هم امتحان کنید، فکر کنید چه میخواهید بشوید؟ و چرا؟

من به شما قول میدم در سال آینده یه مجموعه شعر یا داستان کوتاه بدم بیرون.

من باید برم کلاس زبان وگرنه بابام منو ازخونه میاندازه بیرون.

خب اینکه بیشتر بخونم که حرفی درش نیس.

به کلاسهای نویسندگی هم ادامه میدم.

دوست دارم یه سفر برم خرمشهر- شاید بخاطر اینکه پدر و مادرم سالها اونجا زندگی کردن-

یه سفر هم برم یزد و همدان.

ببخشید ورزش هم فراموش نمیشود.

فکرنکنم که دلم بخواد شوهر کنم...نه اصرار نکیند...

سر کار هم نمیرم.( مگر اینکه یه کار توی کتاب فروشی گیر بیارم)

خیلی دلم میخواد بهارک – همان خواهر مهاجرم- را ببینم.( اگه دعوتنامه بده ) یا ( بازم خودش بیاد).

وبلاگ نویسی هم بیشتر و به قول معروف جدی تر باشه.

بقیه اش راهم نمیگم تا از فضولی...J


سفره هفت سين

اين تشريفات که به اين نام معروف شده در روزگاران گذشته عبارت از هفت جور ميوه يا گل بود که به ياد امشاسپندان(مقدسين جاودانی) در سرسفره يا ميز قرار ميدادند. برای چيدن هفت سين و ساير لوازم جشن، سفره سفيد بی آلايش بر روی زمين يا ميز گسترده ميشود، بر روی آن ابتدا آئينه و گلاب پاش و ظرفی پر از آب تميز که در آن برگهای آويشن و يکعدد انار يا سيب و سکه نقره انداخته ميشد، ميگذارند. روبروی آن مجمر آتش و چراغی فروزان و کتاب مقدس و گلدانی پر از انواع گل و شاخه های برگدارمو و سرو و کاج تازه قرار ميدهند و دروسط سفره هفت رقم ميوه بطوريکه هفت سين تکميل گردد چيده ميشد .در اوستا از ۶ فرشته بزرگ نام برده شده که هر يک از آنها در عالم روحانی نماينده يکی از صفات پاک خداوند و در جهان مادی نگهبان يک طبقه از مخلوقات هستند و فرشتگان  ديگر زير فرمان آنها هستند. اين ۶ حقيقت را به يک عبارت - صفات پاک اهورامزدا- ناميده اند.... در آئين زرتشت برای ميمنت و مبارکی کلمه هرمزد که نام آفريننده جهان است بر سر نام اين مقدسين شش گانه قرار داده اند و اکنون آنها را روی هم هفت امشاسپند ميگويند که هفت سين نوروز به ياد آنهاميباشد.( سرگرد م- اورنگ- جشنهای ايران باستان- صص ۵۸-۵۹-۶۰)

ساعت تحويل سال ۱۳۸۳ خورشيدی در کشورهای مختلف جهان

خشونت عليه زنان را پايان دهيد..پاسخهای شهلا اعزازی به سئوالات شما در مورد...

يه لحظه خدا بشين و زمين را ببينيد( البته با اجازه خدا!!!)

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢


وبلاگ تکانی

اگر بشه برای بهار جسم فرض کرد، صدای پاهاشو میتونیم نزدیک و پر ابهت حس کنیم. اگر بشه ، صدای خنده های مستانه ا ش را میون نسیم خنک این روزها میتونیم بشنویم.

لطف این روزها، همین خستگیهای خانه تکانی است، همین فرشهای پهن شده روی بام خانه ها، همین برق تمیزی شیشه ها، لطف این روزها، ماهی های ریز و سبزه ها و این هواست، هوایی که انگار آدم را زنده میکنه، لطف این روزها، صدای ولوله پرنده هاست و جوونه شمشادها، لطف این روزها، همین هیجانهای کوچک و بزرگی است که داریم. عیدها با ما زنده مانده اند، با نسلهای ما، با اجداد ما، یگانه عید هزاران ساله امان را زنده کنیم، بوی بهار را به خانه های وبلاگیتان بیاورید، نوروز با ما زنده است.

روایات مختلفی در مورد برگزاری جشنهای نوروز گفته شده است که از دیر باز تا کنون بنا به شرایط فرهنگی و اجتماعی تغییر کرده است،یکی از این روایات چنین است:

 در کتاب اوستا چنین آمده است که اهورامزدا جهان و همه مخلوقات و موجودات آن را در شش هنگام آفرید، اما نه در یک زمان یا شش روز پشت هم بلکه در شش موقع از سال و اوقات مختلف. 6 جشن که بمناسبت خلقت عالم و آدمیان میباشد در اوقات مختلفه سال و هرکدام از آنها نام مخصوص دارد و مدت هر کدام از این جشنها 5 روز میباشد.

یک- هنگام شروع خلقت 15 اردیبهشت، روز خلقت آسمان.

دو- روز خلقت آب 15 تیر ماه.

سه- خلقت زمین 30 شهریور.

چهار- خلقت نباتات 30 مهرماه.

پنج- خلقت جانداران 20 دیماه.

شش- « که آخرین جشن است: روز خلقت انسان» اول نوروز.

 در این شش جشن نعمتهای خدا برای افراد بشر کامل شده و به نتیجه و ثمر رسیده است.( سرگرد م اورنگ- جشنهای ایران باستان- ص 30)

 

 

 

 

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢


من و مستبد مهربان...

مشغول تست انواع مواد شوينده هستم. مشغول تست انواع غذا روی بابای بيچاره ام. مشغول جمع کردن اسباب بازيهای آريو(پسر برادرم) از توی اتاقها. مشغولم، مشغول حرف زدن و نگاه کردن و فکرکردن، مثل همه، منهم به کارهای معمولی مشغولم. توی اين چند روز از پشت پنجره و گاهی دم در مشغول ديدن عزادارهای غير واقعی.......ادامه دارد.

نوار « مولای عشق» عصار را شنيديد؟ شايد به جرات بشه گفت جزء  معدودکارهای نابی هست که در مورد عاشورا اجرا شده.

درضمن اين فيلم «آخرين سامورايي» هم بسيار ديدنی است.

و چند تا چيز ديدنی ديگه...

من خسته ام خيلی زياد..نميدونم با سکوت ميشه خستگی در کرد يانه؟

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢


 

يه چند روزی

                  سکوت...

                                 قبول؟؟؟

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


برنامه مدرسه ای مورچه ها

يك معلم مدرسه از دانش آموزان سال دوم ابتدائي خواست تا در باره برنامه مدرسه اي يك مورچه انشا بنويسند،برگزيده ترين انشاء چنين بود:

شنبه : ورزش- حشره شناسي- زبان مورچه اي - نقاشي
يكشنبه: لانه سازي - آدم شناسي- حشره شناسي- گياه شناسي
دوشنبه: رياضي- دانه شناسي- ورزش-لانه سازي
سه شنبه: دانه جمع كردن- حشره شناسي- نقاشي- زبان مورچه اي
چها رشنبه: لانه سازي- رياضي- آدم شناسي- گياه شناسي

نوشته شده توسط : آريو برزين ابدالي- ۸ ساله- مدرسه نور دانش

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢


 

گنجشکها معترض بودند

به دانه های برنجی که در خاکروبه ريختم.

  
نویسنده : پونه ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢