سلام
چقدر مغز ما ناتوان است و چه زود به محض آن که امری درک نشدنی ما را تکان می دهد، به اشتباه می افتد و گمراه می شود.
( گی دوموپاسان - هورلا)
آدرس جديد
من که ديگه خسته شدم از اين جا و اونجا نوشتن اميدوارم اين ادرس جديد ديگه هک نشه و بزارن ما يه نفسی بکشيم ويک جا ثابت بنويسيم.
اينهم آدرس جديد من که به جای دات کام شد دات نت . به همين سادگی:
«حرفی به من بزن،
من در پناه پنجره ام،
با آفتاب رابطه دارم.»
يه چند روزی سرگرم انجام چند تا کار هستم برای همين به مغزم مطلب جديد نمی رسه که اينجا بنويسم. اون يکی سايت هم که به رحمت خدا رفت و قراره دوباره يه ادرس جديد براش بسازيم. خلاصه اگه نيستم دوستهايی که نگران می شدن نگران نشن و اونهايی هم که نمی شدند که هيچی.
نخواهم زمانه جز آن کو نوشت چنان زيست بايد که يزدان سرشت
امروز:
۱۴ دی ماه، ۲۱ذی القعده و ۳ ژانويه،
سالروز ولادت شاعر حماسه سرای آريايی نژاد « فردوسی » پاکزاد است.(۹۴۰ م)
يادش گرامی و روحش غرق در رحمت و شادی باد.
سرانجام بستر جز از خاک نيست ازو بهره زهرست و ترياک نيست

تکان زمين در آغاز سال ۲۰۰۵ ميلادی
کمتر کسی است که در اين روزها از فاجعه اخير زمين خبر نداشته باشد، اشکی نريخته باشد و مطلبی هم ننوشته باشد. بهرحال هر کداممان به نوعی بايد اين فاجعه را برای خودمان حلاجی کنيم. تنها يک روز بعد از سالگرد فاجعه زلزله بم.
نمی توانم چون خيلی های ديگر نوشته اند من ننويسم يا بگويم نوشتن من چه فايده دارد! منهم مثل بقيه بهت زده از اين کانال به آن کانال می زنم، اشک توی چشمهايم جمع می شود و در خودم می پيچم.
می بينيد چقدر ناتوانيم؟ خيلی بيشتر از آنچه که تصورش را می کنيم.
مطلبی را که تهيه کرده بودم برای پست از مثنوی مولانا بود راجع به دعا و نيايش، بد نمی دانم حالا آن مطلب را هم بگذارم، در آستانه سال نوی ميلادی، و با ديدن مصائب زمين، چه در جنوب غرب آسيا، چه در عراق، ايران، عربستان، آفريقا و چه در هر جای ديگری که ما نمی بينيم و نمی شنويم ، هزاران هزار نفر بی گناه کشته می شوند و هزاران هزار نفر بی خانمان، فريب خورده، حبس شده، له شده، تحقير شده.
اگر داستان «عقيل عقيل» دولت آبادی را خوانده باشيد می فهميد که بعضی از جملاتش چقدر با حال و روزگار الان ما جور در می آيد:« ... در پاره ای خانه ها هنوز رف و طاقچه بود، اما شکاف برداشته، خاک نشسته. همه درختها- هرچند تا که بودند- بر جا ايستاده بودند، اما نه چنان که پيش از اين.يک ناخن غبار روی برگهايشان نشسته بود...از خرابی خاف بوی گند، بوی تعفن بر می خاست. لاشه های مردم و حشم زير خروارها خاک بو گرفته بود.از سوراخ ها و منفذها بوی تاز ه ای، بويی که کمتر کسی آن را تا حال حس کرده بود، بر می خاست، تن به نسيم گه گاه نيمروز می سپردو به اين سوی و آن سوی می لغزيد. بو را نمی شد ديد، اما می شد خيال کرد که چون دودی غليظ، يا همچون بخاری از شکمبه حرام گوشتی بر می خيزد و قاطی هوا می شود...»
مثل تعفنی که انسان امروزی گرفتارش هست.
تن از ناراحتيها دور می کنم و با تمام جان دست دعا بر می دارم به سوی پروردگار که هرچه هست از اوست:
آب دریا، جمله در فرمان توست
آب و آتش، ای خداوند،آنِ توست
گر تو خواهی آتش، آبِ خوش شود
ور نخواهی، آب هم آتش شود
انسان و خداوند رابطه ای دو جانبه دارند. خداوند از طریق وحی و الهام و اشراق و افاضات دیگر با انسان رابطه برقرار می کند، و انسان نیز در این رابطه، منفعل محض نیست، بل از طریق نیایش و دعا به خداوند تقرب می جوید. دعا نتیجه وجه رحمانیت خداوند است و تنها از این وجه است که بنده امکان می یابد که بدو تقرب جوید، والا میان خالق و مخلوق هیچگونه سنخیتی نیست که بنده بدو نزدیک شود.و جه فاطریت،خالقیت،قهاریت، و دیگر وجوه جلالیه خداوندی، امکان نزدیکی به ساحت اقدس او را نمی دهد مگر وجه رحمانیت خداوند. فقط از این وجه است که خداوند عروه الوثقای نیایش را به دست بشر داده تا بدو متصل شود.
یاد ده ما را سخن های دقیق
که تو را رحم آوردآن، ای رفیق
گر خطا گفتیم ، اصلاحش تو کن
مصلحی تو!ای تو سلطان سخن!
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بُوَد، نیلش کنی
این چنین میناگری ها کارِ توست
این چنین اکسیرها اسرار توست
آب را و خاک را برهم زدی
زآب و گل، نقشِ تنِ آدم زدی
نسبتش دادیُ و جُفت و خال و عَم
با هزاراندیشه و شادیّ و غم
باز، بعضی را رهایی داده یی
زین غم و شادی، جدایی داده یی
بُرده یی از خویش و پیوند و سرشت
کرده یی در چشم او هرخوب، زشت
ای بداده رایگان سد چشم و گوش! بی ز رَشوَت،بخش کرده عقل و هوش
بیش از استحقاق،بخشیده عطا دیده از ما جمله ی کفران و خطا
ای عظیم! از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در رحیم...
سال نوی ميلادی بر جهان مبارک.
ای بابا گرفتی مارو!
از قديم و نديم گفتن مشکلی نيست که آسان نشود، گاو نر می خواهد و مرد کهن. ولی دنيای مجازی احتمالا ضرب المثل هايی می خواهد که مربوط به فضای خودش باشد، و احتمالا نه مرد کهنی بدردش خواهد خورد و نه گاوی ازنوع نر!
اين سايت من هم دوباره قوزبالای قوز شده به خدا، عجب گيری کرديمها! بهر حال، من مثل زبل خان اينجا و اونجا هستم تا ببينم چی ميشه. نوشتنه نوشتنه ديگه.
ديروز ساعت شش يا هفت بود که ديدم ديگه مغزم بلکل از کار افتاد - اگر نويسنده اين سطور را مغز دار حساب کنيد- اصلا نمی تونستم ديگه هيچ کاری انجام بدم و دچار نوعی تپش قلب هم شايد شدم، از ۵ شنبه شب که اومدم خونه تا يکشنبه از در خونه بيرون نرفته بودم، البته تا يکشنبه ظهر. ولی بعدش ديدم بايد برم پيش مامان و بابام که ديگه اصلا طاقت اين قرتی بازيها را ندارم. ننه مادر! دردسرتون ندم.شال و کلاه کرده عازم کانون گرم خانوادگی شديم و از گرمايش بسی لذت برديم و دوباره امروز پررو تر از ديروز برگشتيم به غار تنهايی.
جاتون خالی که ديروز با دوروز تاخير زنگ زديم بلاد کفر و روز کريسمس را به زن برادر فرنگی امان تبريک گفتيم و جاتون خالی تر که سرود کريسمس را هم همگی باصدای بلند برايش خوانديم و از همه خنده دار تر اينکه بابای بنده مثل بلبل با زن برادر فرنگی امان فارسی صحبت کرد. خب ديگر اگر اين چيزها جز کانون گرم خانوادگی نبود و صدای خنده هايمان تا دقايقی در هوا پخش نميشد چه دليلی داشت اينهمه دلتنگی کنم ؟ اينهمه ماحصل ديوانه بازيها من.
دستهای پنهان
از اونجايی که توهم توطئه گريبان اکثر ما ايرانيها را گرفته منهم باز و بسته شدن سايتم را نسبت می دهم به دستهای پنهان، يا همچين چيزهايی!!
حالا خدا را شکر اون دستهای پنهان فعلا دستشون جای ديگه بنده و يقه اين سايت حقير را ول کرده اند به امان خدا. دوباره راه افتاد خانه اصلی ولی من اينجا هم خواهم نوشت :
منتظر نظرات هستم . حالا اگر نظر هم نداشتين حداقل دوستان قديمی يه پيغامی بگذارن که فکر نکنم گمشون کردم. منتظرم .هم اينجا هم اونجا ، زبل خان همه جا!
هم خونه !
اين عکسه هم خونه آينده من هست، اروپايی ها و آمريکايی ها خيلی زودتر از ما فهميدن که حيوانات قابل اعتمادتر از انسانها هستند، يکهزار - هيچ به نفع آنها.
![]()
برای ليدا:
فکر نکنيد که خواب آشفته ديده ام که نصفه شبی دو پا داشتم دو پای ديگر قرض گرفتم و روی لبه بام دويدم، نه . اينطور فکر نکنيد. اين که می بينيد، از همان بالا، گرماگرم سرما، تايپ می شود برای تنها دلی که دل خواندنش را دارد از راه دور، می بوسم چشمهايش را، و سلامم را گرم گرم به ستاره های آسمان سرد تهران حواله می دهم تا شب يلدايش را کنار تنها پنجره خوابگاه دانشجوييش تا صبح حافظ بخواند و به من سرما زده يک لنگه پا فوت کند.
لبه های بام های تهران همگی خيس اند از حس نگفته آسمان برای نزديک شدن به بلندترين شب سال.
کرسی مادر بزرگم کجاست؟ زير خروارها خاک باران خورده و برف خورده و آفتاب ديده؟ کرسی مادربزرگ، چه واژه گرمی..گرم گرم گرم، مثل نگاه آبی مادرم يا نگاه دلتنگ مادرت، گرم گرم گرم مثل صدای خواهرت يا خنده برادرم... گرم گرم گرم مثل غضب پدرانمان.
تازگی ها فلسفه می خوانم، بد قلقی هايم را به پای همين بگذار، چقدر شيرين است فلسفه، نمی دانستم. اما الان می دانم. می دانم که هيچ نمی دانم و هرچقدر بيشتر بخوانم بيشتر می فهمم که دانستگی دور است، دوررررررررررررررررررر.
شب های سرد امسال، در خانه تنهايی، دلم برای فلامک تنگ شده است با پنجره هايش، درختهايش ، و تو باشی و من، قهوه بخوريم و برای عابری دور که مارا نمی بيند دست تکان دهيم. خانه خيابان فلامک، با شيب خيابانش، با سقفهای شيروانی. تو باشی و من در تراس خانه.
صدای ساز می آيد ليدا، چه دور و چه شيرين، ساز می زندکسی، چه حس زيبايی است، صدای ساز می آيد و من روزها را می شمارم تا مهر ، که باز برسی و تولدت را نگيری و من را هی عصبانی کنی.
هذيان می گويم
به يک دوست آن لاين احتياج داشتم. انگشتهای يخ زده پاهايم را با احتياط به شعله شومينه نزديک می کنم. دوست آن لاين ندارم و ساعت ۱۱ شب است. برف می بارد و پرده را کنار زده ام و چراغها را خاموش کرده ام و يه لنگ به شومينه و يه چشم به آسمان دارم برای خودم حالی می کنم. زن همسايه روبه رو از باريدن برف شاداست. شايد هم ناراحت است. بايد فردا بچه اش را ببرد دکتر و ماشين ندارد. من اينطور فکر می کنم. دوست آن لاين چه تازه و چه مجازی نمی تواند دردی دوا کند. برف می بارد، بهارک با نامزدش رفتند مسافرت، ليدا دو هفته ديگر می رود لندن برای شب سال نو، کامليا درس می خواند و معلوم نيست در آن کانادای خراب شده سرد چه می کند، ليلا بستری است، ويدا به فکر عکس عروسيش است که تازه خرابش کرده و هيچ کاريش هم نمی تواند بکند. احتمالا فقط بهاره بيدار است، می دانم تکيه داده به شوفاژ و تلوزيون می بيند، يک پتو هم روی خودش کشيده. منهم يک انگشت داخل شومينه و يک چشم به آسمان، زن همسايه را می پايم که من را نبيند. فردا مهمان دارم، ساعت ۴ می آيد . می خواهم کيک درست کنم، کيک با نسکافه به مهمانم بدهم و از هيچی سخن بگويم. هوا سرد است، چندين کارتن خواب در سرما مرده اند، چندين خانه خواب هم در خواب می ميرند، اصلا هر روز چندين و چند نفر می ميرند. به فيلمی که ديشب ديده ام فکر می کنم، فيلم مزخرفی بود، چرا همچين فيلمی ديدم خودم هم نمی دانم، ديگر بهش فکر نمی کنم. جنون نوشتن گرفته ام، از هرچه هم که دلم بخواهد می نويسم،اصلا دوست دارم که بنويسم. هر چيزی که به مغزم برسد را می نويسم.
هوا سرد است و برف می بارد و دوست آن لاينی هم نيست که بشود باهاش کمی گپ زد، هوا سرد است و انگشتهای پايم يخ زده. بگذاريد بروم . نه ! خوابم نمی ايد، به هذيان گويی مشغولم. می روم و دراز می کشم روی تخت.آه! اين گربه لعنتی و اين صدای شوفاژ خانه.
می خواهم چيزی به شما بگويم. خيلی چيزها! اما نمی توانم. می ترسم يا خجالت می کشم.می خواهم از خيلی چيزها بنويسم اما نمی نويسم. می ترسم و خجالت می کشم.
امشب هوا سرد است... هذيان می گويم
يک شعر نيمه رها....
باد میوزد و درختهای شهر را تکان میدهد،
گاه لق لق حصیری پشت در.
یا پرده ای جا مانده از درز پنجره ای.
موهای اشفته دخترکی خندان.
باد میوزد و درختان صف کشیده در آغوش هم
روی بلندی می ایستم،
و دستهایم را میگشایم،
صورتم رو به آسمان است،
که ابرهایش،
لحظه ای آرام ندارند.
آسمان آبی است،
و موجا موج پرندگان در آن پیدا،
گنجشکی لطیف وآرام میخواند.
روسری رنگینی در هراس گم کردن بند رخت،
میانه زمین و هوا معلق است.
باد میوزد،
روسری در دستهایم مینشیند،
و عطری گنگ، در فضا پخش میشود...
شغر جديد
رنگ سبز قالب قبلی بد جوری توی ذوقم می زد. ياد اتاق عمل جراحی بيمارستان می افتادم نمی دونم چرا! بگذريم.
***********
نوشته هايم از پشت شيشه،
جاری می شوند ميان هياهوی برگ و بارش باران.
ديوارهايی که فرو ميريزند،
دل در گروی روزنه هايش سپرده ام.
خشک اند و اندک،
اما..!
نوری از ميانشان جاريست،
که از من تا ابديت،
در تکاپوست.
*****
می دانم می دانم،
هيچ سلامی بی پاسخ،
و هيچ نگاه گرمی، بی نگاه، نخواهد ماند، آخر!
پس کی اين تنهايی فرساينده را به باد بسپارم؟
و دستهايم را برايش تکان بدهم؟
می دانم می دانم.
از شاملو:
سلاخی زار می گريست.
به قناری کوچکيُ
دل باخته بود...
دوستان عزيز سلام
وبسايت من گويا هک شده و ممکنه من ديگه نتونم توی اون آدرس چيزی بنويسم. البته تا راه افتادن سايت جديد من همينجا خواهم نوشت. اينجا مثل خونه مادر بزرگ می مونه برام . قديمی و صميمي، فقط از دوستانی که لينک منو با آدرس قبلی در سايتهاشون گذاشته بودن خواهش می کنم فعلا اون آدرس را عوض کنن و به همينی که فعلا هست تغيير بدن.
تو را به خدا ببينيد عجب وضعی است اين دنيای مجازی، البته آقای انزان پور که طراح سايت من بودن و کار ثبت دومين را هم انجام دادن دارن نهايت سعی خودشون را می کنن تا ببينيم چی پيش مياد.
می دونيد به چه نتيجه ای رسيدم؟ اينکه موضوع نوشتنه ديگه حالا کجاش فرق چندانی نداره.
امروز بعد از مدتها، صبح که بلند شدم رفتم سر وقت مامانم و گفتم : امروز بريم با هم گردش و تفريح. خلاصه يه روز خوب با مامان داشتم . رفتيم پاساژ گردی وبعدش پياده روی و بعدش هم رستوران و سينما. بعضی اوقات بايد پدر و مادرها را مجبور به يه کاريهايی کرد انگاری از دنيا دور افتادن از بس که گرفتار روز مره گی شدن، منهم گاهی مامانم و دوستهاشو جمع می کنم و می برمشون سينما چون می دونم همت اين کار را ندارن اسمش را هم گذاشتم « تور ميانسالان» من هم که ليدر تور هستم ديگه! شما هم اگه به قول معروف گفتنی « پا » داد از اين کارها بکنيد. وقت تنگه و عمر کوتاه.
نوشتن از همين روزهای عادی...بهانه های کوچک خوشبختی
من تشنه مثل خورشید،
بی سرزمین تر از باد،
کولی تر از ترانه ،
بی پرده مثل فریاد،
تنها تر از سکوتم،
روشن تر از ستاره،
عاشق تر از همیشه،
با من بخون دوباره...
هوا بس ناجوانمردانه سرد شده است . دیدن بارش باران و برف از پشت پنجره ونشستن کنار شومینه و مرور خاطرات و کتاب خوندن و نوشتن این جملات، لذتی برایم دارد ناگفتنی، شاید برای همین است که به زندگی عشق می ورزم و دوستش دارم. دلتنگی ها و مشکلات وجود دارند ولی آنقدر قدرتمند نیستند که بتوانند لذت این لحظات را از نظرم دور کنند.
من برای تو می خونم بهترین ترانه هارو...
اگر الان لیدا بود بهش زنگ می زدم و با هم حافظ می خواندیم، شاید هم دعوتش می کردم به یک قهوه در کافی شاپی یا کنار همین پنجره کوچک خانه ام. اگر الان لیدا بود من باز از طرحهای عجیب و غریبم براش می گفتم و از احساسهای متناقضم در این روزگار، و او خالصانه باز گوش می داد و تعجب می کرد و می خندید.
مگه می شه یه پرنده بمونه بی آب و دونه؟
گاف در شرق
همه شما روزنامه شرق را می شناسید و احتمالا خیلی ها هم می خوانیدش. قصد منهم ایراد گرفتن از روزنامه و مو را از ماست بیرون کشیدن نیست، اما روزنامه ای با این دک و پز و با این برو بیا چطور در یک خبر کوتاه چند خطی که در صفحه هنر شنبه چهاردهم آذرماه چاپ کرده می تونه اینهمه اشتباه خبری داشته باشه؟ اگر بخواهیم همین غلط را به کل روزنامه تعمیم بدیم اونوقته که باید به درستی همه چیز در این روزنامه شک کرد. این روزنامه در تاریخ ذکر شده خبرکنسرت گیتار فلامنکو را در خانه هنرمندان با چهار اشتباه خبری و یک اشتباه دستوری چاپ کرده. می دونید چرا این را می گویم؟ از بس که به این روزنامه و حرفهایش و حرفه ای بودنش اطمینان داشتم که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. عزیزان صفحه موسیقی و تجسمی اگربا دقت نگاهی به پوستر تبلیغاتی این کنسرت می انداختند هیچ کدام از این اشتباهات رخ نمی داد.
البته اصلا ناراحت نباشید چون من خبر درستش را همینجا به شما می گویم:
کنسرت گیتار فلامنکو در تاریخ 26 و 27 آذر ماه ( که به اشتباه 27 و 28 چاپ شده بود) در ساعت 19:30 در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود، در این اجرا قطعاتی از« پاکودلوسیا» و « مورایتو» ( که به اشتباه موراتیو چاپ شده بود) و همچنین قطعاتی ساخته خود گروه شامل « برکه»، « آغاز یک رویا» ( که به اشتباه آواز یک رویا چاپ شده بود) و « نوری در شب» نواخته می شود. در این اجرا نوازندگانی چون « امیر مفاخر»،« امیر بروشکی»، « سعید علیرضایی» ( که به اشتباه سید علیرضا رضایی چاپ شده بود) و « عرفان ژعاله» حضور دارند که « بردیا اسماعیل لو» سرپرست گروه را همراهی می کنند.
حالا چرا اشتباهات این خبر برای من مهم شده؟ قبلا هم که گفتم، چون روزنامه ای با این حجم و ادعا باید به خبرهای کوچک همان قدر اعتبار بدهد که به خبرهای بزرگ و البته از کجا معلوم که خبرهای بزرگترش دارای همین اشتباهات نباشند؟
اندر حکايت وبلاگ نويسی
اين وبلاگ نويسی هم شده برای ما دردسری ها! همچين يه چند وقتی بود که به حال و هوای نوشته های پشت شيشه عادت کرده بودم يا بوديم که نمی دونم چرا همچين شد، اونهم دقيقا از موقعی که من يه خبر راجع به جعل نام خليج هميشه فارس به خليج عربی نوشته بودم توش تازه نه از خودم بلکه از منبع بی بی سی... ای بابا حکايت من و اين ايراندخت قديمی هم شده حکايت کفشهای بابا نوروز.
بهر حال تا موقعی که دوباره اونجا درست بشه من درهمين خانه قديمی می نويسم . کلی چيز ميز می خواستم بنويسم که پاک يادم رفت از بس که عصبی شدم سر اين موضوع وب سايت و اين قرتی بازيها! بگو بابا جان همينجايی که بودی خوب بودديگه. خلاصه اش کنم، اينجا هستم تا اون خونه دوباره جون بگيره.
سلام عزيزان
من از پرشين بلاگ رفتم
اينهم آدرس جديد
با تشکر از آقای انزان پور که قبول زحمت کردن برا ی طراحی سايت
خب
حالا ديگه بياين برای مهمونی...
کادو فراموش نشه
خداحافظ پرشين بلاگ
دوستان عزيزم
من مشغول اسباب کشی از پرشين بلاگ هستم.
فقط نمی دونم چرا همه چيز به هم خورده.
تمام لينکهام پريده .
اشکالی نداره خونه نو که رفتم يه مهمونی خوب می گيرم.
به زودی آدرس جديدم را براتون می نويسم.
تا بعد.
