يكي بود يكي نبود

براي يادگاريها دست تكان داديم
به صفحات كهنه كتابهاي دبيرستانيمان خنديديم
از كوچه پس كوچه خاطرات گذشتيم
خنديديم
اشك ريختيم
ستاره ها را شمرديم
هي همديگر را نگاه كرديم
هي گفتيم « مبادا خوابيم؟» و هي باز خنديدم
عكسها را از روي ديوارها برداشتيم
خودمان بوديم ديگر چه بهتر از اين....
كوه ها را به نظاره نشستيم
تهران چقدر زيباست من اينرا تازه فهميدم
چقدر كوه اطرافمان هست و چه ابهتي دارد اين كوه ها

حافظ خوانديم
دل سپرديم به ترانه هاي قديمي
جوانه ها چقدر سبز و تازه اند در اين شاه فصل تمامي فصلها
....
ترس ديگر با هم نبودن را ... هيچ نگفتيم، سكوت.
و هنوزهستيم در اين رگبار بي امان آسمان
بر تخت جمشيد سجده كرديم
مرجانهاي جزيره كيش را بوسيديم
به خليج هميشه فارسمان گفتيم كه هستيم،
چهل ستون و نقش جهان و زاينده رود را دوباره و صد باره با حض به نظاره نشستيم،
از حافظ و سعدي و مولانا گفتيم
شاهنامه را بوئيديم، بوسيديم، بر قلبمان گذاشتيم
و هنوز هستيم زير اين گنبد كبود
يكي بود
يكي نبود.....



  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


از همينگوي:

خوش بين كسي است كه در يك روز طوفاني به ماهيگيري برود و ماهيتابه اي را هم با خود ببرد.

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢


آسمان تو...........

لبانمان بسته است ....

چشمها خسته....

آسمان تو بگو
آسمان تو ببار
ببار ببار ببار..............

  
نویسنده : پونه ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢


رقص با .......


دستها رو به آسمان
چرخ زد چرخ زد، چينهاي دامنش موج برداشت
آسمان يكسره ابر شد ، خاكستري شد ، باريد
دستها رو به آسمان، چشمها، دهان گشوده شده به خنده اي نهفته
دستي امد پر از نور و آئينه و آب
پر از لطف ،ايمان ،عشق
دختر چرخي زد
شوق رسيدن به ابر
لحظه پايكوبي با صداي ناودانها
خيس از سخاوت آسمان
پا روي ابرها مي لغزيد
دختر
« مي رقصيد»
چرخش دست هر لحظه اش را به سمتي
خنده ستاره اي
جهش شهابي
دختر خواند
او خواند
دختر خنديد
او خنديد
آوائي امد از ميان ابرها
از پل ماه گذشت
از لابه لا ي سبزه ها
بام خانه ها
صدا از هر جهت و هر سو
از ميان نفس و حس و عشق
دختر ميخنديد
مي رقصيد
و صدا مي خواندش
مي گفتش:« اين همه از ان توست، آن سبزه ها ، عشقها،آن ترانه ، اين سخن.»
دختر مي شنيد ، مي رقصيد،دختر مي خنديد
« اينهمه، باران ،سبز،ابر
اينهمه جوانه،لبخند،برگ
آن سوسوي چراغي منتظر
آن طراوت ، زندگي ..... اينهمه از آن توست...»

از آن توست
از آن ماست ....

دوستي دارم كه در روياهايش با خالقش مي رقصد،مي خندد، حرف ميزند، تقديم به او كه بهترين
است و عزيز، خيلي عزيز.











  
نویسنده : پونه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢


برنامه هفتگي

يك معلم مدرسه از دانش آموزان سال دوم ابتدائي خواست تا در باره برنامه مدرسه اي يك مورچه انشا بنويسند،برگزيده ترين انشاء چنين بود:

شنبه : ورزش- حشره شناسي- زبان مورچه اي - نقاشي
يكشنبه: لانه سازي - آدم شناسي- حشره شناسي- گياه شناسي
دوشنبه: رياضي- دانه شناسي- ورزش-لانه سازي
سه شنبه: دانه جمع كردن- حشره شناسي- نقاشي- زبان مورچه اي
چها رشنبه: لانه سازي- رياضي- آدم شناسي- گياه شناسي

نوشته شده توسط : آريو برزين ابدالي- ۸ ساله- مدرسه نور دانش

  
نویسنده : پونه ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢